در
کتابخانه
بازدید : 1197935تاریخ درج : 1391/03/21
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
لازم است موضوع این علم را معرفی كنیم تا نتیجه و غرضی كه باید به دست آوریم روشن گردد [1].

موضوع علم طبیعی (چنانكه معلوم شد) «جسم» بود نه از آن جهت كه «موجود» است یا «جوهر» است و یا مركّب از هیولی و صورت، بلكه از آن جهت كه حركت و سكون بر آن عارض می گردد. علومی كه در زیر علم طبیعی قرار گرفته اند و همچنین علوم عملی از آن هم (از موضوع علم الهی) دورترند.

امّا علم ریاضی: موضوع علوم ریاضی یا «مقدار مطلق» است (مانند هندسه) و یا «مقدار مقیّد به ماده ی خاص» (مانند هیئت) و یا «عدد مطلق» (حساب) و یا «عدد مقیّد به
مجموعه آثار شهید مطهری . ج7، ص: 248
ماده ی خاص» (موسیقی) .

بحث در علوم ریاضی درباره ی اثبات مقدار مطلق یا مقیّد و یا عدد مطلق یا مقیّد نیست، بلكه وجود اینها محرز و مسلّم فرض شده و بحث درباره ی عوارض و خواص اینهاست. علومی كه زیر علوم ریاضی قرار گرفته اند به طریق اولی بحثشان درباره ی عوارضی است كه از عوارض موضوعات چهارگانه ای كه نام بردیم محدودتر است.

موضوع علم منطق- همچنانكه دانستی- «معقولات ثانیه» است كه متّكی به معقولات اولیه است. وجود آنها به هیچ ماده ای و لااقل به هیچ ماده ی جسمانی ای وابسته نیست [2].

مجموعه آثار شهید مطهری . ج7، ص: 249
غیر از این علوم كه نام بردیم علمی نداریم كه بشود گفت مسائل نامبرده جزء آن علم است.

اكنون تحقیق در حال جوهر از آن جهت كه موجود است و تحقیق در حال جسم از آن جهت كه جوهر است و درباره ی مقدار و عدد از آن جهت كه موجودند و در نحوه ی وجود آنها و تحقیق درباره ی امور عقلی كه در ماده نیستند و لااقل در ماده ی جسمی نمی باشند و اینكه چگونه اند و نحوه ی وجود آنها چیست، اینها همه چیزهایی است كه لازم است بحثهایی به آنها اختصاص داده شود. اینها (علم به اینها) از نوع علم به محسوسات و یا اموری كه تعلّق به محسوسات دارند و ذهن آنها را از محسوسات انتزاع می كند نیست. ناچار علم به اینها در ردیف علم به اموری قرار می گیرد كه وجودشان مغایر با ماده و محسوسات است.

امّا جوهر [3]، زیرا واضح است كه جوهر از آن جهت كه جوهر است وابسته به
مجموعه آثار شهید مطهری . ج7، ص: 250
محسوسات نیست والاّ لازم بود كه همه ی جوهرها محسوس باشند. عدد، هم به محسوسات تعلّق می گیرد و هم به غیر محسوسات، پس ماهیّت عدد ایجاب نمی كند كه اختصاصا عارض محسوسات گردد. مقدار، لفظ مشترك است: گاهی «مقدار» گفته می شود و مقصود از آن «بعد جوهری» است كه مقوّم جسم طبیعی است (اتّصال جوهری) و گاهی «مقدار» گفته می شود و مقصود «كمّ متّصل» است كه بر خطّ و سطح و جسم تعلیمی اطلاق می شود و قبلاً فرق این دو معنی «مقدار» را دانسته ای.

