از جاهایی كه دیدهام نسبتا مفصل تر بحث كرده اند تفسیرالمیزان است در ذیل آیه كریمه: «و یسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربی» (1).من فعلا با استفاده از همین تفسیرالمیزان بحث میكنم و خود این تفسیر هم در اینجا ادعا ندارد كه یك بحث مستوفایی كرده است و من به طور خصوصیهم كه با مؤلف محترم این كتاب صحبت كردم گفتند این بحث هنوز یك بحث كامل قرآنی نیست و ما میخواهیم در آیه سوره قدر:«تنزل الملائكة و الروح» و یا آیه سوره عم: «یوم یقوم الروح و الملائكة» یك بحث قرآنی بهتری بكنیم.
در قرآن در بعضی از آیات،از روح به عنوان یك امر و حقیقتی در عرض ملائكه نام برده میشودولی معلوم میشود كه به هر حال از سنخ این موجوداتی كه ما میبینیم و حسمیكنیم(مثلا از سنگی، از درختی، از كوهی، از دریایی، از ستارهای، از یك چنین چیزی)نیست، یك چیزی است از نوع اموری كهما حس و لمس نمیكنیم.در سوره عم میفرماید: «یوم یقوم الروح و الملائكة صفا»(2) آن روزی كه روح و ملائكه در یكصف بایستند.ظاهر تعبیر این است كه روح از نوع ملائكه هم نیست، چون آن را در عرض ملائكه[قرار میدهد]، جبرئیل یكی از ملائكهاست، میكائیل یكی از ملائكه است، و این تناسب ندارد كه یكی از ملائكه را در عرض عموم ملائكه ذكر كند: «روح و ملائكهدر یك صف میایستند» .یا در آیه دیگری میفرماید: «تنزل الملائكة و الروح فیها باذن ربهم من كل امر»(3) در شب قدرملائكه و روح نازل میشوند.باز ملائكه در عرض روح و روح در عرض ملائكه قرار میگیرند.در یك آیه دیگر میفرماید: «ینزل الملائكة بالروحمن امره»(4) ملائكه را به روح فرود میآورد.اینكه باء «بالروح» آیا باء استعانت و استمداد است و در واقعاین طور است كه ملائكه با استمداد روح فرود میآیند، یا باء ملابست و مصاحبت استیعنی ملائكه با روح[فرود میآیند]، در
.............................................................. 1.اسراء/85. 2.نبا/38. 3.قدر/4. 4.نحل/2.
صفحه : 730
مدعای ما كه قرآن ملائكه و روح را در كنار یكدیگرذكر میكند[تغییری نمیدهد]و در این جهت دلالت آیه كافی است و در همین جاست كه حدیثی از امیر المؤمنین علی (علیهالسلام)نقل شده و ایشان گفتهاند روح غیر از ملائكه است و به همین آیه استدلال كردهاند كه قرآن روح را با ملائكه یك چیز نمیگیرد.
كلمه روح گاهی به كلمه «امین» و گاهی به كلمه «قدس» توصیف شده است: «نزل به الروح الامین علی قلبك»(1) روح الامین قرآنرا بر قلب تو فرود آورده است.یا در آیه دیگر: «قل نزله روح القدس من ربك»(2) بگو این را روح القدس از ناحیه پروردگارتو فرود آورده است.چون در بعضی آیات دیگر هست كه جبرئیل قرآن را بر پیغمبر نازل كردهاست، گفتهاند پس كلمه روح القدس و روح الامین كنایهای از جبرئیل است.
همچنین شاید بعضی گفته باشند كه در آن آیه:«یوم یقوم الروح و الملائكة» مقصود خصوص جبرئیل است كه به طور جداگانه ذكر شده - كه این حرف بعید است - ولیایشان این حرف را قبول ندارند كه حتی مقصود از روح الامین و روح القدس جبرئیل باشد، بلكه میگویند از آیات قرآن اینچنینفهمیده میشود: ملائكه كه وحی را نازل میكنند، همراه آن، حقیقتی هست كه قرآن نام آن را روح گذاشتهاست و حامل وحی در واقع آن روح(همان روح الامین و روح القدس)است، نه اینكه جبرئیل حامل وحی باشد، جبرئیلحامل وحی نیست.این عقیدهای است كه ایشان در اینجا اظهار میدارند.
در بعضی از آیات، روح با كلمهوحی توام شده است، مثل اینكه در این آیه میفرماید: «و كذلك اوحیناالیك روحا من امرنا ما ما روحی از امرخودمان(4) به تو وحی فرستادیم.گفتهاند آن كه خداوند وحی فرستاده آیات قرآن است، پس اینجا همان نفس آیات قرآنبه روح تعبیر شده است.البته مانعی ندارد كه ما آیات قرآن را از[نوع]آن حقایق[بدانیم].مسلم آیات قرآن وقتی بر قلب پیغمبرنازل میشود، به صورت یك حقیقت نازل میشود و بعد صورت لفظی پیدا میكند وبه هر حال: «ما روحی از امر خودمان به تو وحی كردیم» .پس به قول این
.............................................................. 1.شعراء/193 و 194. 2.نحل/102. 3.شوری/52. 4.راجع به كلمه «ازامر» بعد صحبت میكنیم كه در اغلب این آیات كلمه «از امر» آمده است.
صفحه : 731
آقایان یكی از موارد اطلاق كلمه روح،خود آیات قرآن است ولی ایشان(1) مدعی هستند كه در اینجاهم مقصود از كلمه روح، خود آیات قرآن نیست، همان حقیقتی است كه درجاهای دیگر روح الامین و روح القدس گفته است.به اعتبار اینكه خود او هم كلمة اللهاست و قرآن این چیزها را كلمات الهی مینامد، وقتی كه میفرماید: «اوحینا الیك روحا من امرنا» معنایش این است كهروح الامین را كه از امر ما و از جنس امر ماست، بر تو فرو فرستادیم.اصلا معنای «اوحینا الیك روحا من امرنا» تقریبا «نزلناروح القدس من امرنا» میشود، ما روح القدس را از امر خودمان بر تو نازل كردیم.
مقصود از روح در اینجابه عقیده ایشان خود آیات قرآن نیست، بلكه همان حقیقتحامل وحیاست، و مقصود از «اوحینا» هم در اینجا یعنی «فرود آوردیم» كه روی این جهتمقداری بحث میكنند، میگویند همان طوری كه به عیسای مسیح روح گفته شده است - كه یكی از تعبیراتقرآن است - به آن حقیقت هم كه روح گفته شده است، مقصود این است.
یكی دیگر ازمواردی كه باز كلمه روح در قرآن اطلاق شده است، بر شخص عیسی بن مریماست كه لقب روح الهی گرفته است:«و كلمته القیها الی مریم و روح منه»(2) عیسیكلمه خداست كه او را به سوی مریم القاء فرمود و این عیسی روحی از اوست.این هم جایی است كه در قرآن این كلمه استعمال شده است.
آیات دیگری كه بازكلمه روح در قرآن آمده است زیاد است، مثل مواردی كه به عنوان تاییدمؤمنین است.در یك جا در باب تاییدمؤمنین میفرماید: «اولئك كتب فی قلوبهم الایمان و ایدهمبروح منه» (3) خدا ایمان را در دلهای آنها ثبت كرد و آنها را به وسیله روحی از خود تایید كرد.مقصود ازروح در اینجا چیست؟آیا مقصود همان حقیقتی است كه در عرض ملائكه ذكر میشود(یعنی او را مؤید اینها قرار داد)یا مقصود یكحالت معنوی است، یك القاء معنوی است به قلوب مؤمنین، یك نور معنوی است بر قلوب مؤمنین كه فرود میآید،همان را قرآن روح نامیده است، مثلا خداوند الهامی به قلب آنها فرستاد، قدرتی و قوهای به قلب آنها فرستاد و همان را روح الهی مینامد،
.............................................................. 1.[منظور مؤلف تفسیر المیزان است.] 2.نساء/171. 3.مجادله/22.
