در
کتابخانه
بازدید : 608374تاریخ درج : 1391/03/21
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
[1]
بسم اللّه الرحمن الرحیم
سؤال:
آقای مطهری! این روزها با نزدیك شدن زمان برگزاری رفراندوم، مسائل عقیدتی و ایدئولوژیك بسیاری بخصوص در میان روشنفكرها مطرح شده.

مناسب دیدیم از شما دعوت كنیم تشریف بیاورید اینجا و پاره ای از این سؤالها را با شما در میان بگذاریم. به عنوان اولین سؤال، من مفهوم «جمهوری اسلامی» را مطرح می كنم كه به زعم بسیاری مفهومی است گنگ و مبهم. می خواستم بپرسم شما چه تعریفی از «جمهوری اسلامی» ارائه می دهید؟
استاد: احتیاج زیادی به تعریف ندارد. «جمهوری اسلامی» از دو كلمه مركب شده:

كلمه «جمهوری» و كلمه «اسلامی» . كلمه جمهوری شكل حكومت پیشنهاد شده را مشخص می كند. می دانیم كه حكومتهای دنیا، چه در گذشته و چه در حاضر،
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 330
شكلهای مختلفی داشته اند از قبیل حكومت فردی موروثی كه نامش سلطنت و پادشاهی است؛ حكومت متخصصان، حكیمان، فیلسوفان، خبرگان، كه در قدیم اریستوكراسی می نامیدند؛ حكومت متنفذان، سرمایه داران، مالیات دهندگان. یكی از آنها هم حكومت عامه مردم است، یعنی حكومتی كه حق انتخاب حاكم با همه مردم است قطع نظر از این كه مرد هستند یا زن، سفید هستند یا سیاه و دارای هر فكر و هر عقیده ای هستند، فقط شرط بلوغ سنی و رشد عقلی در آن معتبر است و نه چیز دیگر، و بعلاوه این حكومت حكومت موقت است یعنی هر چند سال یك بار باید تجدید شود یعنی مردم حق تجدید نظر دارند كه بخواهند آن حاكم را برای بار دوم و احیانا برای بار سوم یا چهارم (اگر قانون اساسی شان اجازه بدهد) انتخاب كنند یا شخص دیگری را كه از او بهتر می دانند.
و اما كلمه «اسلامی» محتوای این حكومت را بیان می كند، یعنی پیشنهاد می شود كه این حكومت با اصول و مقررات اسلامی اداره شود و در مدار اصول اسلامی حركت كند، چون می دانیم كه اسلام به عنوان یك دین در عین حال یك مكتب و ایدئولوژی است و طرحی است برای همه شئون زندگی بشر.
بنابراین «جمهوری اسلامی» یعنی حكومتی كه شكل آن انتخاب حاكم است از طرف عامه مردم برای مدت موقت و نه شكل موروثی، و محتوای آن اسلامی است یعنی بر اساس معیارها و موازین اسلامی است.
- شما در توضیحتان اشاره كردید كه حكومت جمهوری به معنی اقامه حاكمیت همه مردم است. به نظر می رسد كه این حق حاكمیت ملی كه حتی در انقلاب مشروطیت هم آن را تأكید كردیم و تثبیت شد و این نكته كه قوای سه گانه ناشی و منبعث از ملت است، «جمهوری اسلامی» با طرح مفاهیمی مثل ولایت فقیه و بعلاوه با بیان این مسئله كه متكی به یك سلسله قواعد و ضوابط از پیش ساخته است و در عین حال با تكیه بر این نكته كه حكومت طبقه روحانی است این توهم را پیش می آورد كه مفهوم «جمهوری اسلامی» با مفهوم «جمهوری» به معنای عامش در تعارض باشد. فكر می كنید این تعارض به نحوی حل شدنی است؟
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 331
استاد: به هیچ وجه تعارضی نیست. مسئله «جمهوری» مربوط به شكل حكومت است كه البته مستلزم نوعی دموكراسی است یعنی مردم حق حاكمیت دارند. حق حاكمیت به معنی این است كه مردم حق دارند كه سرنوشت خودشان را خودشان در دست بگیرند و این ملازم با این نیست كه مردم خودشان را از گرایش به یك مكتب و ایدئولوژی و از التزام و تعهد به یك مكتب معاف بشمارند. من از این سؤال تعجب می كنم. آیا معنی دموكراسی این است كه هر فردی برای خودش مكتبی داشته باشد؟ و یا این كه هیچ فردی هیچ مكتبی نداشته باشد و به هیچ مكتبی گرایش پیدا نكرده و ملتزم و متعهد نباشد و اصول هیچ مكتبی را نپذیرد؟ چنین چیزی نیست. وقتی كه می گوییم «اسلامی» معنایش این نیست كه روحانیین را به عنوان طبقه حاكمه می خواهیم بپذیریم. مثل این كه در این بیان شما میان حكومت اسلامی و حكومت طبقه روحانی اشتباه شده است.
