در
کتابخانه
بازدید : 387635تاریخ درج : 1391/03/21
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
موضوع بحث، مسأله ی ولایتعهد حضرت رضا نسبت به مأمون بود. در جلسه ی پیش عرض كردیم كه در این داستان یك سلسله مسائلِ قطعی و مسلّم از نظر تاریخی، و یك سلسله مسائلِ مشكوك است، و حتی مورخینی مثل جرجی زیدان تصریح می كنند كه بنی العباس سیاستشان بر كتمان بود و اسرار سیاسی شان را كمتر می گذاشتند كه فاش شود، و لهذا این مجهولات در تاریخ باقی مانده است. آنچه كه قطعیت دارد و جای بحث نیست این است كه مسأله ی ولایتعهد اولا از طرف حضرت رضا شروع نشده، یعنی اینچنین نیست كه برای این كار اقدامی از این طرف شده باشد، از طرف مأمون شروع شده، و تازه شروع هم كه شده به این شكل نبوده كه مأمون پیشنهاد كند و حضرت رضا قبول نماید، بلكه به این شكل بوده كه بدون اینكه این موضوع را فاش كنند، عده ای را از خراسان- از خراسان قدیم، از مرو، از ما وراء النهر، از این سرزمینهایی كه امروز جزء روسیه به شمار می رود و مأمون در آنجا بوده- می فرستند به مدینه و عده ای از بنی هاشم و در رأس آنها حضرت رضا را به مرو احضار می كنند، و صحبت اراده و اختیار در میان نبوده است، و حتی خط سیری را هم كه حضرت را عبور می دهند قبلا مشخص می كنند كه از شهرستانها و از راههایی عبور دهند كه شیعه در آن كمتر وجود دارند یا وجود ندارند. مخصوصاً قید كرده بودند كه
مجموعه آثار شهید مطهری . ج18، ص: 130
حضرت رضا را از شهرهای شیعه نشین عبور ندهند. وقتی كه [این گروه را] وارد مرو می كنند، حضرت رضا را جدا در یك منزل اسكان می دهند و دیگران را در جای دیگر، و در آنجا برای اولین بار این موضوع عرضه می شود و مأمون پیشنهاد می كند كه [حضرت رضا ولایتعهد را بپذیرد. ] صحبت اول مأمون این است كه من می خواهم خلافت را واگذار كنم. (البته این خیلی قطعی نیست. ) به هر حال یا ابتدا خلافت را پیشنهاد كرد و بعد گفت اگر خلافت را نمی پذیری ولایتعهد را بپذیر؛ و یا از اول ولایتعهد را عرضه داشت و حضرت رضا شدید امتناع كرد.

حال منطق حضرت در امتناع چه بوده؟ چرا امام امتناع كرد؟ البته اینها را ما به صورت یك امر صددرصد قطعی نمی توانیم بگوییم ولی در روایاتی كه از خود ما نقل كرده اند- از جمله در روایت عیونُ اخبارِ الرضا- ذكر شده است كه وقتی مأمون گفت من اینجور فكر كردم كه خودم را از خلافت عزل كنم و تو را به جای خودم نصب كنم و با تو بیعت نمایم، امام فرمود: یا تو در خلافت ذی حقی و یا ذی حق نیستی. اگر این خلافت واقعاً از آنِ توست و تو ذی حقی و این خلافت یك خلافت الهی است، حق نداری چنین جامه ای را كه خدا برای تن تو تعیین كرده است به غیر خودت بدهی؛ و اما اگر از آن تو نیست بازهم حق نداری بدهی. چیزی را كه از آن تو نیست تو چرا به كسی بدهی؟ ! معنایش این است كه اگر خلافت از آنِ تو نیست تو باید مثل معاویه ی پسر یزید اعلام كنی كه من ذی حق نیستم، و قهراً پدران خودت را تخطئه كنی همان طور كه او تخطئه كرد و گفت: پدران من به ناحق این جامه را به تن كردند و من هم در این چند وقت به ناحق این جامه را به تن كردم، بنابراین من می روم؛ نه اینكه بگویی من خلافت را تفویض و واگذار می كنم. وقتی كه مأمون این جمله را شنید فوراً به اصطلاح وجهه ی سخن را تغییر داد و گفت: شما مجبور هستید.

