در
کتابخانه
بازدید : 1181331تاریخ درج : 1391/03/21
Skip Navigation Links.
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
دو حادثه در این شب پیش آمده كه زینب را خیلی منقلب كرده است؛ یكی در عصر تاسوعاست و دیگر در شب عاشورا. در این شب أبا عبد اللّه برنامه ی خیلی مفصلی دارد.

یكی از برنامه ها این است كه به كمك اصحابش اسلحه را برای فردا آماده می كنند.

مردی است به نام جَوْن (یا هون) ، آزادشده ی ابو ذر غفاری است. متخصص در كار اسلحه سازی بود. خیمه ای به سلاحها اختصاص داشت و این مرد در آن خیمه مشغول آماده كردن سلاحها بود. أبا عبد اللّه آمده بود از او سركشی كند. اتفاقاً این خیمه مجاور است با خیمه ی زین العابدین كه بیمار بودند و زینب (سلام اللّه علیها) از او پرستاری می كرد. این دو خیمه نزدیك یكدیگر است و أبا عبد اللّه دستور داده بود چادرها را در آن شب نزدیك به همدیگر برپا كنند به طوری كه طنابها داخل یكدیگر بود، به دلیلی كه بعد عرض می كنم. راوی این حدیث، زین العابدین است. می گوید: عمّه ام زینب مشغول پرستاری بود. پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه می كرد ببیند این مرد اسلحه ساز چه می كند. من یك وقت دیدم پدرم دارد با خودش شعری را
مجموعه آثار شهید مطهری . ج17، ص: 276
زمزمه می كند، دو سه بار هم تكرار كرد:

یا دَهْرُ اُفٍّ لَكَ مِنْ خَلیلٍ
كَمْ لَكَ بِالْاِشْراقِ وَ الْاَصیلِ
وَ صاحِبٍ وَ طالِبٍ قَتیلٍ
وَ الدَّهْرُ لا یَقْنَعُ بِالْبَدیلِ
وَ اِنَّمَا الْاَمْرُ اِلَی الْجَلیلِ [1].

ای روزگار، تو چقدر پستی! چگونه دوستان را از انسان می گیری! بله، روزگار چنین است ولی امر به دست روزگار نیست، امر به دست خداست. ما راضی به رضای الهی هستیم، ما آنچه را می خواهیم كه خدا برای ما بخواهد. زین العابدین می گوید: من می شنوم، عمّه ام زینب هم می شنود. سكوت معنی دار و مرموزی میان من و عمّه ام برقرار شده است. دل مرا عقده گرفته است، به خاطر عمّه ام زینب نمی گریم. عمّه ام زینب دلش پر از عقده است، به خاطر اینكه من بیمارم نمی گرید. هر دو در مقابل این هجوم گریه مقاومت می كنیم. ولی آخر زینب یك مرتبه بغضش تركید (زن است، رقیق القلب است) ، شروع كرد بلند بلند گریستن، فریاد كردن، ناله كردن كه ای كاش چنین روزی را نمی دیدم، ای كاش جهان ویران می شد و زینب چنین ساعتی را نمی دید. با این حال، خودش را رساند خدمت أبا عبد اللّه علیه السلام. أبا عبد اللّه آمد نزد زینب، سر او را به دامن گرفت، او را نصیحت و موعظه كرد: «یا اُخَیَّهْ! لا یَذْهَبَنَّ بِحِلْمِكِ الشَّیْطانُ» خواهر جان! مراقب باش شیطان تو را بی صبر نكند، حلم را از تو نرباید. اینها چیست كه می گویی؟ ! ای كاش روزگار خراب بشود یعنی چه؟ ! چرا روزگار خراب بشود؟ ! مردن حق است، شهادت حق است، شهادت افتخار ماست. جدّم پیغمبر از من بهتر بود.