صفحه : 732
یك تاییدی كه از ناحیهخدا رسیده است، آن را روح الهی مینامد؟بعید نیست همین دومی باشد.
یكی دیگر[از موارد استعمالكلمه روح]در مورد مریم است، آنجا كه مریم بنا بر آنچه قرآن تصریحمیكند كه حامله شد ولی نه از یك انسان، بلكه خداوند فرشتهای یا حقیقتیغیر از فرشته را فرستاد و او به یك شكل خاصی، این آمادگی را در او به وجود آورد.اینجاهم كه به اصطلاح حیات بخشی در كار است، باز كلمه روح آمده است.
تعبیر این است: «فارسلناالیها روحنا» ما روح خود را به سوی مریم فرستادیم «فتمثل لها بشراسویا»(1) او در نظر مریم به صورت یك بشر معتدل متمثل شد، كه خود «فتمثللها بشرا سویا» نشان میدهد بشر نبود ولی به صورت یك بشر بر مریم ظهور كرد.اینجا هم باز «فارسلنا الیها روحنا» استكه بعید نیست بگوییم این همان روحی است كه در آیات دیگر با ملائكه ردیف قرار داده شده است و قرآن میخواهد بگوید ما همان را فرستادیم.
یكی دیگر از مواردی كه تعبیر «روح» در قرآن آمدهاست آنجایی است كه درباره انسان و یا انسانها به طور كلی آمده است. درباره آدم - كه البته از مجموع آیات معلوم میشودكه به هر حال به آدم اول اختصاص ندارد - [میفرماید]: «ثم سویه و نفخ فیه من روحه» (2) سپس او را تسویه كرد.میگویندمعنای تسویه همان تعدیل كردن و تكمیل كردن است.ظاهرش این است كه پس از آنكه خلقت جسمانی آدم را تكمیل كرد، ازروح خود در او دمید.در آیه دیگر راجع به همان آدم اول میفرماید: «فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین»(3) وقتی كه او را تكمیل كردم و از روح خودم در او دمیدم، پس شما او را سجده كنید.
هنوز هم آیات دیگردر قرآن زیاد است كه كلمه روح اطلاق شده است، شاید كلیاتش همینهاییباشد كه عرض كردم، ظاهرا، هم در سورههای مكیه آمده و هم در سورههای مدنیه،و حتی همین سوره بنی اسرائیل را كه در آن آیه «یسئلونك عن الروح» آمده، سوره مكیهمیدانند.در این سوره این مطلب آمده است: «یسئلونك عن الروح»
.............................................................. 1.مریم/17. 2.سجده/9. 3.حجر/29.
صفحه : 733
«قل الروح من امرربی» از تو درباره روح پرسش میكنند، بگو روح از امر پروردگار من است.دراینجا باز مسالهای مطرح شده كه اولا مقصود از روح در اینجا چیست كه سؤالكردهاند؟بعد این جواب چطور جوابی است؟آیا واقعا در اینجا جواب حقیقی را خواسته بیان كند یا خواسته بگوید شما دربارهآن سؤال نكنید، این چیزی نیست كه ما برایش تعریفی بكنیم تا شما بتوانید به ماهیت و حقیقت آن پی ببرید؟راجع به هر دو جهتش[بحثشده است].
در[میان]مفسرین چنین قولی هست.مفسرین در اینزمینه اختلاف كردهاند كه این روحی كه مورد سؤال استیعنی چه؟چه بوده كه مورد سؤال بوده است؟بعضی گفتهاند چونقبلا در بعضی آیات دیگر نام روح در عرض ملائكه آمده بوده است، این سؤال به وجود آمده كه این روحی كه غیراز ملائكه است، آن دیگر چیست؟پس مورد سؤال آن است.بعضی گفتهاند نه، مقصود از روح در اینجا خود قرآن است.همان كسانیكه گفتهاند در «و كذلك اوحینا الیك روحا من امرنا» مقصود از روح، خود آیات قرآن است، [گفتهاند]اینجا هم وقتی سؤالكردهاند: «یسئلونك عن الروح» یعنی وقتی درباره قرآن از تو سؤال میكنند، بگو این از امر پروردگار است، یعنی امریاست كه از ناحیه پروردگار نازل شده است.بعضی هم گفتهاند كه مقصود از روح در اینجا جبرئیل است.اینها همان كسانی هستندكه روح الامین و روح القدس را مساوی با جبرئیل میدانند و گفتهاند هر جا كه در قرآن روح آمده است و هر جا كهمخصوصا در عرض ملائكه قرار گرفته، مقصود جبرئیل است.پس وقتی سؤال كردند: «یسئلونك عن الروح» یعنی از ماهیت جبرئیل[سؤالكردهاند]و گفتهاند این كه گفته میشود حامل وحی است، بر پیغمبر نازل میشود و با پیغمبر سخن میگوید،چیست؟این را برای ما تعریف كن.بعضی هم گفتهاند مراد از روح در اینجا همین روح انسانی است كه در آن آیات آمده است:«و نفخت فیه من روحی» ، سؤال از روح انسان كردهاند كه مقصود چیست؟ و جواب داده شده است كه: «من امر ربی» .
بعضی دیگر كه خودایشان(1) آن را انتخاب میكنند[نظرشان]این است كه سؤال ازروح به معنی خاص نیست، سؤال كنندگان میدیدهاند ذكر روح در قرآن زیاد آمده است، یكجا: «یوصم یقوم الروح و الملائكة صفا» یك جا: «ینزل الملائكة بالروح من
.............................................................. 1.[منظور، مؤلف تفسیر المیزان است.]
صفحه : 734
و جای دیگر: «و ایدهم بروح منه»(2) كه خیلی در قرآن كلمهروح آمده است، میدیدهاند این كلمه خیلی استعمال میشود بدون اینكه چیزی ازآن بفهمند و از جمله در مورد انسان استعمال شده است، گفتهاند این روح چیست كه مرتب میگویید روح، در انسانروح، در پیامبران روح، روحی در مقابل ملائكه، این چیست؟جواب آمده است: «قل الروح من امر ربی» .ایشان خودشان معتقدندكه این جواب همان جواب واقعی است، نه جوابی كه در واقع این است كه در این موضوع سؤال نكنید.
تعریف شیءبه علل درونی یا بیرونی
یك وقتیكی از استادهای ما این طور تعبیرمیكرد - كه با حرف ایشان(علامه طباطبایی)در اینجا تطبیق میكند - میگفت تعریف شیء یا به علل داخلیه استیا به علل خارجیه،یعنی اگر بخواهیم یك شیء را تعریف كنیم یا آن را به اجزائش تعریفمیكنیم(كه به آنها میگویند علل داخلی، علل درونی)ویا به علل بیرونی تعریف میكنیم، یعنی آن را به فاعل یا نتیجهاش تعریف میكنیم.مثلا كسی از ما میپرسد: این قالیچه چیست؟وقتی میخواهیم قالیچه را برای اوبیان كنیم، گاهی میگوییم - مثلا - این مجموعهای از پنبه یا پشم است كه آن را به صورت نخ در آوردهاند و بعد این نخها رااین طور رنگ كردهاند و بعد هم این طور بافتهاند، ماده و صورتش را ذكر میكنیم: از چه به وجود آمده و به چه شكل و صورتیدر آمده است.اینكه میگوییم قالیچه چیست، یعنی چنین مادهای كه به چنین شكل و صورتی در آمده است.گاهی، وقتیبخواهیم قالیچه را تعریف كنیم به غرض و فایدهاش تعریف میكنیم. میگوید: این قالیچه چیست؟میگوییم: قالیچه یعنی چیزیكه درست كنند برای اینكه رویش بنشینند، یعنی یك چیزی كه پهن كنند روی زمین و بر روی آن بنشینند.مثل اینكهاز ما بپرسند: چراغ چیست؟میگوییم آن چیزی كه به وجود میآورند برای اینكه در تاریكی ازنورش استفاده كنند، یعنی تكیه ما در تعریف روی خاصیت و اثر آن است.و
.............................................................. 1.نحل/2. 2.مجادله/22.
