ورود به عنوان میهمان جستجو | عناوین فعال | ورود | ثبت نام

انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » تاریخ و سیره اهل بیت (ع) » غاصبان خلافت در کلام علوی
غاصبان خلافت در کلام علوی
samira
#1 ارسال شده : 1390 آبان یکشنبه, 22 11:56:21(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/12/19(UTC)
ارسالها: 30
امتیازات: 90
Woman
مکان: تهران پارس

تشکرها: 1 بار
4 تشکر دریافتی در 2 ارسال

غاصبان خلافت

  • ابوبکر

انتقاد از ابوبكر به صورت خاص در خطبه شقشقيه آمده است و در دو جمله خلاصه شده است :

اول : اينكه او به خوبى مى دانست من از او شايسته ترم و خلافت جامه ايست كه تنها بر اندام من راست مى آيد . او با اينكه اين را به خوبى مى دانست چرا دست به چنين اقدامى زد ، من در دوره خلافت ، مانند كسى بودم كه خار در چشم يا استخوان در گلويش بماند :

(( اما و الله لقد تقمصها ابن ابى قحافه و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى )) .

به خدا قسم پسر ابو قحافه پيراهن خلافت را به تن كرد در حالى كه خود مى دانست محور اين آسيا سنگ منم .

دوم : اين است كه چرا خليفه پس از خود را تعيين كرد

خصوصا اينكه او در زمان خلافت خود يك نوبت از مردم خواست كه قرار بيعت را اقاله كنند و او را از نظر تعهدى كه از اين جهت بر عهده اش آمده آزاد گذارند ، كسى كه در شايستگى خود براى اين كار ترديد مى كند و از مردم تقاضا مى نمايد استعفايش را بپذيرند چگونه است كه خليفه پس از خود را تعيين مى كند .

(( فيا عجبا بينا هو يستقيلها فى حياته اذ عقدها لاخر بعد وفاته )) .

شگفتا كه ابوبكر از مردم مى خواهد كه در زمان حياتش او را از تصدى خلافت معاف بدارند و در همان حال زمينه را براى ديگرى بعد از وفات خويش آماده مى سازد .

پس از بيان جمله بالا ، على ( ع ) شديدترين تعبيراتش را درباره دو خليفه كه ضمنا نشان دهنده ريشه پيوند آنها با يك ديگر است بكار مى برد مى گويد :

(( لشد ما تشطرا ضرعيها )) .

با هم ، به قوت و شدت ، پستان خلافت را دوشيدند .

ابن ابى الحديد درباره استقاله ( استعفاء ) ابوبكر مى گويد جمله اى به دو صورت مختلف از ابوبكر نقل شده كه در دوره خلافت بر منبر گفته است ، برخى به اين صورت نقل كرده اند : وليتكم ولست بخيركم يعنى خلافت بر عهده من گذاشته شد در حالى كه بهترين شما نيستم . اما بسيارى نقل كرده اند كه گفته است : اقيلونى فلست بخيركم ، يعنى مرا معاف بداريد كه من بهترين شما نيستم . جمله نهج البلاغه تاييد مى كند كه جمله ابوبكر به صورت دوم اداء شده است .

  • عمر

انتقاد نهج البلاغه از عمر به شكل ديگر است ، علاوه بر انتقاد مشتركى كه از او و ابوبكر با جمله لشد ما تشطرا ضرعيها شده است يك سلسله انتقادات با توجه به خصوصيات روحى و اخلاقى او انجام گرفته است . على ( ع ) دو خصوصيت اخلاقى عمر را انتقاد كرده است :

اول خشونت و غلظت او عمر در اين جهت درست در جهت عكس ابوبكر بود . عمر اخلاقا مردى خشن و درشتخو و پر هيبت و ترسناك بوده است .

ابن ابى الحديد مى گويد :

اكابر صحابه از ملاقات با عمر پرهيز داشتند . ابن عباس عقيده خود را درباره مساله (( عول )) بعد از فوت عمر ابراز داشت . به او گفتند چرا قبلا نمى گفتى ؟ گفت از عمر مى ترسيدم .

(( دره عمر )) يعنى تازيانه او ضرب المثل هيبت بود تا آنجا كه بعدها گفتند : (( دره عمر اهيب من سيف حجاج )) يعنى تازيانه عمر از شمشير حجاج مهيب تر بود . عمر نسبت به زنان خشونت بيشترى داشت ، زنان از او مى ترسيدند . در فوت ابوبكر زنان خانواده اش مى گريستند و عمر مرتب منع مى كرد ، اما زنان همچنان به ناله و فرياد ادامه مى دادند ، عاقبت عمر ام فروه خواهر ابوبكر را از ميان زنان بيرون كشيد و تازيانه اى بر او نواخت زنان پس از اين ماجرا متفرق گشتند .