هیچكدام از این دو معنی «مقدار» از ماده جدا نیست، لكن «مقدار» به معنی اول هر چند از ماده جدا نیست امّا آن نیز (مانند ماده) مبدأ وجود جسم طبیعی است (یكی از دو جزء تشكیل دهنده ی جسم طبیعی است) . پس چون «مقدار» به این معنی مبدأ وجود جسم طبیعی است، ممكن نیست كه از نظر قوام وابسته به جسم طبیعی باشد یعنی ممكن نیست كه «مقدار» به این معنی، هستی و قوام خود را از محسوسات داشته باشد، بلكه محسوسات هستی و قوام خود را از آن دارند. پس «مقدار» به این معنی بالذات تقدم دارد بر محسوسات. امّا شكل اینچنین نیست. شكل در مرتبه ای پس از تجسّم و موجودیّت و محدودیّت ابعاد و پس از دارا شدن سطح محدود، بر ماده عارض می گردد. مقصود از «حدّ» (در تعریف «شكل» ) نهایت جسم است كه لازمه ی «مقدار» به این معنی و متأخّر از آن است پس از استكمال ماده به مقدار. پس شكل جز در ماده وجود ندارد و از علل خروج ماده از قوه به فعل نیست.

امّا مقدار به معنی دوم: بحث در مقدار به این معنی یا از جهت وجود آن است كه چه نحو از وجود است؟ (مثلاً جوهر است یا عرض؟ و از چه مقوله است؟ ) و یا از جهت عوارض و آثار و احكام آن است. بحث در نحوه ی وجودش و اینكه از كدام قسم وجود است بحث درباره ی احوال و عوارض ماده نیست.

امّا موضوع منطق، واضح است كه محسوس نیست.

پس معلوم شد كه همه ی این مسائل در علمی باید تحقیق شود كه آن علم در غیر محسوسات غور می كند یعنی در اموری غور می كند كه محسوسات مقوّم ذات آنها
مجموعه آثار شهید مطهری . ج7، ص: 251
نیستند [4]، و امكان ندارد جز «موجود» موضوع مشتركی كه اینها همه از حالات و عوارض او به شمار آیند برای همه ی اینها فرض كرد، زیرا بعضی از اینها جوهرند و بعضی از مقوله ی كمّ و بعضی از مقولات دیگر، و هیچ معنی عامّ واقعی جز معنی «وجود» همه ی اینها را در بر نمی گیرد [5].

مجموعه آثار شهید مطهری . ج7، ص: 252
و همچنین برخی معانی است كه در نفس، معنی و مفهوم مشخّصی دارند و بالاشتراك در همه ی علوم مورد استفاده قرار می گیرند [6]و هیچیك از علوم متصدی تحقیق در آنها نیست مانند «واحد» ، «كثیر» ، «موافق» ، «مخالف» ، «ضد» و غیر اینها. بعضی از علوم این معانی و مفاهیم را صرفا مورد استعمال قرار می دهند، یعنی اینها را عملا مورد استفاده قرار می دهند، و بعضی از علوم به تعریف و تحدید اینها می پردازند بدون اینكه نحوه ی وجود آنها را بیان كنند. این امور از عوارض و حالات هیچكدام از موضوعات علوم جزئی نمی باشند و هم از اموری نمی باشند كه نحوه ی وجود آنها نحوه ی وجود صفات برای ذوات نباشد، بلكه نحوه ی وجود اینها نحوه ی وجود صفات برای ذوات است، و از صفات عامّه برای همه چیز به طوری كه هر یك از اینها مشترك میان همه ی
مجموعه آثار شهید مطهری . ج7، ص: 253
اشیاء باشد نیز نیست [7]، و هم از مختصّات یك مقوله ی بالخصوص نمی باشند و امكان ندارد كه از عوارض مخصوص شی ء معیّن جز «موجود بماهو موجود» باشند.