صفحه : 735
گاهی ما یك شیء رابه فاعلش تعریف میكنیم(البته مواردش فرق میكند، موارد سؤال فرقمیكند و موارد جواب هم فرق میكند)مثل اینكه كسی بپرسد این چیست؟ میگوییماین اثر آقای طباطبایی است، آن را تعریف[میكنیم]بدوناینكه از محتوای این كتاب چیزی گفته باشیم كه موضوع و محتوایش چیست و بدون اینكه آن هدف وغرضی كه از تالیف این كتاب بوده است بیان كرده باشیم، این را فقط از راه فاعلش معرفی میكنیم، كه البته میگویند هیچیكاز این تعریفات به تنهایی كامل نیست، نه تعریف به علت فاعلی، نه تعریف به علت غایی و نه تعریف به علت مادی و صوری،هر كدام به تنهایی باشد كافی نیست.تعریف كامل آن است كه هم علل داخلیه یك شیء را بیان كند و هم علل خارجیه، فاعلشرا بیان كند، غایتش را هم بیان كند، اجزای تشكیل دهندهاش را هم بیان كند.
تعریف ناپذیر بودن خدا
اگر یك امری بسیط بود و اساسا جزء نداشت، ما آن رادیگر نمیتوانیم به اجزائش تعریف كنیم، همچنانكه اگر شیئی غایت نداشت(یعنی برای یك غایت دیگر به وجود نیامده بودیا حتی غایتش با فاعلش یكی بود)آن را از راه اثر و غایتش نمیتوانیم تعریف كنیم، و اگر[یك شیء]تنها فاعل داشته باشد، یگانهراهی كه ما میتوانیم آن را تعریف كنیم این است كه آن را به فاعلش تعریف كنیم، كه اگر یك شیء فاعلنداشته باشد، جزء هم نداشته باشد، غایت هم نداشته باشد، طبعا غیر قابل تعریف است و به همین دلیل ما خدا را نمیتوانیم تعریفكنیم(یك تعریف واقعی، تعریفی كه به اصطلاح ذاتی باشد).ما خدا را ازراه اثر (1) میتوانیم بشناسیم ولی خدا را نمیتوانیم تعریفكنیم به آن معنا كه اشیاء دیگر را تعریف میكنند، چون خدا نه جزء دارد كه بگوییم خدا آن چیزی است كه از فلانشیء و فلان شیء به وجود آمده، نه فاعل دارد كه بگوییم خدا آن چیزی است كه آن را فلان شیء ایجاد كرده، و نهغایت دارد كه بگوییم خدا آن چیزی است كه آن را برای فلان هدف به وجود آوردهاند، و طبعا هیچیكاز آن چیزهایی كه در باب تعریف از آنها استفاده میشود، در مورد خدا
.............................................................. 1.اثر غیر از غایت است.
صفحه : 736
نمیتوان از آنها استفاده كرد.
تعریف روح به خدا
چیزی كه قرآنآن را روح میداند، فرض این است كه اجزاء ندارد.وقتی سؤال كردند دربارهروح برای ما سخن بگو، روح كه اجزاء ندارد تا او بگوید روح آن چیزی است كه ازفلان شیء و فلان شیء به وجود آمده.و روح برای غایتی - یا لا اقل برای غایتی كه آن شخص آن را بشناسد - به وجود نیامدهاست (1).پس یگانه راهی كه باقی میماند این است كه روح را به خدا تعریف كنند: روح از امرپروردگار است، آن چیزی است كه امر پروردگار است و ناشی از امر پروردگار است.
«امر» در قرآن
آن استاد ما این مطلبرا بیان میكرد ولی البته این بیان میتواند یك مقدمهای باشد وبیان كاملی نیست.به نظر من تكمیل آن بیان به مطلبی است كه ایشان(علامه طباطبایی)دراینجا بیان كردهاند - كه البته قبل از ایشان، دیگران هم این مطلب را گفتهاند و آقای مهندس هم تا حدود زیادی دراین كتاب به این نكته توجه كردهاند - و آن این است كه كلمه «امر» در قرآن آنجا كه به خدا نسبت داده شود[ناظر بهوجود دفعی اشیاء است]نه آنجا كه به خدا نسبت داده نشود.گاهی «امر» در قرآنآمده و به ما نسبت داده شده است، مثلا: «اطیعوا الله و اطیعواالرسول و اولی الامر منكم» (2).اینجا معنایش این است: كسانی كه صاحبان امر شما هستند(در واقع متصدیانامر شما).یا در جاهای دیگری كلمه «امر» به اشیاء نسبت داده شده است.ولی كلمه «امر» آنجا كه به خدا نسبت داده میشودو هر وقت «امر الله» و «امره» گفته میشود وجهه انتساب اشیاء است به خدا مستقیما بدون دخالت عامل زمان و مكان،یا به عبارتی كه این آقایان میگویند وجود دفعی اشیاء است نه وجود تدریجی، بر خلاف «خلق» كه
.............................................................. 1.اگر روح برای غایتی هم بهوجود آمده باشد، آن غایت از خود روح مخفیتر است.غایت[روح]این است كه به سویخداوند باز گردد.تازه او(سؤال كننده)بازگشت به سوی خدا را نمیداند چیست. 2.نساء/59.
صفحه : 737
هر وقت در قرآنكلمه «خلق» را نام میبرد نظر به ایجاد تدریجی اشیاء دارد: خداوند آسمانو زمین را در شش روز - حالا مقصود از شش روز هر چه میخواهد باشد -خلق كرده است.خدا آن كسی است كه نطفه را در رحم به صورت علقه در آورد، علقه را به صورت مضغهدر آورد، آنوقت مضغه را استخوانها كرد، بعد استخوانها را چنین كرد.
هر جا كلمه «خلق» در قرآن گفته میشود، عنایت به وجودتدریجی اشیاء است، یعنی اشیاء از آن جهت كه به علل زمانی و علل مكانی خودشان ارتباط دارند.وقتی «امر» گفتهمیشود توجهی هست به وجود دفعی، آنجا كه میرسد دیگر صحبت تدریج در كار نیست:«انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له كن فیكون» (1) امرپروردگار این است: چیزی را بخواهد اراده كند و بگوید «كن»(2) باش!هست.یا: «و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر»(3) امر ما جز یكی بیشتر نیست.وقتی میخواهند یك چیزی را كم زمانتر یا بیزمانتر[از هر زمانی معرفی كنند میگویند]چشمبهم زدن.ظاهرا «لمح» همان بهم زدن چشم است، یعنی دیگر تدریج و وقت و زمان و این جور چیزها در آن نیست.
در یك آیه قرآن هم هست: «الا له الخلق و الامر»(4) هم خلق از آن اوست و هم امر.
آقایان این طور استنباط میكنند: در قرآنهر جا كه كلمه «امر» آمده و امر را به خدا نسبت داده است(امر خدا)، اگر فتیك چیزی امر خداست، یعنی یك وجودیاست غیر تدریجی و غیر زمانی، «خلق» نیست، «امر» است.شما از روح سؤال كردید، روح از خلق خدا نیست، از جنس امر خداستنه از جنس خلق خدا.این طور معنی میكنند: «یسئلونك عن الروح قل الروح من (5) امر ربی» بگو روح از جنسامر پروردگار است نه از جنس خلق پروردگار.آسمان از جنس خلق پروردگار است، زمین از جنس خلق پروردگار است، كوهو دریا از جنس خلق پروردگار است ولی روح از جنس امر پروردگار است، از جنس آن است كه: «و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر» ، از جنس آناست كه: «انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له كن فیكون» ، از آن كه خواستنش عین وجود و
.............................................................. 1.یس/82. 2.همان «كن» گفتن[فعل خداوند است]، همانطور كه حضرت امیر(علیه السلام)فرمود: «قوله فعله» قول خداوند همان نفس فعل خداوند است. 3.قمر/50. 4.اعراف/54. 5. «من» را «من» جنس میگیرند.
