در
کتابخانه
بازدید : 1641683تاریخ درج : 1391/03/21
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
مطلب دیگری كه در اینجا گفته است، از جنبه ی امید و ناامیدی یعنی از جنبه ی انسانی و از جنبه ی علمی قضیه است. اتفاقاً خود ما در بحثهای جهان بینی كه سابق در سخنرانیها و همین امسال در سمینار دبیران علوم دینی مطرح كردیم و مكرر در این باره بحث كرده ایم، [گفته ایم ] راجع به مشخصات یك جهان بینی خوب، یكی از سخنان این است كه جهان بینی خوب آن جهان بینی است كه امیدآفرین باشد، خوشبینی آور باشد، با یأس و بدبینی مبارزه كند. فلسفه های اضداد و ضدگرای قبل از فلسفه ی هگل، اغلب به بدبینی و یأس و ناامیدی می انجامد. گویا همین آقای هگل را می گویند «فیلسوف گریان» چون همه چیز را رو به نیستی می بیند و برای هیچ چیزی بقایی نمی بیند، پایان هر چیزی را پوچی می بیند. این است كه نتیجه اش یأس و ناامیدی [است. ] مثلاً افرادی كه خیّام وار یعنی [مطابق ] شعرهای منسوب به خیام فكر می كنند، نتیجه ی كارشان یأس و ناامیدی و خودكشی است، همین كار صادق هدایت و دیگران. قهراً به اینجا می انجامد. و ما گفتیم
مجموعه آثار شهید مطهری . ج15، ص: 288
یكی از مشخصات خوبی یك جهان بینی این است كه امیدآفرین باشد. حال، فلسفه ی هگل از آن جهت كه تكیه اش روی مسئله ی تضاد است و معتقد است كه هر چیزی نطفه ی مرگ خودش را در درون خودش دارد، علی القاعده باید یك فلسفه ی بدبینانه باشد، یعنی همیشه به اصطلاح نغمه ی شوم فنا و نیستی و نابودی و پوچی- كه در اروپا هم این فلسفه های پوچی گرایی از همین جاها ناشی می شود- سردهد. می خواهند بگویند كه نه، ولی ماركس و انگلس علیرغم این جهت، فلسفه شان یك فلسفه ی خوشبینانه است، چرا؟ برای اینكه گفتیم اینها این تضاد را خلاّق می دانند و می گویند نباید ناامید و ناراحت بود از آنچه كه از بین می رود، برای اینكه دگرباره به وجود می آید، مثل همان مرغی است كه خاكستر می شود و دو مرتبه از خاكسترِ خودش سربرمی آورد.
خیام می گوید:

از رنج كشیدن آدمی حر گردد
قطره چو كشد حبس صدف دُر گردد
گر مال نماند سر بمانا و به جای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد [1]
این اتفاقاً یكی از مسائل حساس ماركسیسم است كه ماركسیسم در عین حال می خواهد فلسفه ی امید باشد، چرا؟ برای اینكه فلسفه ی تكامل است. اگر بگویید فلسفه ی تكامل است یعنی چه؟ می گوید نوع بشریت رو به ارتقاء است. آن وقت این [مكتب ] می خواهد از جنبه ی اخلاقی و از جنبه ی فردی این خوشبینی را بدهد، به انسان بگویدای انسان تو فردی، فرد كه اصالت ندارد، كلی اصالت دارد، نوع اصالت دارد. تو اگر از بین می روی از بین برو، نوع كه باقی است. این اتفاقاً از مهمترین مسائلی است كه فلسفه های مادی امروز در مقابل فلسفه های الهی طرح می كنند، یعنی اینها می خواهند حربه ی بزرگی را كه در دست حكمت الهی و فلسفه ی الهی هست از دست او بگیرند و به شكل دیگری [خود در دست بگیرند] و آن این است كه حكمت الهی بر اساس وجود خدا، خداشناسی و جاودانگی روح انسان است. این قهراً یك فلسفه ی امید می شود و آن این است كه انسان هیچ چیزی را از دست نمی دهد. نتیجه اش این است كه انسان اگر در مسیر ایدئولوژی خودش گام بردارد و به تعبیر دینی اگر