از همه ی آنچه گفته شد معلوم گشت كه «موجود بماهو موجود» امری مشترك برای همه ی اینها و به دلائلی كه گفتیم تنها همان است كه شایسته است موضوع این علم قرار گیرد، و بعلاوه موجود بماهو موجود چیزی است كه هم مفهوم و ماهیّتش بدیهی و
مجموعه آثار شهید مطهری . ج7، ص: 254
مستثنی از اثبات است و هم وجود و واقعیتش [8]، پس نیازی به علم دیگر (مافوق خود) برای بیان ماهیّت آن و یا اثبات واقعیّت آن نیست، زیرا اگر موضوع علمی نیاز داشته باشد كه ماهیّتش بیان شود و یا واقعیّتش اثبات گردد حتماً باید در علم دیگری غیر از خود آن علم انجام یابد، هیچ علمی صلاحیت ندارد كه موضوع خود را تعریف یا اثبات نماید، وظیفه ی هر علم تنها اثبات عوارض موضوع خودش می باشد.

پس موضوع اصلی این علم «موجود بماهو موجود» است و مسائل این علم عبارت است از اموری كه موجودات را از آن جهت كه موجودند قطع نظر از هر تقیّد و تعیّنی عارض می گردند.

بعضی از این عوارض به منزله ی انواع و اقسام اولیه ی موجودند مانند جوهر و كمّ و كیف. موجود در انقسام خود به این امور نیازمند به یك تقسیم قبل از این تقسیم نیست، بلكه این تقسیم یك تقسیم اوّلی است به خلاف تقسیم جوهر مثلاً به انسان و غیر انسان كه قبلاً تقسیماتی باید طی شده باشد تا نوبت به این تقسیم برسد.

بعضی دیگر از این امور از قبیل عوارض مخصوص موجود بماهو موجود به شمار می روند مانند واحد، كثیر، قوّه، فعل، كلّی، جزئی، ممكن، واجب. همانا موجود بماهو موجود در اتّصاف به این عوارض نیازمند نیست كه قبلاً تعیّن طبیعی یا تعیّن ریاضی یا تعیّن اخلاقی پیدا كرده باشد (یعنی لازم نیست كه موجود از نوع جسم طبیعی و یا از نوع كمّیّت و یا از نوع ملكه ی اخلاقی باشد تا اتّصافش به وحدت و كثرت و قوّه و فعلیّت و غیر اینها صحیح باشد) .

ممكن است كسی بگوید: اگر موضوع این علم «موجود بماهو موجود» است نباید مبادی موجودات (فاعل نخستین، ماده ی نخستین، غایت كل، و صورت كل) در این علم اثبات شود و مبرهن گردد، زیرا در هر علمی از عوارض موضوع آن علم بحث می شود نه از مبادی آن.

جواب این است كه بحث در مبادی موجودات نیز از عوارض و لواحق «موجود بماهو موجود» است، زیرا مبدأ بودن یك موجود نه جزء ذات آن است تا از مقوّمات ذات
مجموعه آثار شهید مطهری . ج7، ص: 255
باشد نه از عوارض و نه برایش ممتنع است تا عروض و لحوق نداشته باشد و نه چیزی اعمّ از موجود فرض می شود تا گفته شود كه مبدئیّت اوّلا و بالذات عارض آن اعم می گردد و ثانیا و مع الواسطه عارض موجود، و نه عروض مبدئیّت بر موجود نیازمند به این است كه موجود تعیّن طبیعی و یا ریاضی پیدا كند تا مبدئیّت عارض گردد تا گفته شود كه مبدئیّت اولا و بالذات عارض امر اخص می گردد و ثانیا و بالتبع عارض موجود؛ و به عبارت دیگر موجود از آن جهت كه موجود است مبدأ واقع می گردد نه از آن جهت كه جسم طبیعی یا كمّ ریاضی است مانند بسیاری از عوارض و لواحق و آثار كه از آن جهت عارض موجود می گردند كه جسم طبیعی یا كمّ ریاضی است. پس مبدئیّت از عوارض و لواحق اختصاصی طبیعت موجود بماهو موجود است.