سپس مأمون تهدید كرد و در تهدید خود استدلال را با تهدید مخلوط نمود [1] جمله ای گفت كه در آن، هم استدلال بود و هم تهدید، و آن این بود كه گفت: «جدت علی بن ابی طالب در شورا شركت كرد (در شورای شش نفری) و عمر كه خلیفه ی وقت بود تهدید كرد، گفت: در ظرف سه روز باید اهل شورا تصمیم بگیرند و اگر تصمیم
مجموعه آثار شهید مطهری . ج18، ص: 131
نگرفتند یا بعضی از آنها از تصمیم اكثریت تمرد كردند ابو طلحه ی انصاری مأمور است كه گردنشان را بزند. » خواست بگوید الآن تو در آن وضع هستی كه جدت علی در آن وضع بود، من هم در آن وضعی هستم كه عمر بود. تو از جدت پیروی كن و در این كار شركت نما. در این جمله تلویحاً این معنا بود كه جدت علی با اینكه خلافت را از خودش می دانست چرا در كار شورا شركت كرد؟ اینكه در كار شورا شركت كرد یعنی آمد آنجا تبادل نظر كند كه آیا خلافت را به این بدهیم یا به آن؟ و این خودش یك نوع تنزلی بود از جد شما علی بن ابی طالب كه نیامد سرسختی كند و بگوید شورا یعنی چه؟ ! خلافت مال من است، اگر همه تان كنار می روید بروید تا من خودم خلیفه باشم، اگر نه، من در شورا شركت نمی كنم. اینكه در شورا شركت كرد معنایش این است كه از حق مسلّم و قطعی خود صرف نظر كرد و خود را جزء اهل شورا قرار داد. تو الآن وضعت در اینجا نظیر وضع علی بن ابی طالب است. این، جنبه ی استدلال قضیه بود. اما جنبه ی تهدیدش: عمر خلیفه ای بود كه كارهایش برای عصر و زمان تقریباً سند شمرده می شد. مأمون خواست بگوید اگر من تصمیم شدیدی بگیرم جامعه از من می پذیرد، می گویند او همان تصمیمی را گرفت كه خلیفه ی دوم گرفت؛ او گفت مصلحت مسلمین شوراست و اگر كسی از آن تخلف كند گردنش را بزنید، من هم به حكم اینكه خلیفه هستم چنین فرمانی را می دهم، می گویم مصلحت مسلمین این است كه علی بن موسی ولایتعهد را بپذیرد، اگر تخلف كند، به حكم اینكه خلیفه هستم گردنش را می زنم.

استدلال را با تهدید مخلوط كرد.

پس یكی دیگر از مسلمات تاریخ این مسأله است كه حضرت رضا [از قبول ولایتعهد مأمون ] امتناع كرده است ولی بعد با تهدید به قتل پذیرفته است.