ديگر از خصوصيات روحى عمر كه در كلمات على ( ع ) مورد انتقاد واقع شده شتابزدگى در راى و عدول از آن ، و بالنتيجه تناقضگوئى او بود ، مكرر راى صادر مى كرد و بعد به اشتباه خود پى مى برد و اعتراف مى كرد .

داستانهاى زيادى در اين مورد هست . جمله : كلكم افقه من عمر حتى ربات الحجال : همه شما از عمر فقيه تريد حتى خداوندان حجله ، در چنين شرايطى از طرف عمر بيان شده است . همچنين جمله لولا على لهلك عمر : اگر على نبود عمر هلاك شده بود كه گفته اند هفتاد بار از او شنيده شده است . در مورد همين اشتباهات بود كه على او را واقف مى كرد .

اميرالمؤمنين على ( ع ) عمر را به همين دو خصوصيت كه تاريخ ، سخت آن را تاييد مى كند ، مورد انتقاد قرار مى دهد ، يعنى خشونت زياد او به حدى كه همراهان او از گفتن حقايق بيم داشتند و ديگر شتابزدگى و اشتباهات مكرر و سپس معذرت خواهى از اشتباه . درباره قسمت اول مى فرمايد :(( فصيرها فى حوزه خشناء يغلظ كلمها و يخشن مسها ... فصاحبها كراكب الصعبه ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحم )) .

يعنى ابوبكر زمام خلافت را در اختيار طبيعتى خشن قرار داد كه آسيب رساندن هايش شديد و تماس با او دشوار بود . . آنكه مى خواست با او همكارى كند مانند كسى بود كه شترى چموش و سرمست را سوار باشد ، اگر مهارش را محكم بكشد بينيش را پاره مى كند و اگر سست كند به پرتگاه سقوط مى نمايد .

و درباره شتابزدگى و كثرت اشتباه و سپس عذر خواهى او مى فرمايد : (( و يكثر العثار فيها و الاعتذار منها )) .

لغزشهايش و سپس پوزش خواهيش از آن لغزشها فراوان بود .

در نهج البلاغه تا آنجا كه من به ياد دارم از خليفه اول و دوم تنها در خطبه شقشقيه كه فقراتى از آن نقل كرديم بطور خاص ياد و انتقاد شده است . در جاى ديگر اگر هست يا به صورت كلى است و يا جنبه كنايى دارد ، مثل آنجا كه در نامه معروف خود به عثمان بن حنيف اشاره به مساله فدك مى كند .

و يا در نامه 62 مى گويد : باور نمى كردم كه عرب اين امر را از من برگرداند ، ناگهان متوجه شدم كه مردم دور فلانى را گرفتند و يا در نامه 28 كه در جواب معاويه نوشته و مى گويد اينكه مى گويى مرا به زور وادار به بيعت كردند ، نقصى بر من وارد نمى كند ، هرگز بر يك مسلمان عيب و عار نيست كه مورد ستم واقع شود مادامى كه خودش در دين خودش در شك و ريب نباشد .

در نهج البلاغه ضمن خطبه شماره 226 جمله هايى آمده است مبنى بر ستايش از شخصى كه به كنايه تحت عنوان (( فلان )) از او ياد شده است . شراح نهج البلاغه درباره اينكه اين مردى كه مورد ستايش على واقع شده كيست اختلاف دارند غالبا گفته اند مقصود عمر بن الخطاب است كه يا به صورت جد و يا به صورت تقيه ادا شده است و برخى مانند قطب راوندى گفته اند مقصود كه يكى از گذشتگان صحابه از قبيل عثمان بن مظعون و غيره است ، ولى ابن ابى الحديد به قرينه نوع ستايشها كه مى رساند از يك مقام متصدى حكومت ستايش شده است ، زيرا سخن از مردى است كه كجيها را راست و علتها را رفع نموده است و چنين توصيفى بر گذشتگان صحابه قابل انطباق نيست ، مى گويد : قطعا جز عمر كسى مقصود نبوده است .

