در
کتابخانه
بازدید : 30879تاریخ درج : 1391/03/21
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
مردی است به نام «حاطب بن ابی بَلتَعَه» كه مهاجر و از فقرای مكه است و در مكه هیچ كس را ندارد، نه دوستی نه آشنایی و نه فامیلی. این شخص به مدینه آمده است و در همین موقع است كه پیغمبر اكرم تصمیم دارند به طرف مكه حركت كنند و آنجا را فتح نمایند و قرار بود این تصمیم و زمان حركت مخفی باشد كه اهل مكه از این تصمیم پیغمبر باخبر نشده و مكه بدون خونریزی فتح شود. در این موقع حاطب تحت تأثیر وسوسه ای قرار گرفت و نامه ای از جریان نوشت و به زنی داد كه آن را مخفیانه به مكه ببرد تا اهل مكه از تصمیم پیغمبر دایر بر فتح مكه باخبر شوند. به اصطلاح كمی جاسوسی كرد. (یك وقتی ما منزلی خریدیم و دلّال این كار یك
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 549
شخص یزدی بود. پس از خرید ما به من گفت: حاج آقا خوب كردید این منزل را خریدید چون خانم صاحب این خانه یك كم بهایی بود! ) خلاصه زن حامل نامه در بیابان مشغول رفتن به طرف مكه بود كه پیغمبر اكرم از جریان آگاه شدند و ظاهراً آگاهی ایشان به صورت وحی الهی بود. ایشان سه نفر را كه عبارت بودند از مقداد و زبیر و حضرت علی علیه السلام مأمور كردند زن را یافته نامه را از او بگیرند. زن را پیدا كردند ولی او انكار كرد كه حامل نامه ای است. تمام اسباب و لوازم او را جستجو كردند، نامه پیدا نشد. قسمها خورد كه من نامه ای با خود ندارم. زبیر به مقداد گفت برگردیم چون نامه ای با خود ندارد. ولی علی علیه السلام گفتند امكان ندارد كه او نامه ای با خود نداشته باشد زیرا پیغمبر صلی الله علیه و آله دروغ نمی گوید. پس شمشیر خود را كشید و دیگر زن فهمید كه با چه كسی روبروست، علی علیه السلام اهل شوخی نیست و جدی شمشیر كشیده است. حضرت گفتند یا نامه را بده و یا تو را می كشم. زن گفت قدری دور شوید تا نامه را بدهم. سپس از لای موهایش نامه را درآورد و به آنها داد.

پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله وقتی نامه را دیدند حاطب را خواستند و گفتند چرا چنین كردی؟ گفت واللّه با این كار در ایمانم خللی وارد نشد. چون همه ی مردم دوستان و آشنایانی دارند و من كسی را در مكه ندارم لذا خواستم بدین وسیله جلب محبتی كرده باشم و جلب نظری كنم؛ و ظاهراً درست می گفت چون پیغمبر اكرم او را بخشید. مسلمانی و نرد دوستی با كافران!
قرآن می گوید: ای اهل ایمان دشمنان من و دشمنان خودتان (دشمنان من اند یعنی دشمن دین هستند و دشمنان شمایند یعنی دشمن سعادت شما هستند) با اینها نرد مودّت می بازید و حال اینكه آنها كافرند و دشمنان ایدئولوژی شما هستند؟ ! با دشمنان خود روابط دوستانه برقرار می كنید؟ ! همینها كه پیغمبر و شما را به جرم و گناه ایده تان از شهرهایتان بیرون كردند، آنوقت با چنین مردمی معاشرت می كنید؟ ! لااقل می خواستند شما را در ایده تان آزاد بگذارند. شما چگونه در مدینه می توانید با اینها رابطه ی دوستی برقرار كنید، مخفیانه با آنها دوست باشید؟ ! آیا نمی دانید من كه خدای شما هستم به همه چیز آگاهم؟ و كسی كه چنین كند از شاهراه دور افتاده است. اینها اگر امروز با شما دوستی می كنند در مقابل شما نقطه ضعف دارند، اگر روزی قدرت پیدا كنند و شما را بیابند دشمن شما خواهند بود. آن وقت است كه زبان و دستشان را به سوی شما دراز می كنند و تمام هدفشان این است كه شما را از
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 550
دینتان خارج كنند.
لَنْ تَنْفَعَكُمْ اَرْحامُكُمْ وَ لا اَوْلادُكُمْ یَوْمَ الْقِیمَةِ [1]. اشاره است به حاطب؛ می گوید مگر در قیامت زن و بچه به درد انسان می خورد؟ ! و بعد داستان ابراهیم علیه السلام را نقل می كند. قرآن می گوید كه این را از ابراهیم و پیروان او یاد بگیرید كه در مقابل اقوام خودشان ایستادند و گفتند: از همه ی شما و معبودهای شما دوری می جوییم و بین ما و شما برای همیشه دشمنی است مگر اینكه ایمان بیاورید. جز ایمان هیچ چیز دیگری نمی تواند روابط ما را با یكدیگر نزدیك كند.
كمونیسم، اول می گفت با امپریالیسم هرگز نمی تواند روابط حسنه برقرار كند، ولی بعد مسئله ی صلح كل و سودجویی مسئله را تغییر داد و روابط كمونیسم و امپریالیسم با هم خوب شد.
ابراهیم اول وعده و قول پدر را دایر بر این كه استغفار كند، به امید این كه او ایمان بیاورد قبول كرد ولی وقتی كه فهمید فایده ندارد و پدر ایمان نمی آورد از پدرش هم تبرّی جست.
[1] . ممتحنه / 3.
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است