بعلاوه، موجود كه متّصف به مبدئیّت می شود نه به این معنی است كه مبدأ كلّ موجودات است. محال است كه یك موجود مبدأ كلّ موجودات بلا استثناء واقع شود به طوری كه تمام آنچه موجود است از او پیدا شده باشد و به او منتهی گردد، زیرا لازم می آید كه مبدأ خودش هم باشد چه، خودش نیز فرضا موجود است. موجودات را اگر به طور عموم و یكجا در نظر بگیریم مبدأ ندارند. پس مقصود از «مبدأ» مبدأ موجودات معلوله است یعنی مبدأ بعض موجودات است نه كل موجودات. پس این علم در اطراف مبادی مبدأ كل موجودات بحث نمی كند، در اطراف مبادی مبدأ بعض موجودات بحث می كند. واجب متعال (یعنی موجودی كه مبدأ ندارد) مستثنی است همچنانكه علوم جزئیه (سایر علوم) نیز چنین اند. در علوم دیگر مبادئی است مشترك میان جمیع موضوعات مسائل آن علم، امّا آن مبادی هرگز اثبات نمی شود و برهان بر آنها اقامه نمی گردد؛ امّا مبادئی كه مبدأ برخی از آن موضوعات است اثبات می شود و برهان بر آنها اقامه می گردد.

لازمه ی مسائل این علم این است كه به بخشهای مختلفی منقسم گردد. برخی از آنها مسائلی است كه درباره ی دورترین علل یعنی اوّلی ترین و یا نهایی ترین اسباب بحث می كند. دورترین اسباب همانها هستند كه با هر موجود معلولی از ناحیه ی وجودش نسبت سببیّت دارند یعنی در وجود هر موجود معلولی دخالت سببی و علّی دارند.
مجموعه آثار شهید مطهری . ج7، ص: 257

[1] . در فصل پیش از جنبه ی منفی مطلب بحث شد؛ یعنی چیزهایی كه تصور می شد موضوع این علم است از قبیل وجود خداوند و از قبیل اسباب مطلقه و علل اوّلیّه، درباره شان بحث شد و رد شد.

[در این فصل ] می خواهیم با دلیل ثابت كنیم كه آن چیزی كه موضوع [این ] علم است «موجود بماهو موجود» است. اكنون ببینیم چگونه و به چه شكل می توانیم دلیل بر این مطلب اقامه كنیم.
[2] . از اول فصل تا اینجا این مطلب گفته شد كه موضوع علم طبیعی جسم بماهو قابل للحركة و السكون است نه جسم بماهو موجود یا بماهو جوهر و یا بماهو مؤلّف من الهیولی و الصورة، و موضوع علم ریاضی ایضا «كمّ» است و آن علم عوارض كمّ را بیان می كند ولی ماهیّت یا وجود كمّیّت مقداری یا كمّیّت عددی را به هیچ وجه اثبات نمی كند، و همچنین موضوع علم منطق «معقولات ثانیه» است از آن نظر كه موصلند نه از جهت اینكه ماهیّت اینها معقولیّت است و نحوه ی وجود اینها وجود عقلی است.

شیخ پس از این بیان گفت: «و لم یكن غیر هذه العلوم علوم اخری» .