مسأله ی سوم كه این هم جزء قطعیات و مسلمات است این است كه امام از اول با مأمون شرط كرد كه من در كارها مداخله نكنم، یعنی عملا جزء دستگاه نباشم، حالا اسم می خواهد ولایتعهد باشد، باشد، سكّه به نام من می خواهند بزنند، بزنند، خطبه به نام می خواهند بخوانند، بخوانند، ولی در كارها عملا مرا شریك نكن؛ كاری را عملا به عهده ی من نگذار، نه در كار قضا و دادگستری دخالتی داشته باشم، نه در عزل و نصبها و نه در هیچ كار دیگری [2]. در همان مراسم تشریفاتی نیز امام طوری رفتار كرد كه آن
مجموعه آثار شهید مطهری . ج18، ص: 132
ناچسبی خودش به دستگاه مأمونی را ثابت كرد. آن جمله ای كه در اولین خطابه ی ولایتعهدش خواند به نظر من خیلی عجیب و با ارزش است. آن مجلس عظیم را مأمون تشكیل می دهد و تمام سران مملكتی از وزرا و سران سپاه و شخصیتها را دعوت می كند و همه با لباسهای سبز- كه شعاری بود كه آن وقت مقرر كردند- شركت می كنند [3]. اول كسی را كه دستور داد بیاید با حضرت رضا به عنوان ولایتعهد بیعت كند پسرش عباس بن مأمون بود كه ظاهرا قبلاً ولیعهد یا نامزد ولایتعهد بود؛ و بعد دیگران یك یك آمدند و بیعت كردند. سپس شعرا و خطبا آمدند و شعرهای بسیار عالی خواندند و خطابه های بسیار غرّا انشاء كردند. بعد قرار شد خود حضرت خطابه ای بخواند. حضرت برخاست و در یك سطر و نیم فقط، صحبت كرد كه جملاتش در واقع ایراد به تمام كارهای آنها بود. مضمونش این است: «ما (یعنی ما اهل بیت، ما ائمه) حقی داریم بر شما مردم به اینكه ولیّ امر شما باشیم: معنایش این است كه این حق اصلا مال ما هست و چیزی نیست كه مأمون بخواهد به ما واگذار كند. و شما در عهده ی ما حقی دارید. حق شما این است كه ما شما را اداره كنیم. و هرگاه شما حق ما را به ما دادید - یعنی هر وقت شما ما را به عنوان خلیفه پذیرفتید- بر ما لازم می شود كه آن وظیفه ی خودمان را درباره ی شما انجام دهیم، و السلام» [4]. دو كلمه: «ما حقی داریم و آن خلافت است، شما حقی دارید به عنوان مردمی كه خلیفه باید آنها را اداره كند؛ شما مردم باید حق ما را به ما بدهید، و اگر شما حق ما را به ما بدهید ما هم در مقابل شما وظیفه ای داریم كه باید انجام دهیم، و وظیفه ی خودمان را انجام می دهیم. » نه تشكری از مأمون و نه حرف دیگری، و بلكه مضمون بر خلاف روح جلسه ی ولایتعهدی است. بعد هم این جریان همین طور ادامه پیدا می كند، حضرت رضا یك ولیعهد به اصطلاح تشریفاتی است كه حاضر نیست در كارها مداخله كند و در یك مواردی هم كه اجباراً مداخله می كند به شكلی مداخله می كند كه منظور مأمون تأمین نمی شود؛ مثل همان قضیه ی نماز عید خواندن كه مأمون می فرستد نزد حضرت و حضرت می گوید: ما با تو قرار داریم
مجموعه آثار شهید مطهری . ج18، ص: 133
كه من در هیچ كار مداخله نكنم. می گوید آخر اینكه تو در هیچ كار مداخله نمی كنی مردم مرا متهم می كنند، حال این یك كار مانعی ندارد، حضرت می فرماید: اگر بخواهم این كار را بكنم باید به رسم جدم عمل كنم نه به آن رسمی كه امروز معمول است.

مأمون می گوید بسیار خوب. امام از خانه خارج می شود. چنان غوغایی در شهر بپامی شود كه در وسط راه می آیند حضرت را برمی گردانند.

بنابراین تا این مقدار مسأله مسلّم است كه حضرت رضا را بالاجبار [به مرو] آورده اند و عنوان ولایتعهد را به او تحمیل كرده اند؛ تهدید به قتل كرده اند و حضرت بعد از تهدید به قتل قبول كرده به این شرط كه در كارها عملا مداخله نكند، و بعد هم عملا مداخله نكرده و طوری خودش را كنار كشیده كه ثابت كرده است كه خلاصه ما به اینها نمی چسبیم و اینها هم به ما نمی چسبند.


[1] . مأمون واقعاً مرد دانشمند و مطلعی بوده؛ از حدیث آگاه بود، از تاریخ آگاه بود، از منطق آگاه بود، از ادبیات آگاه بود، از فلسفه آگاه بود و شاید اندكی از طب و نجوم آگاه بود، اصلاً جزء علما بود و شاید در طبقه ی سلاطین و خلفا در جهان نظیر نداشته باشد.
[2] . در واقع امام نمی خواست جزء دستگاه مأمونی قرار گیرد به طوری كه به این دستگاه بچسبد.
[3] . البته اینكه لباس سبز چرا، بعضی می گویند این، تدبیر فضل بن سهل بود، زیرا شعار خود عباسیها لباس سیاه بود، فضل از آن روز دستور داد كه همه با لباس سبز بیایند؛ و گفته اند در این تدبیر، روح زردشتیگری وجود داشت و رنگ سبز شعار مجوسیها بود. ولی من نمی دانم این سخن چقدر اساس دارد.
[4] . [در بحار الأنوار، ج /49ص 146 عبارت چنین است: لنا علیكم حقّ برسول اللّه 9، و لكم علینا حقّ به، فاذا انتم ادّیتم الینا ذلك وجب علینا الحقّ لكم. ]
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است