- توهمی كه از جمهوری اسلامی در ذهن بسیاری پیش آمده درست همین است كه جمهوری اسلامی به معنی حكومت طبقه روحانی است.
استاد: اگر چنین اشتباهی هم پیش آمده باید این اشتباه رفع شود. اولا عملا در همین حكومت موقت اسلامی می بینید كه روحانیین به پستها و مشاغل گماشته نشدند، در صورتی كه اگر هم گماشته می شدند مثل سایر افراد بود و اتفاقا خود روحانیین بزرگ نه به این دلیل كه اگر روحانیین پستها را اشغال كنند حكومت حكومت روحانیین می شود بلكه به دلایل دیگری كه حالا نیازی به توضیح آنها نیست موافق نیستند كه روحانیین پستهای دولتی را اشغال كنند كما این كه در دولت موقت اشغال نكردند و فكر می كنم كه در دولت بعد هم اشغال نكنند. ولی به هر حال حكومت اسلامی و جنبه اسلامی بودن حكومت به حاكمیت عملی یك طبقه ارتباط ندارد، به حاكمیت یك ایدئولوژی ارتباط دارد، ایدئولوژیی كه اكثریت قاطع مردم در گذشته ابراز كرده اند كه به این ایدئولوژی مؤمن و معتقدند و گرایش دارند و خواهان آن اند و می خواهند در كادر آن حركت كنند و نه یك ایدئولوژی دیگر. بنابراین، این مسئله كه ما فكر كنیم همین قدر كه گفته می شود «جمهوری اسلامی» حق حاكمیت مردم را نقض می كند به هیچ وجه درست نیست. حق حاكمیت مردم به معنی این است كه
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 332
مردم حق قانونگذاری دارند كما این كه در دوره مشروطیت هم قانون اساسی بر مبنای دین اسلام بود و خود قانون اساسی و متمم قانون اساسی در كمال صراحت می گوید هر قانونی كه بر ضد قوانین اسلام باشد قانونیت نخواهد داشت و مجلس حق وضع چنین قانونی را ندارد، یا اصل دوم متمم قانون اساسی پنج نفر از فقهای طراز اول را به عنوان ناظر بر این قوانین [معرفی می كند] كه بر خلاف اصول و ضوابط اسلامی نباشد. اینها در قانون اساسی و متمم قانون اساسی آمد؛ هیچ وقت كسانی كه انقلاب مشروطیت را بپا كردند اینها را بر ضد دموكراسی و روح مشروطیت و حتی جعل قانون و تقنین ندانستند زیرا قوانین را در كادر اصول كلی اسلامی وضع می كردند و عمده در مسئله دموكراسی همین است كه در مرحله اجرا این مردم خودشان باید باشند كه مجری قانون باشند، حال یا مجری قانونی كه خود وضع كرده اند یا مجری قانونی كه فرضا به وسیله یك فیلسوف وضع شده است و این مردم مكتب آن فیلسوف را پذیرفته اند و یا مجری قانونی كه به وسیله وحی الهی وضع شده است.