مقصود شیخ چیست؟ آیا بیان شیخ در همین جا تمام می شود و مقصود این است كه علوم نامبرده در عوارض موضوعاتشان بحث می كنند امّا بحث از مقوّمات ماهیّت و وجودشان در خود آن علوم نمی شود، پس علم دیگری غیر از این علوم كه ما می شناسیم باید باشد كه متكفّل این بحثها بشود و چون «لم یكن غیر هذه العلوم علوم اخری» یعنی چون غیر از علوم الهی و طبیعی و ریاضی و منطقی علم دیگر نیست پس در دو علم طبیعی و ریاضی و همچنین در علم منطق این مطالب بحث نمی شود، پس باید در علم الهی بحث شود؟ اگر عبارت را اینطور معنی كنیم مطلب در جمله ی «لم یكن غیر هذه العلوم علوم اخری» تمام می شود و با نوعی سبر و تقسیم اثبات می شود كه مسائل نامبرده لزوما باید در علم الهی اثبات شود و بنابراین از این جمله به بعد كه می گوید: «ثم البحث عن حال الجوهر بماهو موجود و جوهر و. . . » مطلب جداگانه ای است. صدرالمتألّهین در تعلیقات شفا صفحه ی 8 عقیده اش همین است كه آنچه تا اینجا گفته شده یك منهج است برای اثبات موضوع فلسفه ی اولی و آنچه از اینجا به بعد گفته می شود منهج دیگری است. آنچه قبلاً گفته شد مبنی بر این بود كه بیان ماهیّت و وجود موضوعات سایر علوم بر عهده ی خود آنها نیست پس بر عهده ی فلسفه ی اولی است زیرا علم دیگری نیست، و آنچه در این منهج گفته می شود یك سلسله مطالب دیگر است. ولی ظاهر این است كه همه ی اینها یك منهج است زیرا مقصود این نیست كه اثبات شود علم دیگری غیر از طبیعی و ریاضی هست، مقصود این است كه موضوع آن علم «موجود بماهو موجود» است و شیخ تا اینجا هیچ گونه اشاره ای به موضوع نكرده است، منتها اشاره كرده به یك سلسله مسائلی كه در علوم دیگر قابل بحث نیست و در این علم باید بحث شود. در آخر در صفحه ی 8 سطر 13 می گوید:

«لا یجوز ان یوضع لها موضوع مشترك تكون هی كلّها حالاته و عوارضه الاّ الموجود فان بعضها جواهر و بعضها كمّیات و بعضها مقولات اخری و لیس یمكن ان یعمّها معنی محقق الاّ حقیقة معنی الوجود. »
پس خلاصه ی برهان شیخ از اول فصل تا سطر 14 از صفحه ی 8 این است كه یك سلسله مسائل هست كه در علوم دیگر قابل بحث نیست، یا به این دلیل كه مربوط است به موضوعات آن علوم، و یا به این دلیل كه ماقبل محسوس هستند یعنی از عوارض «جسم طبیعی» و یا از عوارض مقدار یا عدد موجود در ماده نمی باشند و این مسائل هیچ موضوع مشترك محقّقی چون «موجود بماهو موجود» ندارند، پس موضوع همه ی اینها «موجود بماهو موجود» است.
[3] . قسمت اول- یعنی مسائل مربوط به موضوعات سایر علوم- به این دلیل ممكن نبود داخل در آن علوم باشد كه مربوط به موضوعات آن علوم بود، ولی این مسائل یعنی جوهریّت جوهر و وجود آن و جوهریّت جسم و عوارض مقدار و عدد از آن نظر كه موجودند و نحوه ی وجود آنها و همچنین صور غیر متعلّق به اجسام و ماهیّت آنها و نحوه ی وجود آنها، اینها از آن نظر داخل در علوم طبیعی و ریاضی نیستند كه علم به اینها از جمله ی علم به محسوسات و یا عوارض محسوسات نیست.

پس طبعا بحث در اینها داخل در بحث از امور مفارقه است به معنی ای كه در موضوع علم الهی گفتیم.
[4] . بنابر آنچه صدرالمتألّهین مطالب گذشته ی فصل را توجیه كرد، این قسمت تتمّه ی قسمت اخیر یعنی از «ثم البحث عن الجوهر بماهو جوهر» به بعد است، ولی بنابر توجیه ما این قسمت مربوط می شود به تمام آنچه از اول فصل تا اینجا گفته شده است.