ابن ابى الحديد از طبرى نقل مى كند كه :

در فوت عمر زنان مى گريستند دختر ابى حثمه چنين ندبه مى كرد : اقام الاود و ابرا العمد ، امات الفتن و احيا السنن ، خرج نقسى الثوب بريئا من العيب . آنگاه طبرى از مغيره بن شعبه نقل مى كند كه پس از دفن عمر به سراغ على رفتم و خواستم سخنى از او درباره عمر بشنوم . على بيرون آمد در حالى كه سر و صورتش را شسته بود و هنوز آب مى چكيد و خود را در جامه اى پيچيده بود و مثل اينكه ترديد نداشت

كه كار خلافت بعد از عمر بر او مستقر خواهد شد . گفت دختر ابى حثمه راست گفت كه گفت : لقد قوم الاود ...

ابن ابى الحديد اين داستان را مويد نظر خودش قرار مى دهد كه جمله هاى نهج البلاغه در ستايش عمر گفته شده است .

ولى برخى از متتبعين عصر حاضر از مدارك ديگر غير از طبرى داستانرا به شكل ديگر نقل كرده اند و آن اينكه على پس از آنكه بيرون آمد و چشمش به مغيره افتاد به صورت سؤال و پرسش فرمود : آيا دختر ابى حثمه آن ستايشها را كه از عمر مى كرد راست مى گفت ؟ عليهذا جمله هاى بالا نه سخن على ( ع ) است و نه تاييدى از ايشان است نسبت به گوينده اصلى كه زنى بوده است و سيد رضى ( ره ) كه اين جمله ها را ضمن كلمات نهج البلاغه آورده است دچار اشتباه شده است .

  •  عثمان

ذكر عثمان در نهج البلاغه از دو خليفه پيشين بيشتر آمده است ، علت آن روشن است . عثمان در جريانى كه تاريخ آن را فتنه بزرگ ناميد و خود خويشاوندان نزديك عثمان يعنى بنى اميه بيش از ديگران در آن دست داشتند ، كشته شد و مردم بلافاصله دور على ( ع ) را گرفتند و آنحضرت طوعا اوكرها بيعت آنان را پذيرفت و اين كار طبعا مسائلى را براى حضرتش در دوره خلافت به وجود آورد . از طرفى ، داعيه داران خلافت شخص او را متهم مى كردند كه در قتل عثمان دست داشته است و او ناچار بود از خود دفاع و موقف خويش را در حادثه قتل عثمان روشن سازد ، و از طرف ديگر ، گروه انقلابيون كه عليه حكومت عثمان شوريده بودند و قدرتى عظيم به شمار مى رفتند جزو ياران على ( ع ) بودند و مخالفان على از او مى خواستند آنان را تسليم كند تا به جرم قتل عثمان قصاص كنند و على ( ع ) مى بايست اين مساله را در سخنان خود طرح كند و تكليف خود را بيان نمايد .

بعلاوه ، در زمان حيات عثمان آنگاه كه انقلابيون عثمان را در محاصره قرار داده بودند و بر او فشار آورده بودند كه يا تغيير روش بدهد يا استعفا كند ، يگانه كسى كه مورد اعتماد طرفين و سفير فى ما بين بود و نظريات هر يك از آنها را علاوه بر نظريات خود به طرف ديگر مى گفت ، على بود .

از همه اينها گذشته ، در دستگاه عثمان فساد زيادترى راه يافته بود و على ( ع ) بر حسب وظيفه نمى توانست در زمان عثمان و يا در دوره بعد از عثمان درباره آنها بحث نكند و به سكوت برگزار نمايد . اينها مجموعا سبب شده كه ذكر عثمان بيش از ديگران در كلمات على ( ع ) بيايد .

در نهج البلاغه مجموعا 16 نوبت درباره عثمان بحث شده كه بيشتر آنها درباره حادثه قتل عثمان است . در پنج مورد على خود را از شركت در قتل جدا تبرئه مى كند و در يك مورد طلحه را كه مساله قتل عثمان را بهانه اى براى تحريك عليه على ( ع ) قرار داده بود شريك در توطئه عليه عثمان معرفى مى نمايد . در دو مورد معاويه را كه قتل عثمان را دستاويز براى توطئه و اخلال در حكومت انسانى و آسمانى على قرار داده و اشك تمساح مى ريخت و مردم بيچاره را تحت عنوان قصاص از كشندگان خليفه مظلوم به نفع آرمانهاى ديرينه خود تهييج مى كرد سخت مقصر مى شمارد .

منبع : سیری در نهج البلاغه

کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
میهمان (2)
انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » تاریخ و سیره اهل بیت (ع) » غاصبان خلافت در کلام علوی
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

Silver Theme Created by CRCIS (پایگاه شهید مرتضی مطهری)
با استفاده از YAF | YAF © 2003-2010, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 0/058 ثانیه ایجاد شد.