بنابراین جمهوری اسلامی و اسلامی بودن این جمهوری به هیچ وجه بر ضد حاكمیت ملی- كه به دوره مشروطیت اشاره كردید- نیست و به طور كلی با دموكراسی به هیچ وجه منافات ندارد و هیچ وقت اصول دموكراسی ایجاب نمی كند كه هیچ مكتبی بر یك جامعه حاكم نباشد. احزاب معمولا خود را وابسته به یك ایدئولوژی معین می دانند و افتخار هم می كنند ولی این را هرگز بر ضد اصول دموكراسی نمی شمارند كه اگر بناست در كشور ما دموكراسی باشد من چرا قبلا خودم را به یك مكتب متعهد و ملتزم كرده ام و چرا می خواهم اصول آن مكتب و به تعبیر شما اصول ازپیش ساخته و اصولی را كه قبلا به وسیله یك فیلسوف یا فیلسوفانی یا در این جمهوری اسلامی به وسیله وحی وجود داشته [در جامعه پیاده كنم و] هیچ وقت كسی این طور فكر نمی كند كه این بر خلاف حق حاكمیت ملی است.
مسئله ولایت فقیه هم كه مطرح كردید از همین قبیل است. مسئله ولایت فقیه این نیست كه فقیه خودش در رأس دولت قرار می گیرد، خودش می خواهد عملا حكومت كند و مجری باشد. نقش فقیه در یك كشور اسلامی كه ملتزم و متعهد به اسلام است و اسلام را به عنوان یك ایدئولوژی پذیرفته است نقش یك ایدئولوگ
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 333
است نه نقش یك حاكم. وقتی كه مردم آن ایدئولوژی را پذیرفته اند قهرا برای ایدئولوگ هم نقشی قائل هستند یعنی اوست كه نظارت می كند بر این كه این ایدئولوژی درست اجرا می شود یا نه، آیا این شخص كه می خواهد رئیس دولت بشود و به عنوان مجری قانون در كادر اصول این ایدئولوژی حركت كند صلاحیت چنین كاری را از نظر آن ایدئولوژی دارد یا ندارد؟ ولایت فقیه ولایت ایدئولوژیك است و اساسا خود فقیه را مردم انتخاب می كنند. این خودش عین دموكراسی است.

اگر ولایت فقیه یك امر انتصابی می بود، مثلا هر فقیهی به وسیله فقیه قبل از خودش به طور خاص تعیین شده بود ممكن بود بگوییم كه این بر خلاف اصول دموكراسی و نظیر سلطنت موروثی است. ولی، فقیه را بر خلاف سلطان و شاه خود مردم انتخاب می كنند، رهبر را خود مردم انتخاب كردند و خود مردم انتخاب می كنند، مرجع را خود مردم به عنوان یك صاحب نظر در این مكتب انتخاب می كنند و بنابراین، این چه منافاتی دارد با اصول دموكراسی و چه تناقضی هست میان جمهوری بودن و اسلامی بودن؟ آیا این كه شكل حكومت موقت باشد و محتوا اسلامی باشد تناقض است؟ یعنی اگر شكل حكومت دائمی و موروثی بود دیگر با اسلامی بودن تناقض نداشت؟ چه رابطه ای میان این دو است؟
- «جمهوری» را كه ما طرح كردیم منظورمان اعمال اراده ملت بود برای به دست گرفتن حاكمیت، یعنی این كه خود ملت بر خودش حكومت كند. اما حتی با قبول ضوابط اسلامی كه شما از آن اسم بردید و توضیح دادید كه به هر حال هر حكومتی ناگزیر از پذیرش یك سلسله قواعد ایدئولوژیك و ضوابط است این اشكال مطرح می شود كه ضوابط ازپیش ساخته اسلامی، هزار و چهارصد سال پیش تدوین و تنظیم شدند و با توجه به این كه زمانه به شتاب در گذر است و هر روز مسائل تازه تر و نوتری مطرح می شود این تردید وجود دارد كه آن ضوابطِ متعلق به گذشته نتواند پاسخگوی نیاز حال ما باشد.