صدرالمتألّهین جمله ای را كه شیخ در دو سطر بالا راجع به منطق آورده كه می گوید: «فاما موضوع المنطق من جهة ذاته فظاهر انه خارج عن المحسوسات» می گوید: بهتر بود كه این جمله قبل از جمله ی «ثم البحث عن حال الجوهر بماهو جوهر الی آخر» (كه ما در حاشیه ی 10 درباره اش بحث كردیم) آورده می شد تا در منهج اول داخل می شد كه مبنایش بر این است كه بحث از وجود و ماهیّت سایر علوم باید در علم اعلی بحث شود.

بعد خودش می گوید: شاید مقصود شیخ بیان منهج سومی باشد از راه منطق بر اثبات فلسفه ی اولی و تحقیق موضوع آن. تقریر مطلب اینكه: معقولات ثانیه از جمله اموری است كه باید از نحوه ی وجودشان و اینكه جز در عقل وجود ندارند بحث شود. اینها در منطق كه قابل بحث نیست زیرا در هیچ علمی درباره ی [موضوع ] آن بحث نمی شود، در طبیعی و ریاضی نیز قابل طرح نیست زیرا نه محسوسند نه متعلّق به محسوسات؛ پس باید بحث در اینها در علمی اعلی صورت گیرد و آن فلسفه ی اولی است.

این اشتباه صدرا ناشی از اشتباه دیگری است كه قبلاً تذكر دادیم و آن اینكه خیال كرده شیخ درصدد اثبات خود فلسفه ی اولی است و یا لااقل یكی از دو مقصد شیخ اثبات خود فلسفه ی اولی است. عبارت صدرا این است: «و كانّ الشیخ اراد به بیان وجه آخر علی اثبات الفلسفة الاولی و تحقیق موضوعها» در صورتی كه شیخ به هیچ وجه در مقام بیان اثبات خود فلسفه ی اولی نیست، فقط در صدد تحقیق موضوع آن است.

بعلاوه این منهج، منهج سومی نمی شود بلكه مصداق جدیدی برای دو منهج اول است از راه معقولات ثانیه ی منطقی [به این صورت كه نحوه ی وجود معقولات ثانیه ] در جایی باید مورد بحث قرار گیرد؛ در منطق قابل بحث نیست زیرا در مرتبه ی موضوع منطقند، و در طبیعی و ریاضی هم قابل بحث نیست زیرا مجرد از محسوساتند. این كه مطلب تازه ای نیست، مصداق دیگری است برای آنچه قبلاً گفته شده. احیانا می توان مصادیق دیگری نیز پیدا كرد.
[5] . یك احتمال در اینجا با دلیل نفی نشده است و آن اینكه چه مانعی دارد كه هر یك از بحثهای نامبرده درباره ی موضوع جداگانه ای باشد؟ صدرا المتألّهین در تعلیقات ص 10 این مطلب را صرفا به دلیل وضوح و بداهت رد می كند.

حقیقت این است كه بهتر این است كه همان راه اثباتی متأخرین- كه می گویند واقعا آنچه در فلسفه بحث می شود، از آن جمله ماهیّات و احكام آنها، از احكام و عوارض «موجود» است زیرا همه ی خواص موضوعیّت در آن جمع است از قبیل «ما یؤخذ فی حد الموضوع او ما یؤخذ فی حده الموضوع» - طی شود هر چند متأخرین هم كاملا در این باره تحقیق نكرده اند.

تحقیق اساسی باید بر این پایه باشد كه «وجود» اصیل است، و «موجود بماهو موجود» خود «وجود» است، و ماهیّات احكام وجودند و وجود در حد همه ی اینها اخذ شده است، كه البتّه قابل تأمّل است.