پدرم علی، مادرم زهرا، برادرم حسن، همه ی اینها از من بهتر بودند. همه ی اینها رفتند، من هم می روم. تو باید مواظب باشی بعد از من سرپرستی این قافله را بكنی، سرپرستی اطفال مرا بكنی. زینب در حالی كه می گریست، با صدای نازكی گفت: برادر جان! همه ی اینها درست، ولی هر كدام از آنها كه رفتند، من چند نفر و حد اقل یك نفر را داشتم كه دلم به او خوش بود. آخرین كسی كه از ما رفت برادر ما حسن بود. دل من تنها به تو خوش بود. برادر! اگر تو از دست زینب بروی، دل زینب در این دنیا به چه كسی خوش باشد؟ .

در عصر تاسوعا بعد كه أبا عبد اللّه آن جمله (جریان خواب) را به زینب فرمود،
مجموعه آثار شهید مطهری . ج17، ص: 277
فوراً برادر رشیدش أبو الفضل را صدا كرد: برادر جان! فوراً با چند نفر برو در مقابل اینها بگو خبر تازه چیست؟ اگر هم می خواهند با ما بجنگند، وقت غروب كه طبق قانون جنگی وقت جنگ نیست (معمولاً اهل حرب، صبح تا غروب می جنگند، شب كه می شود به خرگاهها و مراكز خودشان می روند) ، حتماً خبر تازه ای است. أبو الفضل با چند نفر از كبار اصحاب (زُهَیْر بن الْقَیْن، حبیب بن مُظَهَّر) می رود و در مقابلشان می ایستد و می گوید: من از طرف برادرم پیام آورده ام كه از شما بپرسم مگر خبر تازه ای است؟ عمر سعد می گوید: بله، خبر تازه است؛ امر امیر عبید الله زیاد است كه برادر تو فوراً یا باید تسلیم بلاشرط بشود و یا با او بجنگیم. فرمود: من از طرف خودم نمی توانم چیزی بگویم؛ می روم خدمت برادرم، از او جواب می گیرم. وقتی كه آمد خدمت أبا عبد اللّه، أبا عبد اللّه فرمود: ما كه اهل تسلیم نیستیم، می جنگیم، تا آخرین قطره ی خون خودم می جنگم. فقط به آنها یك جمله بگو؛ یك خواهش، یك تمنّا، یك تقاضا از آنها بكن و آن این است كه قضیه را به فردا موكول كنند. بعد برای اینكه توهّمی پیش نیاید كه حسین یك شب را غنیمت می داند كه زنده بماند، و برای اینكه بفهماند كه زندگی برایش غنیمت ندارد، چند ساعت بودن ارزش ندارد بلكه او چیز دیگری می خواهد، فرمود: خدا خودش می داند كه من این مهلت را به این جهت می خواهم كه دلم می خواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم با خدای خودم راز و نیاز كنم، مناجات و عبادت كنم، قرآن بخوانم.

أبو الفضل (سلام اللّه علیه) رفت. آنها نمی خواستند بپذیرند ولی بعد در میان خودشان اختلاف افتاد. یكی از آنها گفت: شما خیلی مردم بی حیایی هستید چون ما با كفار كه می جنگیدیم، اگر چنین مهلتی می خواستند به آنها می دادیم. چطور ما خاندان پیغمبر خودمان را چنین مهلتی ندهیم؟ ! عمر سعد مجبور شد فرمان ابن زیاد را زیر پا بگذارد تا میان لشكر خودش اختلاف نیفتد. گفتند: بسیار خوب، صبح. آن شب را أبا عبد اللّه با وضع فوق العاده ای، با وضع روشنی، با وضع پر از هیجانی، با وضع پر از نورانیتی بسر برد. راست گفته اند آنان كه آن شب را شب معراج حسین خوانده اند. در آن شب است كه آن خطابه ی غرّا را برای اصحاب و اهل بیتش می خواند. در آن شب است كه همه ی آنها را مرخص می كند: اصحاب من! اهل بیت من! من اصحابی از اصحاب خودم بهتر و اهل بیتی از اهل بیت خودم بهتر سراغ ندارم. از همه ی شما تشكر می كنم و ممنونم. ولی بدانید اینها فقط مرا می خواهند، جز من با كسی كاری ندارند. بیعتی اگر با
مجموعه آثار شهید مطهری . ج17، ص: 278
من كردید، برداشتم. همه آزادید. هركس می خواهد برود، برود. به اصحابش گفت:

هر كدام از شما می توانید دست یكی از اهل بیت مرا بگیرید و با خودتان ببرید. ولی اصحاب حسین غربال شده بودند. نوشته اند همه یك صدا گفتند: این چه سخنی است كه شما به ما می گویید؟ ! ما برویم و شما را تنها بگذاریم؟ ! ما یك جان بیشتر نداریم كه فدا كنیم؛ ای كاش خدا هزار جان پی درپی به ما می داد، كشته می شدیم و دوباره زنده می شدیم، هزار جان در راه تو فدا می كردیم، یك جان كه قابل نیست، «جان ناقابل من قابل قربان تو نیست» .

نوشته اند: «بَدَأَهُمْ بِذلِكَ اَخوهُ أَبُو الْفَضْلِ الْعَبّاسُ» اول كسی كه این سخن را به زبان آورد، برادر رشیدش أبو الفضل العبّاس بود. (امشب ما ذكر خیری و توسّلی پیدا می كنیم به یتیم امام حسن، قاسم كه در شب عاشورا جریانی دارد. ) بعد از آنكه همه وفاداری شان را اعلام كردند، أبا عبد اللّه سخن خودش را عوض كرد، پرده ی دیگری از حقایق را به آنها نشان داد، فرمود: پس حالا من حقیقت را به شما بگویم: بدانید فردا تمام ما شهید خواهیم شد، یك نفر از ما كه در اینجا هستیم زنده نخواهد ماند. همه گفتند: خدا را شكر می كنیم كه چنین شهادتی و چنین موهبتی را نصیب ما كرد. (یكی از دوستان تذكر بسیار خوبی داد. دو نفر از بزرگان ما، از پیشوایان ما، حضرت آیت اللّه العظمی آقای حكیم دامت بركاته و آیت اللّه علامه ی مجاهد صاحب الغدیر، علامه امینی، این هر دو بزرگوار می دانیم بیمارند، در بیمارستانهای خارج هستند و وظیفه ی ماست كه برای همه ی مؤمنین و مؤمنات دعا كنیم، بالخصوص برای رهبران و پیشوایان خودمان:

خدایا! به حق حسین بن علی و به حق روح و دل پاك قاسم بن الحسن، اینها كه گفتیم و آنها كه در دل ماست، شفای عاجل عنایت بفرما! ) این طفل سیزده ساله در كنار مجلس نشسته است. وقتی كه أبا عبد اللّه این مژده را می دهد كه فردا همه شهید می شوند، او با خود فكر می كند كه شاید مقصود، مردان بزرگ باشد و ما بچه ها مشمول نباشیم. یك بچه ی سیزده ساله حق دارد چنین فكر كند. نگران است، مضطرب است. یك مرتبه سر را جلو آورد و عرض كرد: «یا عَمّا! وَ اَنَا فیمَنْ یُقْتَلُ؟ » آیا من هم فردا كشته خواهم شد یا كشته نمی شوم؟ حسین بن علی نگاه رقّت آلودی كرد. فرمود: پسر برادر! من اول از تو سؤالی می كنم. سؤال مرا جواب بده، بعد به سؤال تو پاسخ می دهم. عرض كرد: عمو جان بفرمایید! فرمود: مرگ در ذائقه ی تو چه طعمی دارد؟ فوراً گفت: عمو جان! «اَحْلی مِنَ الْعَسَلِ» چنین مرگی در كام من از عسل شیرین تر است (یعنی من كه می پرسم، برای
مجموعه آثار شهید مطهری . ج17، ص: 279
این است كه می ترسم فردا این موهبت شامل حال من نشود) . فرمود: بله فرزند برادر! تو هم فردا شهید خواهی شد اما بعد از آنكه مبتلا به یك بلای بسیار سخت و یك درد بسیار شدید می شوی. ولی أبا عبد اللّه توضیح نداد كه این بلا چیست. اما روز عاشورا روشن كرد كه مقصود أبا عبد اللّه چیست.
[1] . اللّهوف، ص 33.
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است