صفحه : 738
ایجادش است، دیگر هیچ حالت منتظرهای در وجوداو نیست.آنوقت جاهای دیگر هم كه كلمه «من امره» آمده است، همه را همین طور معنی میكنند: «ینزل الملائكة بالروح من امره»ملائكه را فرود میآورد به كمك روح یا با روح. «من امره» یعنی از آن كه از جنس امر پروردگار است.همه اینها - به عقیدهاین آقایان - تعریف و بیان ماهیت است به آن مقداری كه میشده بیان ماهیت كنند.كلمه «مكن امره» یا «من امر الله» درقرآن زیاد آمده است و هر چه كه آمده است - به عقیده این آقایان - جنس را بیان میكند، یعنی «از جنس امر پروردگار» .
وجههخلقی و وجهه امری انسان
پس اینجا كه ذكر كرده است: «یسئلونك عن الروح»- كه مطلق هم ذكر كرده است - این روح كه در قرآن آمده: مؤید است، در انسان هم دمیده میشود و حامل وحیهم هست، جنس آن چیست؟آن را برای ما تعریف كن، جواب دادهاند كه روح از جنس امر پروردگار است.چون این شامل روح انسانهم میشود، طبعا در مورد روح انسان هم این نتیجه را میگیرند كه انسان هم دارای دو وجهه و دو جنبه وجودی است،وجهه خلقی و وجهه امری، هر دو را دارد. «اذا سویته» وجهه خلقی انسان یعنی این وجود تدریجی انسان را میگوید (1) ، هر جا«اذا سویته» یا «ثم سواه» آمده است، این «سواه» جنبه مادی انسان را بیان میكند كه جنبه مادی، زمانی و مكانی و تدریجیاست، «نفخت فیه من روحی» جنبه امری او را بیان میكند.انسان در خلقت تدریجی خودش به جایی میرسد كه - همان طوركه آقای مهندس خودشان اشاره كردند - «من عند الله» از نزد پروردگار[به او چیزی افاضه میشود].همه چیز از نزد پروردگار استولی «از نزد پروردگار» كه گفته میشود مقصود این است: به اینجا كه میرسد، نه از چیزهایی كه الآن در نزد شما همهست، از بالاتر از نزد شما و از بالا[چیزی]سرازیر میشود، یعنی یك چیزی از نزد پروردگار بر وجود خلقی افاضه شد كه نفس وجود آن،
.............................................................. 1.فعلا به آن بحث كار ندارم كه آنوجود تدریجی همان خلقت تدریجی است كه علوم آن را میشناسد(و آن وقتی است كه انسان به مرحله آمادگی میرسدبرای اینكه آدم بشود و تا آن وقت برای آدم بودن آمادگی نداشته است) یا همان طوری است كه دیگران هم - كههرگز به مساله تكامل انواع توجهی نداشتهاند - بر اساس همان اخبار و احادیثكه خداوند سرشت آدم را چهل صباح سرشت، آن را یك امر تدریجی میدانستند.
صفحه : 739
دیگر وجود تدریجینیست.البته باز این نه به معنای آن است كه قبلا یك چیز درست و كاملشدهای قلنبه شده در یك جایی بود و آوردند، آن طور كه نظریه فلاسفه قبل از ارسطوبوده است(مثل افلاطون و...).حتی لزومی ندارد كه بگوییم مقارن با این [ماده]یكدفعه امری خلق شد (1) ، و حتی میتوانیمبگوییم همین ماده در سیر تكاملی خودش، وجود امری پیدا كرد، یعنی مانعی ندارد كه شیئی وجود خلقی داشته باشد ووجود خلقی منتهی به وجود امری شود، وجود زمانی مبدل به وجود غیر زمانی شود.
حرفی كه ملا صدرا در این زمینه گفت این بود، آنوقترفت دنبال آیه دیگر، گفت آن آیاتی كه در سوره مؤمنون هست فقط جنس را بیان میكند اما هیچ بیان نمیكند اینجنس كه «من عند الله» از نزد پروردگار است، به چه شكل و به چه كیفیت پیدا شد؟عرض كردم «از نزد پروردگار» افقش بالاتر ازاین افلق است و هر چیزی كه نو به وجود میآید، بالاخره اراده پروردگار استكه آن را به وجود میآورد: «و ان من شیء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم» (2).هر چیزی كه به وجود میآید از ناحیه پروردگار فرود میآید، یعنیاراده پروردگار است كه در واقع متنزل شده و به این صورت در آمده است.
روح، وجهه امری انسان
آن آیه سوره مؤمنون این است كه بعد از اینكهمراتب خلقی انسان را میگوید: علقه و مضغه و استخوان و...میگوید: «ثم انشاناه خلقاآخر» (3) ما همین را چیز دیگرش كردیم، غیر از اینكه بگویند «چیز دیگر» تعریف دیگری ندارد.همین كه در آیات دیگری میگوید:«فاذا سویته و نفخت فیه من روحی» در اینجا تصریح میكند كه همین را خلق دیگرش كردیم.ولی به هر حال آنچهمسلم است، از آیات قرآن چنین استنباط میشود كه انسان دارای دو وجهه وجودی است: وجهه خلقی و وجهه امری، و آنوجهه امری است كه در بعضی جاها روح نامیده شده است، همان طوری كه روح در
.............................................................. 1.این آیات كه این مطلب را چندان بیان نمیكند. 2.حجر/21. 3.مؤمنون/14.اینجاكلمه انشاء آمده و «خلق دیگر» در اینجا یعنی مخلوق دیگر.
صفحه : 740
غیر انسان هم اطلاق شده است، همچنانكه اگرما حقیقت وحی را هم روح بدانیم، باز درست گفتهایم چون وحی الهی هم مسلم یك حقیقتی است كه از افق مافوق زمان و مكانبر افق زمان و مكان وارد میشود، یعنی آن هم از جنس امر پروردگار است، یعنی یك وجود تدریجی نیست كه باید نطفهاشدر طبیعت پیدا شود و در زمان و مكان تكامل پیدا كند تا وحی شود، زمینه كه اینجا آماده شد، وحی هم امر پرودگار است كه فرود میآید.
این، خلاصه نوع توجیهی است كه آقای طباطباییكردهاند و البته عرض كردم این ابتكار ایشان نیست، قبل از ایشان، دیگران این حرف را گفتهاند و حتی در كلمات ملاصدرا هم همین حرفها هست كه «امر» با «خلق» در قرآن فرق میكند و از این موارد استعمال مختلف، این استنتاجها را خواستهاندبكنند.ولی یك مطلب هست و آن این است كه این آقایان مدعی هستند غیر از روحی كه در عرض ملائكه قرار گرفتهاست و غیر از روحی كه در مورد وحی است(اعم از اینكه خود آیات قرآن باشد یا فرشته حامل وحی باشد)در مورد موجوداتاین عالم، در مورد غیر انسان، دیگر كلمه روح اطلاق نشده است، یعنی مثلا ما در قرآن یك چیزی نداریم كه استنباط شودگیاهان هم دارای نوعی روح به این معنا هستند یا حیوانها هم دارای نوعی روح كه یك موجود امری باشد هستند (1) ، یادر جمادات این عالم، مثلا نفت كه به وجود میآید، بالاخره تركیبی است از عناصر و این عناصر كه تركیب میشوند شیء ثالثیبا خواص دیگری به وجود میآید، دیده نشده است كه قرآن نام روح بر اینها بگذارد، ولی در مورد انسان قدر مسلم گفتهاست و در مورد حیوان الآن نمیتوانم اظهار نظر قطعی كنم كه هستیا نیست.
ریشههای علمی فكر و روح
مطلب دیگر اینكه میخواهیمببینیم از جنبه علمی و فلسفی، این فرضیهای كه منتهی شدهبه فرضیه روح، از كجا پیدا شده است؟اصلا این فكر از كجا پیدا شده؟ یكی از دو ریشهاین فكر مسالهای است كه در قدیم هم مطرح بوده، امروز هم مطرح
.............................................................. 1.در حیوان[اثباتاین مدعا]قدری مشكلتر است، بعضی یك نوع استدلالی میكنند.