امّا اگر بخواهیم مفهوم «موجود» را به عنوان یك مفهوم عام موضوع قرار دهیم مشكل حل نمی شود.
[6] . مقصود امور عامّه ی اصطلاحی است كه در تعریف آنها میان متأخرین اختلاف است و در اول جلد اول اسفار و همچنین سید شریف و محشیّن شفا درباره ی آنها بحث كرده اند. ظاهرا مقصود شیخ این است كه اینچنین امور عامّه و مشتركه ای هستند كه باید از آنها بحث شود به اینكه تعریف و تحدید شوند و نحوه ی وجود آنها مشخص گردد، و هیچ علمی از علوم متكفّل بحث در آنها نیست و نمی تواند باشد زیرا از مختصّات موضوع هیچ علمی نیست و نحوه ی وجود آنها نحوه وجود ذوات نیست (بر خلاف قسمت اول یعنی ماهیّات از قبیل بحث از جوهر و جسم و غیره كه قبلاً گفته شد) و از صفاتی هم كه برای همه ی اشیاء است نیز نمی باشد و اختصاص به مقوله ی خاصّی هم ندارد، پس، از عوارض «موجود بماهو موجود» می باشند.
[7] . این یك سطر از مشكلات شفا است. شیخ درباره ی «امور عامّه» می گوید اینها از صفاتی كه برای همه چیز است نمی باشد. محشیّن می گویند مقصود اموری از قبیل شیئیّت و امكان عامّ است.

اینجاست كه متأخرین شیخ گفته اند: مقصود از «امور عامّه» اموری است كه شامل عموم موجودات است، امّا اموری كه شامل اعمّ از موجودات و معدومات است از امور عامّه ی مصطلح خارج است. شی ء و ممكن عام، اعمّ از «موجود بماهو موجود» است. اشكال شده است كه بنا بر تعریف بالا برخی مفاهیم نظیر «حدوث» و «معلولیّت» از بحث خارج می شود. برای دفع این اشكال گفته شده است: مقصود از «امر عام» آن چیزی است كه او و مقابلش شامل عموم موجودات باشد؛ علیهذا حدوث و قدم، همچنین معلولیّت و علّیّت مجموعا شامل همه ی موجودات است.

ایراد دیگری وارد شده كه هر صفتی از صفات با مقابلش شامل همه ی موجودات می شود.

جواب داده [شده ] است: مقصود هر مقابلی نیست از قبیل لا بیاض در مقابل بیاض، بلكه مقصود مقابلی است كه به آن مقابل هم غرض علمی تعلّق بگیرد.

ولی حقیقت این است كه شیئیّت و امكان عام نیز مساوی با «موجود بماهو موجود» است و تقسیم شی ء یا ممكن عام به موجود و معدوم یك تقسیم اعتباری است نه واقعی؛ یعنی قسم مقابل موجود خود به اعتباری موجود است.

علیهذا همچنانكه صدرالمتألّهین در حاشیه ی شفا فرموده است مقصود شیخ از عبارت فوق این است كه شیئیّت و امكان عام هر چند از عوارض «موجود بماهو موجود» می باشند و از امور عامّه ی مصطلح اند ولی نظر به مستغنی بودن اینها از تعریف و از بحث از نحوه ی وجود، قابل بحث نیستند.

و عجیب این است كه شیخ در اول مقاله ی خامسه كه وارد مباحثی از قبیل «كلّی و جزئی» (مباحث ماهیّات) می شود می گوید: «فی الامور العامّة» . ملاّ سلیمان در آنجا حاشیه ای دارد و می گوید: اصطلاح شیخ درباره ی «امور عامّه» با اصطلاح دیگران فرق می كند. ولی ظاهر این است كه غلط نسّاخ است.

در تعلیقه ی صدرالمتألّهین (صفحه 179) همان عنوان مقاله را ذكر می كند بدون آنكه از این جهت توضیحی بدهد.
[8] . این جمله ممكن است عاطفه باشد به ماقبل یعنی به «لما قلنا» و ممكن است مستأنفه باشد و جمله ی «فالموضوع الاول لهذا العلم. . . » به منزله ی متمّم جمله باشد، ولی احتمال دوم بعید است و بهتر است جمله ی «فالموضوع الاول. . . » مستأنفه و سرسطر باشد.
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است