در
کتابخانه
بازدید : 1430126تاریخ درج : 1391/03/21
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
حال ما باید برویم سراغ اصل این تقسیم كه فلسفه ها بر دو قسم است. اگر به ما گفتند ما دو نوع فلسفه بیشتر نداریم: فلسفه ی بودن، فلسفه ی شدن؛ اگر به فلسفه ی بودن قائل باشیم قهراً شدن را باید منكر بشویم، اگر به فلسفه ی شدن قائل باشیم بودن را باید منكر باشیم، چون نمی شود كه در آن واحد، هم قائل به فلسفه ی شدن باشیم هم بودن، چون بودن ثبات است و شدن تغییر و حركت، هر دو را با همدیگر نمی شود قائل شد، یا این یا آن، كدامیك را انتخاب می كنید؟ اینجاست كه باز ما یك حرف خیلی اساسی داریم و آن این است (این را من به این بیان تا حالا در جای دیگر نگفته بودم، یعنی به ذهنم نیامده بود. ) :
عرض كردیم كه این تقسیم از اینجا پیدا شده است كه در این پسوندها به دو پسوند برخورد كرده اند: پسوند «شدن» و پسوند «بودن» و گفته اند در یكی از اینها زمان هست و در دیگری زمان نیست. در «شدن» زمان هست، در «بودن» زمان نیست، پس این فلسفه فلسفه ی تغییر است و آن فلسفه فلسفه ی ثبات. اینجا یك مغالطه ی خیلی روشن و واضحی هست و آن این است كه در «شدن» زمان هست، در مفهوم «شدن» ، در پسوند «شدن» زمان هست، در پسوند «بودن» زمان نیست ولی بی زمانی هم نیست بلكه او مطلق است، یعنی شامل زمان و بی زمان هر دو می شود. این را درست توجه كنید. فرض كنید كه یك وقت ما می گوییم انسان. یك وقت می گوییم انسان دانا، یعنی «دانایی» را قیدش می آوریم. یك وقت می گوییم انسان نادان، یعنی «دانا نبودن» را قید قرار می دهیم. ایندو با همدیگر غیر قابل جمع است. نمی تواند انسان، هم دانا باشد هم نادان (البته از یك جهت) . اگر ما بگوییم انسان دانا، این را در اصطلاحات اصول ما و فلسفه ی ما می گویند «طبیعتِ به شرط شی ء» ، اگر بگوییم انسان نادان، می گویند «طبیعتِ به شرط لا» ، یعنی به شرط نبود دانایی.
مجموعه آثار شهید مطهری . ج15، ص: 284
ولی اینها می گویند ما فقط دو قسم نداریم، قسم سوم داریم و آن طبیعت لابشرط است: انسان، كه هم شامل انسان دانا می شود و هم شامل انسان نادان.
حال فرق «شدن» و «بودن» چیست؟ آیا شدن یعنی چیزی كه در آن «زمان» هست و بودن یعنی چیزی كه در آن بی زمانی هست؟ شدن چیزی است كه در آن تغییر است و بودن یعنی چیزی كه در آن ثبات است؟ یا بودن یعنی چیزی كه در آن نه تغییر است و نه ثبات، نه زمان است و نه بی زمانی؟ دومی درست است؛ یعنی بودن یك مفهوم لابشرط است نسبت به شدن، نه یك مفهوم بشرط لا كه شدن بشرط شی ء آن باشد؛ و لهذا امر ما دایر نیست كه از دو فلسفه یا بودن را بپذیریم و یا شدن را؛ نه، ما می توانیم بودن را بپذیریم و در همان حال شدن را بپذیریم، چرا؟ چون بودن یك حقیقتی است، كه در فلسفه ی ما وقتی كه می گوییم «هستی» یا كلمه ی «وجود» را به كار می بریم، در حقیقتِ وجود نه ثبات افتاده است نه سیلان. حقیقت وجود منقسم می شود به وجود ثابت و وجود سیال، ولی حقیقت وجود در ذات خودش لابشرط است هم از ثبات، هم از سیلان. اشتباه كردند كه فلسفه ی هستی را در مقابل فلسفه ی شدن قرار دادند. خیال كردند در مفهوم هستی ثبات افتاده. در مفهوم هستی نه لاثبات افتاده نه ثبات، نه تغییر افتاده نه لاتغییر. این است كه فلسفه ی هستی شامل فلسفه ی شدن می شود و غیر شدن. و لهذا الآن در فلسفه ی ما كه فلسفه ی هستی است، هستی تقسیم می شود به هستی ثابت و هستی سیال.