صفحه : 741
است - شاید شكلش فرق كند - بهنام مساله «ماده و قوه» (1).گفتهاند اجسام و اجرامی كه مادر عالم میبینیم، در جسمیت و جرمیت و در بسیاری چیزها با همدیگرمشترك هستند، اینها همه اجسام هستند: آب یك جسم است، آتش هم یك جسم و جرم است، هوا هم یك جسم و جرم است.اینهادر جسم بودن و در ماده بودن مانند یكدیگر هستند، پس چرا در خواص با یكدیگر اختلاف دارند؟منشا اختلاف خاصیتچیست؟آمدند مركبات را تجزیه كردند، بالاخره به عقیده خودشان به یك اشیائی رسیدند كه آنها را دیگر بسیط دانستند، مخصوصابحثها را روی بسائط بردند.اگر چه آن بسائط قدیم را امروز بسیط و عنصر نمیدانند ولی در اصل فرضیه فلسفی فرق نمیكند،علم امروز هم بالاخره مركبات را منتهی به بسائط میداند.علم فرق كرده، فلسفه در این جهت فرق نكرده، فلسفه میگویدمركبات باید منتهی شود به بسائط، علم هم میگوید مركبات باید منتهی شود به بسائط.علم مركبات را منتهی میكردبه بسائط علم قدیم، خیال میكرد آن بسائط آب و خاك و هوا و آتش است.بعد معلوم شد كه نه، بسیاری از اینهااصلا خودشان مركبند و بسائط و عناصر چیز دیگری هستند.میرفتند سراغ عناصر، میگفتند مركبات را با عناصر میشود توجیهكرد - اگر چه توجیه آنها هم توجیه كاملی نیست - میگوییم كه چند عنصر وقتی با یكدیگر تركیب میشوند چون هركدام خاصیت جداگانهای دارند، این روی آن اثر میگذارد، آن روی این اثر میگذارد، این چیزی از اثر خودش را به آن میدهدو آن چیزی از اثر خودش را به این میدهد، وقتی اثرهایشان را به همدیگر دادند، بعد یك خاصیت متوسط پیدا میشود،مزاج(یعنی یك خاصیتی كه متوسط است، یعنی حد وسط میان خاصیتهای مختلف)در این مجموع پیدا میشود.آیا به همین[صورت]میشودوجود یك مركب را توجیه كرد یا نه؟یك عده میگفتند بله، یك عده میگفتند نه.عدهای كه میگفتند نه، میگفتندتازه وقتی مزاج پیدا شود، باید یك قوه جدید در اینجا به وجود آید، به اصطلاح یك صورت نوعیه جدید باید به وجود آیدتا مركب شود و الا صرف اینكه بگوییم عناصر در یكدیگر اثر گذاشتهاند، برای توجیه مركب كافی نیست.حالا اینها چوندر بحث ما خیلی تاثیر ندارد، من زیاد بحث نمیكنم.بالاخره میرفتند سراغ عناصر كه خود عناصر
.............................................................. 1.البته اینجا قوه به مفهوم فلسفی عرض میكنم،یعنی مبدا حركت و مبدا اثر كه به اصطلاح علمای فیزیك قدری فرق میكند.
صفحه : 742
چرا اختلاف دارند؟اینها كه در ماده بودن با همدیگرمشترك هستند و «حكم الامثال فی ما یجوز و فی ما لا یجوز واحد» امور متشابه باید خاصیتهای متشابه داشتهباشد، در جسمیت و جرمیت كه با همدیگر شریكند، پس چرا خاصیتها مختلف است؟ اینجا بود كه مساله قوه مطرح میشد.دیگر نمیشدبا خود ماده، این اختلاف خاصیتها را توجیه كنند، بگویند كه در ماده ماده دیگری است، چون باز ماده ماده است و خاصیتیكیمیشود.میگفتند قوهها و نیروها مختلف است، نوع نیروها مختلف است.آیا این نیروها عرض استیا جوهر؟میگفتنداگر عرض باشد، خود عرض ناشی از جوهر است، باید ناشی از خود ماده باشد.باز اشكال عود میكند كه ماده چطورشد كه عرضهای مختلفی ایجاد كرد؟پس باید آن خودش جوهری باشد و متحد با این ماده باشد كه ناشی از ماده هم نباشد، چون اگرناشی از ماده باشد همان اشكال دو مرتبه عود میكند.پس ماده در عالم یكی است، قوه در عالم مختلف است.روی یكحسابهایی هم میگفتند قوه باید وجود جوهری داشته باشد.وجود عناصر مختلف را روی این حساب توجیه میكردند.
«قوه» در ذی حیاتها
پس در واقع آنها به دو عنصر(به اصطلاح فلسفینه به اصطلاح علمی)[اعتقاد داشتند]، عالم را «دو حقیقتی» میدانستند: ماده، قوه.ولی برای این قوهها تا[مرتبه] ذی حیاتهااهمیت زیادی قائل نبودند، میگفتند قوه یك امری است كه حال است، در همه ماده حلول دارد و با پیدایش ماده پیدا میشود،با فنای ماده هم فانی میشود.تا میرسید به ذی حیاتها، اینجا قوه یك شكل دیگری پیدا میكرد و به یك علتخاصی نام«نفس» روی آن میگذاشتند.تا میرسید به انسان، قوه در انسان بالخصوص به دلایل خاصی - كه یكی از دلایلش را آقایمهندس بازرگان در اینجا ذكر كردند - یك شكل خاص پیدا میكرد كه با آن قوههایی كه قبلا فرض كرده بودند قابل توجیه نبود.یكی[از آن دلایل]همین استعداد بینهایت و آرزوهای بینهایت در انسان است، و یكی مساله ادراك كردن كلیات، و مسائل دیگر.میگفتندآن قوه(یعنی آن مبدا اثر)كه در انسان هست با مبدا اثرهایی كه در غیر انسان هست تفاوتهایی دارد كه حتی از جنسآن قوهها هم نمیتواند باشد.این بود كه برای آن یك جنبه من عند اللهی قائل
صفحه : 743
میشدند زائد بر آنچه كه برای اشیاء دیگر[قائل بودند]،یعنی برایش جنس دیگری قائل بودند، همان مساله «من امر ربی» به این تعبیر كه قوههای دیگر وجودشان میتواندوجود خلقی و وجود زمانی و مكانی باشد اما این قوه كه در انسان هست وجودش نمیتواند وجود خلقی و زمانی باشد،باید وجودش وجود دیگری باشد كه بعد از این نتیجههای دیگری گرفته میشد: بقای انسان، انسان چون جنبه امری دارد وجودش باقی میماند و...
مادهو انرژی در كتاب «ذره بی انتها»
آقای مهندس در اینجا- البته با ابتكار خودشان - تقریبا همان بیان قدما را در مورد ماده وقوه بیان كردهاند و در واقع میشود گفت بیان قدما را به زبان امروزی بیان كردهاندو آنها را در راه خودشان تایید و تقویت كردهاند ولی برای نوع دیگر نتیجهای كه میخواستهاندبگیرند، كه من قسمتهایی از آن را یادداشت كردهام.ایشان میفرمایند: «علم امروز بیش از دو عنصر نمیشناسد: ماده و انرژی(1).علم، تمام عالم با حركات و صورتهای مختلف مربوطه را میخواهد تنها با این دو نوع مصالح در قالب زمان و مكان بسازداما قرآن در عین قبول آن دو عنصر(بر خلاف متقدمین و بعضی از اهل كلام و فلاسفه كه بیاعتنای به هر دو بودند) (2) انگشتروی یك عنصر سوم نیز میگذارد و موجودات یا مخلوقهای دیگری را نیز معرفی مینماید.البته قرآن پای عنصر سومرا همه وقت و همه جا به میان نمیكشد، در مواقع خاص ابداع یا ارتحال وجهش اشاره میكند (3)...حال در برابر چنین اظهاریا ابتكار قرآن باید دید حق با قرآن استیا با علم امروزی، یعنی جهان خلقت و طبیعت كه بالاخره به یك
.............................................................. 1.البته در مواردی میگویند: اگر چه ایندورا هم چون به یكدیگر تحویل میشوند، باز[علم]یك چیز میداند، ولی فعلا آن جهت محل بحث ما نیست. 2.من باید مدركش را از خودشان بپرسم كهدر كجاست؟انرژی را قدما اصلا نمیشناختند نه اینكه بی اعتنا بودند، و ماده را همه قبول داشتند. 3.این نكته بسیار اساسی است.به عقیدهما همین[بیان]به استنتاجی كه خود آقای مهندس میخواهند بكنند قدری ضربه میزند كه قرآن هم پایعنصر سوم را در همه جا به میان نمیآورد، در یك جاهای خاصی به میان میآورد.