استاد: این مسئله دیگری است و پاسخ دیگری دارد. مسئله تحولات زمان و ثابت بودن ضوابط و قواعد اسلامی مسئله ای است كه این شبهه را همیشه پیش آورده كه
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 334
چگونه می توان این ثابت را با آن متغیر مربوط كرد. ولی باید توجه داشته باشید كه این مسئله زمان و تغییر و تحول، مسئله درست و صحیحی است اما یك ظرافتی در آن هست كه اغلب آن ظرافت را توجه ندارند. انسان به عنوان یك فرد و همچنین انسان به عنوان یك جامعه (یعنی جامعه انسان) حكم قافله ای را دارد كه دائما در حركت است، منزل به منزل طی می كند، ثابت و یكنواخت نیست. بنابراین اگر ما بخواهیم انگشت روی منازل بگذاریم و جامعه بشر را در یكی از منازلی كه در آن منزل برای یك مدت موقت فرود آمده متوقف كنیم این بدون شك بر خلاف ناموس طبیعت است. ولی فرق است میان منزل و راه. منزل تغییر می كند، آیا راه هم لزوما تغییر می كند؟ آیا مسیر جامعه انسانی هم- كه همه قبول دارند كه یك مسیر تكاملی است- تغییر می كند و عوض می شود، یعنی راه هم در راه است؟ یعنی بشر و جامعه بشری هر روزی در یك جهت و در هر مرحله ای از مراحل در یك راه و مسیر و به سوی یك هدف حركت می كند؟ امروز از این طرف می رود فردا از آن طرف؟ یا نه، خط سیر تكاملی بشر به عنوان یك راه، یك خط ثابت است، مثل مدار ستارگان یا مدار ذرات اتمی است. ستارگان دائما در حركتند ولی آیا مدار ستارگان هم دائما در تغییر است؟ چون ستارگان خودشان در یك مدار «حركت» می كنند، مدار حركتشان هم ضرورت دارد كه تغییر كند و اگر تغییر نكند آن ستاره در یك نقطه میخكوب می شود؟ نه، لازمه حركت ستاره این نیست كه مدار ستاره هم قطعا و ضرورتا و لزوما تغییر كند.
حال این مسئله برای انسان مطرح است كه آیا انسانیت، كمال انسانی و ارزشهای انسانی واقعیتهای متغیر و متبدلی هستند؟ یعنی واقعا همین طوری كه لوازم زندگی و مظاهر تمدن روز به روز فرق می كند معیارهای انسانیت هم روز به روز فرق و تغییر می كند؟ یك چیزی كه یك روز معیار انسانیت و قابل ستایش و تمجید بود روز دیگر از ارزش می افتد و دیگر انسانیت نیست، نقطه مقابلش می شود انسانیت؟ مثلا ما در تاریخ هزار و چهارصد سال پیش ابوذری داریم و معاویه ای. می دانیم كه ابوذر در معیارهای اخلاقی و اجتماعی خودش در یك مدار خاص حركت می كرد. معاویه در معیارهای فردیِ اخلاقی و اجتماعی خودش در مدار دیگری درست بر ضد حركت ابوذر حركت می كرد. حال واقعا آیا معیار ابوذر بودن و معاویه بودن، آن چیزی كه ابوذر را ابوذر كرده و معاویه را معاویه، آن چیزی
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 335
كه فرضا لومومبا را لومومبا كرده است كه در دنیا قابل ستایش است و موسی چومبه را موسی چومبه كه مورد نكوهش است، آیا این معیارها در دنیا عوض می شود؟ روزی در آینده خواهد بود كه چومبه بودن و معاویه بودن انسانیت خواهد بود و ابوذر بودن و لومومبا بودن ضد انسانیت؟ یا این كه نه، انسانیت تكامل پیدا می كند اما چنین نیست كه ابوذر بودن از مدار انسانیت برای همیشه خارج شود. انسان به حكم این كه مدارش ثابت است نه خودش، یك سلسله معیارها دارد كه آن معیارها به منزله نشانه های راه اند یعنی آنها همیشه راه را نشان می دهند، مثل این كه در یك بیابان برّی كه حتی كوهی، درختی و هیچ علامتی وجود ندارد نشانه هایی می گذارند، مثلا استوانه هایی در دو طرف نصب می كنند كه معنایش این است كه اگر می خواهی به مقصد برسی از میان این دو نشانه حركت كن. این نشانه ها و معیارها همیشه نشانه و معیارند و ضرورتی ندارد كه تغییر كنند.