در مسیر رضای حق گام بردارد هیچ وقت در هیچ شرایطی خسران برایش فرض نمی شود، چیزی را از دست نمی دهد. فرزدقِ شاعر وقتی كه با حضرت اباعبد اللّه علیه السلام در بین راه مواجه می شود و اوضاع بد كوفه را تشریح می كند، حضرت در آخر حرفش می فرماید: اگر ما رفتیم و موفق شدیم خدا را شكر می كنیم بر آنچه موفق شدیم «وَ إنَّ هذَا الْقَضاءَ دونَ الرَّجاءِ فَلَنْ یَبْعُدَ (یا فَلَنْ یَتَعَدَّ) مَنْ كانَ الْحَقُّ نِیَّتَهُ وَ التَّقْوی سَریرَتَهُ» اگر هم اوضاع در جهت خلاف برگردد
مجموعه آثار شهید مطهری . ج15، ص: 289
باز هم ما هیچ ضرری نكرده ایم. هرگز كسی كه نیتش حق باشد و تقوا سریره اش باشد ضرر نمی كند، یعنی ما به هر حال ضرر نمی كنیم.
پس این مسئله ی «امید بخشی» كه در مكتب ادیان و در حكمتهای الهی هست مبتنی بر اصل وجود خدا و جاودانگی روح و عالم آخرت است كه قهراً اهل ایمان، مؤمنین، هرگز چیزی را [از دست نمی دهند، ] یعنی در نهایتِ اطمینان دنبال هدف خود می روند و هیچ چیزی را برای خودشان از دست دادن تلقی نمی كنند. در فلسفه های امروز، فلسفه ی هگل، فلسفه ی ماركس و بعد فلسفه های اگزیستانسیالیست، مخصوصاً حرفهای هایدگر فیلسوف آلمانی معروف كه اخیراً مرد، [تلاش شده است كه این امر توجیه شود. ]
در واقع مكتب الهی می تواند برای اخلاق فلسفه ای داشته باشد، یعنی ارزشهای اخلاقی را به این شكل توجیه كند. نه صرفاً از جنبه ی پاداش داشتن. حالا آن بحث مفصلی است كه نمی خواهم واردش بشوم. صرفاً از جنبه ی پاداش داشتن نیست، از جنبه ی اینكه با اعتقاد به خدا و جاودانگی روح، ارزشهای اخلاقی اساساً معنی پیدا می كند. ولی با انكار اینها اصلاً انسان جز توده ای از ماده نیست؛ غیر از اینكه ارزشهای اخلاقی را باید گفت انسان فرض می كند، اعتبار می كند، خودش می آفریند، یعنی قراردادی، هیچ معنای دیگری نمی تواند پیدا كند. حال، اینها می خواهند برای اخلاق فلسفه ای بسازند، فلسفه ی منهای خدا و منهای روح و جاودانگی روح. فلسفه ی اخلاق آن وقت می تواند فلسفه ی اخلاق باشد كه به انسان غایت اخلاقی بدهد. می خواهند اینجا مسئله ی غایت اخلاقی را توجیه كنند، می گویند درست است كه ماوراء ماده و طبیعتی در كار نیست، درست است كه تو یك موجود مادی هستی كه فانی و زایل می شوی، ولی تو فردی، تو دو «من» داری، یك من من فردی توست و یك من من انسانی تو. (اینجا یك مغلطه كاری عجیبی راه انداخته اند و مسخره هم هست، یعنی اگر كسی بخواهد این مسئله ی «كلی و فرد» را خوب رسیدگی كند می بیند كه چگونه می خواهند مغالطه كنند. ) تو یك فرد هستی، یك من فردی داری و یك من انسانی و من نوعی. من انسانی تو همان من فرهنگی توست، چون تو به عنوان یك فرد، به عنوان یك شخص یك موجود بیولوژیك هستی، یك موجود ساخته ی طبیعت؛ او كه انسان نیست. انسانیت تو، آن منش واقعی تو، آن شخصیت علمی و شخصیت فرهنگی توست و شخصیت فرهنگی تو آن است كه جامعه به تو داده است و در واقع آن جامعه است كه در تو حلول كرده؛ او انسان كلی است كه در تو حلول كرده است. پس من واقعی تو آن من كلی است كه در این فرد و این فرد و. . . وجود دارد، و بنابراین تو وقتی می خواهی كار اخلاقی بكنی برای «من» بكن اما نه «من» معنایش این فرد باشد بلكه آن من كلی كه الآن در تو وجود دارد.