صفحه : 744
چیز و به یك جا منتهیمیشود جهان دو عنصری استیا سه عنصری؟...علم قادر نیست دنیایمشهود را با به كار بردن دو عنصر در قالب زمان و مكان بسازد.بسیاری از حوادث وكیفیات واقع شده یا واقع شونده است كه علم دو عنصری از تشریح و تعلیل آن عاجز میماند» .
عرض كردم كه این، از نظر شباهت استدلال وبرهان همان بیانی است كه قدما میكردهاند.قدما انرژی را نمیشناختند، فقط ماده را میشناختند، میگفتند ماده تنها برایتوجیه جهان كافی نیست(البته عنصر تعبیر نمیكردند، این یك اصطلاح ادبی است)، ما تا یك حقیقت دیگری را در ماهیت جهاندخالت ندهیم نمیتوانیم جهان را توجیه كنیم و آن قوه است و قوه را هم نمیتوانیم خاصیت ماده بدانیم، اگر خاصیت مادهبدانیم عین همان اشكالات عود میكند، یعنی قوه را باید در عرض ماده قرار دهیم نه در طول ماده.ایشان به دلیل پیشرفتهایعلم امروز كه ماده و انرژی هر دو را میشناسد، به این بیان میگویند كه خیر، علم نمیتواند جهان را با ماده و انرژیتوجیه كند، عنصر سوم لازم دارد.این عنصر سوم ایشان همان عنصر دوم دیگران است.
ولی ایشان در بعضیموارد استدلال، استدلال كردهاند كه قدما استدلال نكردهاند و از نظرما هم ضعیف است.اول چیزی كه ذكر میكنند این است: «...از جمله ابداع اولیه جهان كه اگر جهان ابتداییداشته باشد اصل اول ترمودینامیك یعنی اصل ثبات ماده و انرژی متزلزل میگردد.فرضیه دو عنصری مجبور است جهان را ازلی بداند» .
این البته ایرادی نیست بر كسانی كه جهان را دوعنصری میدانند، چون آنها مجبور نیستند جهان را غیر ازلی فرض كنند كه به این اشكال دچار شوند.ما قبلا جایی ثابت نكردهایمكه جهان ازلی نیست تا بعد بگوییم جهان دو عنصری نمیتواند پیدایش جهان را توجیه كند.آن كه میگوید جهاندو عنصری است میگوید جهان ازلی هم هست.این را ما نمیتوانیم به صورت یك اشكال و یك دلیل و استدلال در اینجا بیاوریم.اینجزء مدعای ما باید قرار گیرد، تازه جزء مدعا هم نمیشود قرار گیرد.بیان دومی كه كردهاند بیان خوبی است: «درباره خواصو كیفیات عناصر یا میل تركیبهای اجسام و بروز كلیه تحویلها كه
صفحه : 745
چرا صورت و حالتمصالح تشكیل دهنده جهان ثابت نیست؟چرا این مصالح اولیه جهان بهیك حال باقی نمیمانند؟منشا این تغییرات، تحولها، تبدلها چیست؟اگر این سیر و تحویلهایا دگرگونیها و جریانها ناشی از صفات و خواصی است كه در نهاد اشیاء یا عناصر وجود دارد، این خود یك عدمتقارن است و نشانه و ناشی از یك قصد و دستور خاص یا حركت و شكل یك جهته میباشد» .
این عین همان برهانیاست كه[فلاسفه]در باب قوه ذكر كردهاند.میگویند اگر شما بگوییدخاصیتها فرق میكند، چرا خاصیتها فرق میكند؟این عدم تشابهو عدم تقارن از كجا پیدا شد؟منشا اختلاف خاصیت چیست؟ما بحثمان سر منشا اختلاف خاصیتهاست.پس بیانشان بیان درستیاست و عین همان بیان است و هیچ فرق نمیكند، منتها تعبیر این است: «باید قصد، دستور خاص یا ارادهای در كار و در فرمانباشد تا چنین خواص ثابت و عام به عناصر اولیه و بعدی داده و برنامه مشترك واحد برای ماشین جهان تنظیمكرده باشد.اگر عدم تقارن و دخالتهای یك جهته وجود نمیداشتحتما عناصر تشكیل دهنده جهاندر برابر كلیه خواص و شرایط دارای وضع مشابه و بیتفاوت میشدند» .
تعبیر بهاراده كردهاند، كه ما مخالف نیستیم.به هر حال بیان، بیان درستی است.
از نظر قدما این، دلیلبر وجود قوه است و چون این قوه نمیتواند عرض باشد(یعنی نمیتواندخاصیتخود ماده باشد)باید در عرض ماده قرار گیرد و چون ایندو دو شیء جدااز همدیگر هم نیستند، در كنار هم و دوش به دوش یكدیگر نوعی پیوند اتحادی میانشان وجود دارد، پس ایندو مجموعا یكچیزند(هم دو تا هستند هم یكی)، و چون نوعیت اشیاء را همین قوه است كه عوض میكند(اگر قوه نمیبود همه اشیاء نوع واحدبودند و قوه است كه مبدا تنوع و نوعیت اشیاء است)اینها را «قوه منوعه» یا «صورت نوعیه» مینامیدند.
دلیل سوم: پیدایشو پدیده حیات، خود پدیده حیات پس از پیدایش اولیه.اول اشاره میكنندكه هنوز علم نتوانسته خود پیدایش اولیه حیات را حل كند، فرضا هم حل كند،این بیان بیان درستی است كه آن پیدایش اولیه به این مساله ارتباطی ندارد،
صفحه : 746
منشا پیدایش حیات هر چه میخواهدباشد، ما درباره ماهیتحیات بحث میكنیم نه درباره منشا اولیهاش: «این یك جریانضد آنتروپی یعنی مخالف اصل دوم ترمودینامیك(اصل كهولت) است» .
بسیار نكته عالیای است ولیاز نظر مواد استدلال، همان استدلال اولی است كه ماده اضافهای برایشپیدا كردهایم، نه اینكه یك برهان علیحده است.روی حسابهای منطقی،ما ایندو را نمیتوانیم دو برهان حساب كنیم، یك برهان است كه برایش مثالهای گوناگونی پیدا كردهایم.
خود مساله حیاتیك مساله بسیار قابل توجهی است.قدما این را به شكل دیگری میگفتند،آنها میگفتند اگر ماشینی یا اتاقی یا ساختمانی بسازیم، از روز اول رو به انهدام و فرسودگیمیرود ولی موجود زنده از اولی كه پیدا میشود رو به تكامل میرود، بعد رو به فرسودگی، گو اینكه آنها آن فرسودگیرا هم فرسودگی واقعی تلقی نمیكردند و میگفتند آن قوهای كه رو به تكامل میرود فرسوده نمیشود، آن قوهارتباطش را با آن موجودی كه داشت تكمیلش میكرد تدریجا قطع میكند.