من در كتابی كه به نام نظام حقوق زن در اسلام منتشر شده است بحثی راجع به «اسلام و تجدد زندگی» كرده ام. در آنجا این مسئله را روشن كردم كه اسلام با مقتضیات متفاوت مكانها و مقتضیات متغیر زمانها چگونه برخورد می كند؛ و ذكر كردم كه خود اسلام متوجه این نكته هست و اساسا مسئله چگونگی برخورد اسلام با مقتضیات زمان بر خلاف آنچه تصور می شود مسئله تازه ای نیست كه جدیدا مطرح شده باشد. مثلا بوعلی سینا در هزار سال پیش در آخر شفا این مسئله را مطرح كرده است كه اسلام ضوابط كلی ثابتی دارد ولی مسائلی كه برای بشر پیش می آید، مسائل جزئی و متغیر و مختلف، بی نهایت است، پس چگونه اسلام تكلیف این همه مسائل را روشن می كند؟ آنوقت این مطلب را توضیح داده است كه چگونه ممكن است یك مكتب، اصول و ضوابطی كلی مبنی بر شناخت انسان و شناخت جامعه انسان [داشته باشد [2] و پاسخ مسائل جزئی و متغیر را بدهد. ] می گوید وقتی كه اصول را واضع و شارع با آن دید تیزبین خودش آنچنان وضع كند كه به تعبیر قرآن «صراط مستقیم» را نشان بدهد آنوقت اجتهاد است كه نقش خودش را ایفا می كند. اجتهاد این است كه فقیه بدون آن كه از آن اصول منحرف شود مسائل جزئی
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 336
متغیر و مختلف و متفاوت زمان را با توجه به آن اصول بررسی می كند و احیانا آنها خود به خود تغییر می كنند، یعنی وقتی كه اصولْ ثابت بود فروع خود به خود تغییر می كند؛ و ما برای این جهت در همان كتاب مثالهایی از متن خود اسلام ذكر كردیم كه چگونه اصول ثابت است و فروع متغیر، و اگر مایل باشید لااقل یكی از آن مثالها را برایتان عرض می كنم.
- اگر اجازه بدهید نكته ای را خدمتتان بگویم. اشاره كردید به این كه تعیین آن ضوابط فقط از عهده وحی برمی آید، در حالی كه این مسئله الان به شدت مطرح است كه دوتا از دستاوردهای بزرگ فكر بشر دموكراسی و سوسیالیسم است و گروهی بر این عقیده اند كه اگر بشود تلفیق آگاهانه ای از این دو طرز تفكر ایجاد كرد، بخصوص منِ شرقی اگر بتوانم چهارچوب معنوی اسلام را هم به كمك بگیرم صراط مستقیمی پیدا خواهم كرد كه از وحی بی نیازم می كند.
استاد: دموكراسی و سوسیالیسم میان خودشان نوعی ناسازگاری وجود دارد (یا لااقل توهم می شود) كه هنوز در جهان حل نشده است. دموكراسی بر اساس اصالت فرد و حقوق فرد و آزادی فرد است. برعكس، سوسیالیسم بر اساس اصالت جمع و تقدم حق جمع بر حق فرد است یعنی خواه ناخواه آزادی و دموكراسی را محدود می كند. بگذریم از این كه قسمت مهمی از دنیا از دموكراسی دم می زند و دم از سوسیالیسم نمی زند و قسمت مهم دیگری از سوسیالیسم دم می زند و چندان دم از دموكراسی نمی زند، و صاحب نظران اعتراف دارند كه هم دنیای به اصطلاح آزاد و لیبرال یا دنیای سرمایه داری دموكراسی اش دموكراسی واقعی نیست و صوری است و هم قطب دیگری از دنیا كه دم از سوسیالیسم می زند سوسیالیسم اش سوسیالیسم نیست؛ گذشته از این، این مشكل باید از طریق فلسفی و علمی حل شود كه آیا واقعا از نظر فلسفی و حقوقی به كدام یك از این دو قطب باید گرایش پیدا كرد، دموكراسی یا سوسیالیسم؟ یا این دو در آنِ واحد قابل جمع اند همین طور كه مكتبهایی در دنیا هستند كه به دموكراسی و سوسیالیسم هردو گرایش دارند و می خواهند این دو را با یكدیگر تلفیق كنند. ولی تلفیق اینها مبتنی بر همان مسئله بسیار دقیق فلسفی یعنی
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 337