با این حساب خواسته اند فلسفه برای اخلاق بسازند. (یك وقتی باید من در این باره مستقلاً
مجموعه آثار شهید مطهری . ج15، ص: 290
بحث كنم چون بحث دامنه داری است، خیلی بخواهیم وارد بشویم از بحث خودمان دور می شویم.

حالا اجمالاً عرض می كنم تا به موقع خود دنبالش را بگیریم. ) به این وسیله خواسته اند فلسفه برای اخلاق بسازند و پایه ای برای ارزشهای اخلاقی تأسیس كنند و در نتیجه ی حتمی این فلسفه هایی كه بر اساس این است كه همه چیز محكوم به زوال و مرگ است، حتی انسان و روح انسان محكوم به فنا و نیستی است كه این یك نوع جهان بینی است كه در انسان ایجاد ناامیدی می كند [تغییر ایجاد كنند. ] می خواهند قضیه را به گونه ای در بیاورند كه در عین حال باز امید را در انسان زنده كند. این قهراً برمی گردد به مسئله ی انسان پرستی. این اومانیزمی هم كه در اروپا خلق كردند آخرش بر می گردد به انسان پرستی و یك چیز مسخره ای هم در می آید، كه بحث اومانیزم را هم جداگانه مطرح می كنیم.
پس بحث دیگری كه در اینجا بود مسئله ی انسان پرستی بود و اینكه اگر فرد از بین می رود نوع باقی است و تو برای نوع كار كن. اگر بگوییم آخر من بالأخره باید برای خودم كار كنم، اگر برای نوع هم كار می كنم باید این عملم برای نوع به نوعی كمال برای خودم باشد، تكامل خودم باشد؛ منی كه به هر حال محكوم به نیستی هستم آیا امكان دارد كه برای غیر من كار كنم و اصلاً به من هیچ ارتباطی نداشته باشد؟ ! می گویند نه، او هم من توست، به نوعی من توست. یك چنین چرندی.
پس در عین حال اینجا اینها خواسته اند بگویند كه در آن واحد در این فصل، هم فلسفه ی تكامل توضیح داده شد [و هم امید بخشی این فلسفه، ] كه اگر ما گفتیم هر چیزی بذر مرگ خودش را در بین دارد، اشتباه نشود، آن ضد، آن كه مرگ آن را دارد باز بذر هستی ثانوی ای را در سطح عالیتر دارد پس تكامل است؛ و در همان حال خواسته اند با این بیان این فلسفه را یك فلسفه ی امیدآفرین و امیدواركننده توجیه كرده باشند یعنی این فلسفه را به این صورت در آورده باشند و در واقع فلسفه ای برای اخلاق انسانی ساخته باشند، كه اینجا خیلی به اختصار بیان شده است. یك جمله ای هم از مائو نقل می كند. بعد می رسیم به بحث «جدل، منطق نیروها» .
مجموعه آثار شهید مطهری . ج15، ص: 291

[1] رباعیات حكیم خیام نیشابوری با مقدمه و حواشی به اهتمام محمدعلی فروغی- دكتر قاسم غنی، چاپ انتشارات عارف، ص 51.
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است