میگفتند پس این خود دلیلبر آن است كه حیات، خودش یك حقیقتی استحاكم بر ماده.ایشان میفرمایند: «همان طور كه در «اسلام جوان» توضیح داده شدهاست تشكیل موجود زنده - یعنی تبدیل اجسام ساده معدنی به سلولهای زنجیری یا حلقوی فوق العاده پیچیده متشكل آلیو حیاتی - هم از نظر قانون احتمالات عملا محال است و هم از جهت اصل آنتروپی، زیرا ترتیب و تشكل و تفصیل و تخصصیكه لازمه تركیبات زنده و عمل اعضاء و نسوج است درست عكس همواری و یكنواختی و همسطحی است كه لازمه افزایشآنتروپی میباشد.فرسودگی و پیری و مرگ موجودات زنده آن چیزی است كه با قانون احتمالات و با قانون آنتروپی مطابقتدارد...پدیدار شدن حیات و موجودات زنده، چه در قدم نخستین و چه در هر تولید مثل و توالد و تجدید، به هیچ وجه با اصل كهولتكه بر كلیه موارد و انرژیها یعنی بر جهان دو عنصری حكومت دارد تطبیق نمیكند» .
كانه این طور است: در این جهان دو قانون هست: حیاتو موت.از آن جهت كه در اركان
صفحه : 747
هستی این عالم ماده و انرژی دخالت دارد، اینها بیشترعامل موت هستند و آن عنصر سومی كه بر این عالم حكومت میكند، عامل تجدید حیات و زندگی است، آن از آن طرف زنده و نومیكند، اینها از این طرف كهنه میكنند، كار میكنند كه لازمه كار كردن كهنه كردن و فرسودگی است.پس كهنگی و فرسودگیاز اینجا پیدا میشود، نوی از آنجا.اگر آن نبود، این به تنهایی نمیتوانست نویرا توجیه كند.بعد درباره اصل تكامل و پیدایش انسان هم بحث كردهاند.
مهندس بازرگان: اول دفعه جناب آقای مطهری نیستندكه به عنوان رد رد روح فرمایشاتی میكنند.بنده مكرر مورد ایراد و اعتراض و استفهام قرار گرفتهام، در صورتی كهدر پاورقی صفحه 61 از چاپ سوم كتاب راه طی شده بنده این طور نوشتهام: «ما اصراری هم نداریم بطلان روح را ثابت كنیم».نه در كتاب راه طی شده و نه در كتاب مساله وحی یا جاهای دیگر به هیچ وجه در صدد اینكه بطلان روح را ثابت كنیم نبودهایم.اینجادو مساله مورد تصریح و اصرار واقع شده است.اصولا راه طی شده - همان طوری كه توجه فرمودند - از زبان بشر است،یعنی مطلب این بوده كه ببینیم بشر به عقل خودش چه مقدار از آن راهی كه انبیاء ارائه دادهاند درك كرده و فهمیدهاست.بنابراین، اساس تمام بحثهای این كتاب باید روی آن چیزی باشد كه مورد قبول بشر است، منتها بشر دانشمند امروزی.ایندیگر قابل انكار نیست كه علماء - من حیث المجموع - در جهت انكار روح رفتهاند.بنابراین، كتاب راه طی شده نمیتوانستبیاید متكی شود به وجود روح، باید بر عكس بگوید شما این طور درك كردهاید كه روح به آن معنا كه معمولا میگویندوجود ندارد، خوب حرفی نداریم.اینجا دو مساله تصریح شده و روی آن اصرار شده است.در صفحه 160 نوشته شده است: «قرآنمساله قیامت را اصلا و ابدا متكی بر فرضیه روح نكرده است و در هیچ آیهای گفته نشده است كه روح زنده خواهد شد» .آنزمانی كه این كتاب نوشته شد بحبوحه حمله و فشار و شدت تودهایها و ماتریالیستها بود و بسیاری از معلمان ریاضیو علوم طبیعی(تودهای و غیر تودهای)در كلاس درس و دكتر ارانیها در كتابشان میآمدند با یك دلایلی ریشه فرضیه روح را بكلی میزدند.
در منطق معمولیبسیاری از اهل كلام هم اثبات وجود خدا و اثبات قیامت بر اساس قبول روحبود، كه روح را متكلمین ما به عنوان یك مجهول معاون ریاضی در نظر
صفحه : 748
میگیرند و میگویند: بله بشر میمیرد و هیچ آثارحیات و حركتی در او وجود ندارد و تمام استخوانها و اعضاء و احشاءهم پوسیده میشود و از بین میرود ولی مانعی ندارد،چون روح هست و در موقع لزوم حلول میكند و انسان مرده دو مرتبه زنده میشود.وقتی اثبات قیامت روی این حسابباشد، همینكه ریشه روح زده شود، قیامت هم منتفی میشود.این كتاب برای جوابگویی به تودهایها و ماتریالیستها در آن زماننوشته شده بود، كه میگوییم بسیار خوب، فرض میكنیم به قول شما روح وجود ندارد اما قرآن كه بر پایه قبولروح قیامت را ثابت نكرده است.در قرآن كلمات مآب، قیامت، ساعت، آخرت هست، اما آنچه كه بیش از همه میان ما معمول است وبه صورت كلاسیك جزء اصول دین و مذهب در كنار توحید و نبوت و عدل و امامت آمده معاد است كه این كلمه اصلا در قرآننیست و جواب این قسمت را هیچ كس به من نداده كه یك آیهای را در قرآن نشان بدهد كه این آیه استدلالش این طور باشد:یا ایها الناس!روح شما زنده است، روح بقاء دارد و مردن شما هیچ اشكالی ندارد.
در فصل آخر این كتاب كه راجع به قیامت است، تماماصرار و فكر روی این است كه آن دلایل مادی قرآن را بیاوریم.قرآن وقتی میخواهد قیامت را به ما نشان بدهد واثبات كند، از پدیدههای كاملا طبیعی مثال میزند: فصل بهار و زمین و طبیعت مرده، بارانی میآید و شرایطمساعدی فراهم میشود و گیاهها و درختها و جنب و جوش حیات دیده میشود شما هم این طورخارج میشوید، «اذا دعاكم دعوة من الارض» (3) این دعوت از زمین میشود، نه اینكه یكروحی بیاید و در آن برود.مطلب دومی كه روی آن پافشاری شده این است: قبول قیامت ابدا احتیاج به كمك فرضیه روحندارد.بنابراین كلا در این كتاب روی دو مطلب اصرار شده است: یكی اینكه قرآن اثبات قیامت را به هیچ وجه روی اثباتوجود روح و بقای روح نبرده و دلایل طبیعی و مادی آورده است.ما هم احتیاجی به استناد به فرضیه روح نداریم.در اصطلاحعادی، روح غیر از آن است كه در قرآن آمده است، به عنوان یك چیزی است در مقابل جسم، یعنی حركت و حیات باید دوتا ماده داشته باشد: یكی جسم و یكی هم روح، همینكه این روح رفت، آن جسم هم میرود.قرآن هر جا كه از روح صحبت كرده،به این معنای مصطلح صحبت نكرده است.بنابراین، همان طور كه در این كتاب نوشته شده است:
.............................................................. 1.فاطر/9. 2.روم/19. 3.روم/25.
صفحه : 749
«دمیدن روح انسانی كمالی یا روح ملكوتی و خدایی بعد ازابداع خلقت و انشاء نسل و بعد از تسویه انسان(یا تكامل انواعی كه باید تدریجا به انسان رشید منتهی شود)به عمل آمدهاست و بنابراین غیر از آن چیزی میباشد كه فلاسفه یونان و عقیده جاری به عنوان جوهر و مایه حیات و مركز حس و ادراك شناختهاند» .
پس در كتاب راهطی شده انكار روح نشده است.بعد در كتاب ذره بی انتها گفته شده كه روحو امر و اراده و...یك سنخیت و تشابهی دارد كه به آن معنا، هم از نظر علمی نشانداده شده كه نمیشود منكر آن شد، هم قرآن كاملا ناطق به این مطلب هست.
استاد: آنچه فرمودند، یك مقدارش مربوط به نقشكتاب راه طی شده بود و اینكه [نوشتن]این كتاب روی چه نظری بوده است.اینها كه البته مورد قبول است و تا حدودیكه من سراغ دارم این كتاب در میان همان افرادی كه منكر و ضد دین بودهاند اثرهای خیلی خوبی داشته، یعنی در واقع توجیهكننده بوده و نقش مفید و مثبتی داشته، اما در عین حال اگر در یك سطح دیگری انتقادی داشته باشد خود آقایمهندس هم البته[اصراری]ندارند و همین طور كه گفتهاند[روح را]انكار نكردهاند، دیگر لزومی ندارد راجع به فلسفه این كتاب بحث كنم.