اصالت جمع یا اصالت فرد است كه آیا آنچه عینیت دارد فرد است و جمع یك وجود عرَضی و بلكه یك وجود اعتباری دارد یا برعكس؟ اگر آنچه تحقق دارد فرد است و جامعه یك وجود اعتباری است دموكراسی بر سوسیالیسم اولویت دارد و اما اگر نظریه دیگر را بپذیریم كه جامعه شناسی انسان بر روان شناسی او تقدم دارد و فرد اصالتی ندارد، فرد و روح فرد و خواست و اراده فرد و احساس فرد و فكر فرد و همه چیز او توابع و انعكاساتی از یك روح جمعی حاكم هستند و آنچه واقعا وجود دارد جامعه است نه فرد، دراین صورت اولویت با سوسیالیسم است. و یا این كه شقّ سومی در كار است و آن این كه نه فرد [3] مستهلك در جمع است به طوری كه یك وجود اعتباری باشد و به عبارت دیگر نه شخصیت فرد آنچنان مستهلك در جمع است و در نتیجه فرد مجبور است [4] و نه جمع آنچنان وجود اعتباری دارد؛ یعنی تركیب فرد و جامعه نوعی تركیب است كه فرد اصالت و شخصیت دارد در عین این كه جمع اصالت و شخصیت دارد: تحقق فرد، عینیت فرد، شخصیت فرد در [عین ] شخصیت جامعه، و شخصیت جامعه در [عین ] شخصیت فرد، شبیه آنچه كه فلاسفه ما در باب «وحدت در عین كثرت و كثرت در عین وحدت» می گفتند كه جای بحث آن اینجا نیست.
و اما مسئله معنویت. همه فهمیده اند كه فرضا بتوانند این مشكل را حل كنند و میان دموكراسی و سوسیالیسم تلفیق كنند، نیازی به كادری از معنویت است.

می بینیم الان در كشور ما هم گرایشی به عرفان هست، آنهم به قول خودشان به جنبه های انسانی و اخلاقی عرفان، جنبه های انسان گرایی عرفان. می خواهند از اسلام و مذهب در این حدود استفاده كنند یعنی معنویتی در حدود توصیه های اخلاقی و گرایشهای به اصطلاح انسانی، در حالی كه جهان بینی و محتوای ایدئولوژیك آن را از آن گرفته اند. اینچنین معنویتی فرضا به وسیله مذهب دیگری قابل پیاده شدن باشد به وسیله اسلام قابل پیاده شدن نیست. این به معنی مثله كردن اسلام و بریدن اعضای رئیسه اسلام است و در واقع به معنی ذبح اسلام و استفاده كردن از بعضی اعضای آن است. اسلامی كه حیات نداشته باشد و واقعا در همه
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 338
شئون زندگی حضور نداشته باشد این اسلام دیگر اسلام نیست. به تعبیر دیگر جهان امروز به سه چیز احتیاج دارد: یكی همان آزادی فردی كه شما از آن به دموكراسی تعبیر می كنید، دیگر یك مكتب كه بتواند راه و رسم زندگی را در یك خط سیر تكاملی مشخص كند و سوم جهان بینی، یعنی تفسیری صحیح و توأم با معنویت از جهان و به تعبیری كه من از قرآن گرفته ام شناخت جهان به این كه ماهیتِ از اویی و به سوی اویی دارد. وقتی كه همه اینها به یكدیگر ضمیمه شود می توان به آینده جامعه بشری امیدوار بود.
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 339

[1] این مصاحبه در تاریخ /11358/10 در آستانه رفراندوم جمهوری اسلامی انجام شده است.
[2] . البته چنین شناختی جز در صلاحیت وحی نیست و به همین دلیل باید قبول كنیم كه انسان یا فاقدایدئولوژی است و برای همیشه باید در میان ایدئولوژیهای ناقص و كور سر در گم بماند و یا اگر ایدئولوژی دارد این ایدئولوژی باید از وحی و نبوت گرفته شده باشد.
[3] . مقصود شخص فرد نیست، شخصیت فرد است.
[4] . اینجا هم مسئله جبر و اختیار به میان می آید. كسانی كه به اصالت جمع معتقدند برای فرد هیچ گونه اختیاری قائل نیستند.
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است