بنابراین اساس این تقسیم بكلی غلط می شود. پس [اینكه ] ما دو نوع فلسفه داریم: فلسفه ی هستی و فلسفه ی شدن، از ایندو یا این را باید انتخاب كرد یا آن را، ارسطو و دیگری آن را انتخاب كردند هگل و ماركس این را؛ نه، فلسفه ی سومی هم وجود دارد كه آن هم اسمش فلسفه ی هستی است ولی آن فلسفه ی هستی فلسفه ای است كه هم شامل ثابت است هم شامل سیال. نه تنها در مقابل اینها قرار نمی گیرد، بلكه هر دوی اینها را در بر می گیرد.
- ممكن است آنها بپذیرند كه در فلسفه ی هستی «شدن» هست ولی بگویند حقیقت ثابت هم در آن هست كه در فلسفه ی «شدن» نیست.
استاد: اتفاقاً همان جهت است كه این [دو] را جمع می كند. این افراد می گویند اینها چون به فلسفه ی شدن قائل هستند و غیر شدن را منكرند پس می گویند حقیقتْ جاودانی نیست. آن وقت به كسانی كه طرفدار فلسفه ی هستی هستند می گویند شما یا باید منكر شدن باشید و قبول كنید كه پس حقیقتْ جاودانی است، ارزشهای اخلاقی هم جاودانی است، یا باید منكر شدن نشوید منكر آن بشوید، از ایندو باید یكی را انتخاب كنید. ما می گوییم هیچ وقت از ایندو یكی را انتخاب نمی كنیم، ما هر دو
مجموعه آثار شهید مطهری . ج15، ص: 285
را قبول داریم، می گوییم آنچه كه به طبیعت تعلق دارد شدن است، آنچه كه به روح تعلق دارد ثبات است. این است كه در عین اینكه ما به اصلِ شدن در طبیعت معتقد هستیم و بلكه ما شدنِ در طبیعت را خیلی عمیقتر از اینها معتقدیم، به آن اشكالات و بن بستها هم گرفتار نمی شویم چون از اول دچار این مشكل نبوده ایم.
- می توانیم این طور بگوییم كه وجود دو مرتبه دارد: مرتبه ی ثابت و مرتبه ی سیال.
استاد: ولی [اینكه ] پس وجود دو مرتبه دارد، مرتبه ی ثابت و مرتبه ی سیال، [یعنی ] پس وجود در حقیقتِ خودش نه تقید به ثبات دارد [نه تقید به سیلان؛ ] یعنی وجود از آن جهت كه وجود است اقتضا نمی كند ثبات را كه وجود سیال محال باشد، و وجود از آن جهت كه وجود است اقتضا ندارد سیلان را تا وجود ثابت محال باشد. وجود در ذات خودش می تواند ثابت باشد می تواند سیال باشد. مثل اینكه بگوییم وجود ذهنی و وجود عینی، وجود بالقوه و وجود بالفعل. البته اینجا یك حرف دیگری هست كه خیلی حرف عالی و خوبی هم هست- دراسفارهم هست- و آن این است كه این تقسیمات كه ما می گوییم وجود یا ثابت است یا سیال، وجود یا ذهنی است یا خارجی، وجود یا بالقوه است یا بالفعل، این تقسیمات به یك شكل مخصوصی است كه در عین حال مقسم، یكی از این دو قسم است و یكی از این دو قسم به نحو دیگر شامل قسم دیگر می شود، به این معنا: وقتی ما می گوییم وجود یا ذهنی است یا عینی، تقسیم درستی است ولی وجود ذهنی با مقایسه با وجود عینی ذهنی است، خودش هم نوعی از وجود عینی است؛ اگر می گوییم وجود یا بالقوه است یا بالفعل، هر بالقوه ای نسبت به بالفعل بالقوه است و الاّ این بالقوه در بالقوه بودن خودش بالفعل است. همین طور اگر ما می گوییم وجود یا ثابت است یا سیال، حرف درستی است.