در بیان حضرت عالی، من باید فقط آن موضوع معادرا بالاشاره عرض كنم و تفصیلش را برای بعد گذاشتهام.این كه فرمودید در قرآن هیچ وقت از قیامت به عنوان معاد(یعنیعود ارواح به اجساد)یاد نشده، این هم باز یك مطلب بسیار خوبی است كه فرمودید و از نظر جناب عالی یك فكر ابتكاری استكه فرمودید ولی فكر ابتكاریای است كه در عین حال خیلی سابقه دارد، یعنی عده دیگری همین حرف را در باب معاد زدهاند.مثلامرحوم مجلسی میگوید: «اجماع همه اهل ادیان است بر عود ارواح به اجساد» .ایشان اعتراض كردهاند كه كجا چنیناجماعی وجود دارد و اصلا ما كلمهای در یك جا داریم كه عود ارواح به اجساد باشد؟ من حالا این را میخواهم عرض كنم كه با اینكه اینكلمه در قرآن نیامده، پس چطور شده این حرف را زدهاند؟اینها كه این حرف را زدهاند از اینجا زدهاند (منشاش را میخواهمبگویم بدون اینكه بخواهم آن را صحیح بدانم)گفتهاند از یك طرف قرآن به دلایلی - كه ما در جلسات پیش عرض كردیم- معتقد به بقای روح است و در كمال صراحت بیان میكند كه انسان در فاصله مردن تا قیامت باقی است با اینكه بدنش متلاشیاست، روح انسان باقی است، یا متنعم است و یا معذب، كه این فاصله را
صفحه : 750
خود قرآن «برزخ» نامیده است.و همان طور كهدر جلسات پیش گفتیم، این مطلب را به هیچ وجه نمیشود انكار كرد كه قرآن نمیخواهد بگوید انسان وقتی مرد، بكلی فاقدشخصیت و هویت و ادراك و شعور و همه چیز[میشود]كه نه متلذذ است و نه معذب، هست و هست تا وقتی كه در میلیونها سالیا میلیاردها سال بعد قیامت میآید، آن وقت از نو زنده میشود و در این فاصله واقعا مرده مرده است، نه، این را قائلنیست.پس گفتند قرآن دو مطلب را بیان كرده: از یك طرف حیات انسان بعد از مردن تا قیامت، و از طرف دیگر زنده شدنجسم متلاشی شده انسان در قیامت.آنگاه گفتهاند قرآن نگفته عود ارواح به اجساد، پس جمع میان ایندو لابد باید این طورباشد(این دیگر استنباط بوده)، لا بد قرآن كه از این طرف میگوید شما نمیمیرید و هستید تا قیامت و در عالم برزخ زندههستید، و از آن طرف میگوید در قیامت تمام دنیا دگرگون میشود، و میگوید از قبرها بیرون میآیید، با همین بدنكار دارد.از طرفی به یك موجود زندهای به نام روح - حالا اسم آن را هر چه میخواهید بگذارید - در فاصله مردن تا قیامتقائل است، و از طرف دیگر میگوید همین بدن متلاشی شده دو مرتبه زنده میشود.هر كسی كه دو نفر نمیشود، روحشجدا باشد، بدنش جدا.این طور گفتهاند: پس لا بد منظور قرآن این است كه روح به جسم عود میكند.كلمه معاد از این «لابد» پیدا شده است.البته چون «لا بد» استنباط است، هیچ دلیلی ندارد كه ما الزاما قائل به آن شویم.
حال اگر ما یك راه توجیهیپیدا كردیم - كه یكی از مشكلترین مسائل در باب معاد همین است- كه از طرفی قائل باشیم كه روح انسان بعد از مردن نمیمیرد و تا قیامت متنعمیا معذب است، و از طرف دیگر این بدن زنده میشود بدون اینكه مفهوم عود روح به بدنی در كار باشد، اصلا مشكل حل شده وسؤالی باقی نمیماند.اگر نتوانستیم حل كنیم، این سؤال بالاخره لا ینحل باقی است.
ما مطلبی را كه بعدمیخواستیم بگوییم، حالا بالاشاره عرض میكنیم.ممكن است ما یك حرفیبزنیم(كه خود آن را هم از قرآن گرفتهایم)كه هم آن مطلب درست باشد، هم اینمطلب و هم هیچ نیازی نداشته باشیم بگوییم عود ارواح به اجساد.آیا نمیشود این طور گفت كهاز نظر قرآن، لا اقل انسانها (1) كه میمیرند، قبض میشوند،
.............................................................. 1.چه میدانیم؟شاید حیوانها هم همین طور باشند.
صفحه : 751
توفی میشوندو آن كه ملاك شخصیت واقعیشان است - همان كه قرآن «روح»و «از امر خود» نامیده و یك قیقتخودآگاهی است - باقی است ولی بدن متلاشیمیشود؟ولی از كجا میتوانیم این را نفی كنیم كه دنیا در یك سیر عمومی و تكامل خودش، بعد از میلیونها سال، بعد از میلیاردهاسال، بعد از میلیاردها میلیارد سال - كه ما نمیدانیم - [به جایی میرسد]كه طبیعت و ماده به سوی روح بالا میرود،نه اینكه روح میآید در اینجا، این به سوی آن بالا میرود و با آن یكی میشود، نه اینكه آن میآید در قالباین؟چون بنای معاد قرآن بازگشت به سوی خداست، یك حركت صعودی است نه یك حركت نزولی كه روح دو مرتبهمیآید اینجا.اگر بگوید روح میآید اینجا كه دنیا باز تكرار شده است.
آن مستشكلینی كه قبل از شما این ایراد را كردهاندكه در قرآن نامی از كلمه عود روح به بدن نیست، گفتهاند قرآن اصلا آخرت را به عنوان یك نشئه و دنیای دیگر نام میبردكه ما به سوی آخرت صعود میكنیم و قوانینش هم فرق میكند.قرآن اسم میبرد كه در آنجا همه چیز زندهاست: دست زنده است، پا زنده است، جلود زنده است، همه چیز زنده است، همه چیز حی است، همه چیز ناطق است، دیگر موتی در آنجاوجود ندارد، تبدل و تحول در آنجا وجود ندارد، پیری در آنجا وجود ندارد. اگر بنا باشد روح دوباره بیاید به همین قالب دنیا و بخواهددر همین وضع با همین قوانین زندگی كند.پس دنیا تكرار شده و این همان تناسخ است.این به حرف تناسخیهاشبیهتر است.عرض كردم كه یك لابدیتی بوده كه از مجموع ایندو مجبور شدهاند بگویند[روح به جسم عود میكند].ما چنینلابدیتی نداریم.قرآن هم كه اسمی از چنین حرفی نبرده است.قرآن آن قیامت كبری را - كه بعد از نشئه برزخ است - توامبا یك تغییرات كلی در همه عوالمی كه ما میشناسیم از ستارگان و خورشید و ماه و زمین، و در زمین هم از كوه و دریا ذكر میكند:«یوم تبدل الارض غیر الارض» (1) اصلا این زمین غیر زمین میشود، زمین چیز دیگری میشود.ما نمیدانیم،شاید به جای آنكه روح برگردد به این بدن، این دنیا میرود به آن طرف، یعنی دنیا در سیر تكاملی خودش میرسد به جاییكه همان خواصی كه شما برای روح از جنبه امری میگویید، [در آن پدید میآیدو]جنبه امری پیدا میكند.در این صورت ما، هم قائل به روح شدهایم،
هم قائل به عالم برزخشدهایم، و هم آن مسالهای كه از نظر جناب عالی مساله مشكلی استو میگویید - و حق هم دارید بگویید- در قرآن اسمی از عود روح به بدن نیامده، آن را هم نگفتهایم.
.............................................................. 1.ابراهیم/48.