دو وجود با قیاس با یكدیگر یكی ثابت است یكی سیال ولی این وجود سیال در سیال بودن خودش دیگر ثابت است، در سیال بودن خودش دیگر سیال نیست. این یك بحث خیلی عالی شیرینی است كه در فلسفه ی ما هست. حالا بخوانید، كه این یكی از منشأهای بحثهایی است كه ما با اینها داریم.
- در این قسمت كه گفته بود [فلسفه ی شدن] به فلسفه ی تاریخ منتهی می شود، كه به آن اشكال وارد كردیم، خودش هم در آینده با لفظ «منطق» از این قسمت یاد می كند. می گوید ماركس با پذیرفتن همان مبانی منطقی ماده گرا شد.
مجموعه آثار شهید مطهری . ج15، ص: 286
استاد: به هر حال تعبیرش در اینجا غلط است. فلسفه ی تاریخ غیر از منطق است. فلسفه ی تاریخ یك چیز است، منطق چیز دیگری. خود آن فلسفه ی تاریخ بر اساس این منطق است، یعنی فلسفه ی تاریخ ماركس بر اساس منطق دیالكتیك است.
فصل بعد را بگویید: «جدل، فلسفه ی پیشرفت» .
- می گوید این بیانی كه هگل كرد كه شدن هست و هر چیزی ابتدا پیدایش، بعد نمو، بعد نابودی [دارد، ] یك فكر مأیوس كننده ای نیست، بلكه از بین رفتنی است كه مقدمه ی یك خلاقیت است:
«هگل باز می نویسد: به این نوع تغییرات بلافاصله جنبه ی دیگری می پیوندد به طوری كه دوباره از مرگ زندگی نوینی متولد می شود. شرقیها چنین تصوری داشتند كه شاید بزرگترین فكر و قله ی افكار، متافیزیك آنان باشد. عقاید مربوط به تناسخ بیانگر همین تصور است و فنیكس نیز كه بی پایان از خاكسترهای خود، سر بیرون می آورَد چنین نشانه ای است. اما همه ی اینها تصاویر شرقی است كه بیشتر مناسب جسم است تا روح. باختر تصور دیگری ارائه می دهد. روح نه فقط جوانتر بلكه برتر و روشنتر از پیش ظهور می كند. » [1]
حرفی كه هگل در اینجا می زند همان اشاره به تولد نو است كه می گوید شرقیها فكر می كردند متافیزیك و اعتقاد به تناسخ بالاترین فكر است و فنیكس كه ظاهراً اسم پرنده ای است. . .
استاد: حیوانی است كه از قدیم گویا در میان یونانیها ضرب المثل بوده است. معتقدند كه یك مرغ سفید افسانه ای است (ققنوس) . مثلاً در كتابهای بوعلی و بهمنیار یا در كلمات ابوریحان همین كلمه ی «ققنوس» به كار رفته است. [در پاورقی ] می گوید: «مرغ خیالی افسانه های مصری كه در بیابانهای عربستان زندگی می كرد. خود را در آتش به هلاكت می رساند و سپس میان خاكستر خود تجدید حیات می یافت» . «تجدید حیات می یافت» یعنی فرزندان او [تجدید حیات پیدا می كردند. ]

[1] همان، ص 18 و 19.
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است