ورود به عنوان میهمان جستجو | عناوین فعال | ورود | ثبت نام

انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » تاریخ و سیره اهل بیت (ع) » علی اکبر
علی اکبر
شیدا
#1 ارسال شده : 1389 آذر یکشنبه, 28 21:37:15(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/11/20(UTC)
ارسالها: 164
امتیازات: 205
Woman
مکان: تهران

تشکرها: 29 بار
20 تشکر دریافتی در 18 ارسال
سلام رفقا هنوز ایام محرم هست و ماه عزای شهید کربلا در ادامه بحث شهدای کربلا به زندگی حضرت علی اکبر اشاره می شود :

لسلام علیک یا اول القتیل من نسل خیر سلیل من سلالة ابراهیم الخلیل [1]

*ولادت

بنا به تحقيقي که ابن ادريس (قده) در کتاب «السرائر» انجام داده و از کتابهاي علماي انساب و تاريخ نقل کرده است و بنابر آنچه شيخ مفيد در «الأرشاد» اظهار داشته است، حضرت علی‌اکبر دو سال بعد از شهادت جدش علي‌(ع) متولد شده است (سال 42 ه)

مادرش «ليلي» دختر ابي مرة عروة بن مسعود ثقفي[2] مي باشد، [3]علي بن الحسين (ع) در گفتار و اخلاق و اندام وجودي، به جد بزرگوارش رسول خدا (ص)، شباهت کاملي داشت.

کنيه اش ابوالحسن [4] و ملقب به اکبر [5] مي باشد، چون بنا بر اصح روايات او از تمام فرزندان حسين (ع) بزرگتر بوده است، امام حسين (ع) شش فرزند داشته که نام سه نفر از آنان علي و نام سه نفر ديگر عبدالله، جعفر و محمد (بنا به گفته علماء رجال) بوده است.

* رویای پدر

ابومخنف از عقيبة بن سمعان نقل مي کند که صبحگاه آن شب که حسين (ع) در قصر بني مقاتل [6] توقف داشت دستور داد ظرفها را پر از آب کنند، سپس دستور حرکت داد. وقتي که از قصر بني مقاتل گذشتند، حضرت اندکي به خواب رفت و سپس بيدار شد؛ در حالي که مي گفت، «انا لله و انا اليه راجعون، الحمدلله رب العالمين» دوبار يا سه بار اين جمله را تکرار کرد، پسرش علي بن الحسين (ع) که سوار اسبش بود رو به حضرت کرد و گفت: پدر جان! فدايت شوم از چه استرجاع گفتي و حمد خدا نمودي؟» حضرت فرمود: «پسرم! اندکي خواب رفتم، فردی در خواب گفت: «القوم يسيرون و المنايا تسري اليهم» «اين جمعيت در حرکتند و مرگ بسوي ايشان مي آيد». پس دانستم که آن نداي دل است که فرارسيدن مرگ را به ما خبر مي دهد» علي اکبر عرض کرد: پدر جان خداوند پيشامد بدي برايت نياورد مگر ما بر حق نيستم؟ حضرت فرمود: بلي، سوگند به خدائي که بازگشت همه بندگان به سوي اوست. ما همگي در راه حق هستيم. علي (ع) عرض کرد: پدر جانم پس در راه حق از مرگ هراسي نداريم. حضرت فرمود: خداوند جزاي خير به تو عنايت فرمايد، بهترين پاداشي که از پدري به پسري عنايت مي فرمايد. [7]

* وقتی دلتنگ پیامبر‌(ص) می‌شدم به علی اکبر نگاه می‌کردم

پس از شهادت اصحاب، علي اکبر (ع) نخستين کسي از بني هاشم بود که به شهادت رسيد. او چون تنهائي پدر را ديد در حالي که سوار بر اسب ذوالجناح بود به خدمت پدر آمد و اجازه خواست تا به ميدان برود، او زيباروترين مردم بود و نيکوترين خلق و خوي را داشت. با مشاهده او اشک از چشمان اباعبدالله‌(ع) جاري شد و سر به زير انداخت و سکوت کرد، سپس گفت: «اللهم اشهد هؤلاء القوم قد برز اليهم غلام أشبه الناس خلقا [8] و خلقا و منطقا برسولک، و کنا اذا اشتقنا الي نبيک، نظرنا اليه» [9] بار خدايا گواه باش! که جواني به مبارزه مي رود که از نظر خلق و خوي و گفتار به رسول خدا شبيه تر است، ما هر وقت شوق ديار پيامبرت را داشتيم به او مي نگريستيم» سپس فرياد زد: «يابن سعد قطع الله [10] رحمک، کما قطعت رحمي و لم تحفظني في رسول الله (ص)» پسر سعد! خداوند نسل تو را قطع کند چنان که تو نسل مرا از علي قطع کردي، و حرمت انتساب رسول خدا را رعايت ننمودي»

علي اکبر (ع) احساس کرد که پدر با رفتن او به ميدان موافق است، پس به ميدان رفت و به لشکر حمله سختي کرد در حالي که رجز مي خواند.

«أنا علي بن الحسين بن علي نحن و بيت الله أولي بالنبي .... والله لا يحکم فينا ابن الدعي» [11]

*پدر جان، العطش

جنگ سختي کرد و نزد پدر برگشت و مي گفت: «يا أبت! ألعطش قد قتلني و ثقل الحديد قد أجهدني» پدر جان تشنگي مرا مي کشد، سنگيني سلاح مرا به تعب افکنده است، حسين (ع) گريه کرد و فرمود: «و اغوثاه! أني لي الماء؟ قاتل يا بني و أصبر فما أسرع ما تلقي بجدک محمد (ص) قيسقيک بکأسه الأوفي شربة لا تظمأ بعدها أبدا.» [12]

* شهادت

سپس چون پدر و جدش علي (ع) به دشمن حمله کرد، مرة بن منقد عبدي، تيري به سوي او پرتاب کرد و به گلوي مبارکش اصابت نمود. [13]

ابوالفرج مي نويسد: حميد بن مسلم أزدي مي گويد: من ايستاده بودم و مرة بن منقذ پهلوي من بود، علي بن الحسين (ع) به راست و چپ لشکر حمله مي کرد و دشمن را فراري و تار و مار مي نمود، مرة گفت: گناهان ملت عرب بر گردن من باد! اگر اين جوان از پهلوي من بگذرد و داغ او را بر دل پدرش نگذارم، گفتم: حرف نزن، اينهائي که او را محاصره کرده‌اند، کافي هستند و نيازي به تو نيست، گفت: حتما اين کار را مي کنم، مسير آن حضرت به طرف ما افتاد، ستوني از لشکر را عقب مي زد، او نيزه اي به حضرت زد که منقلب شد و[14] زين اسب به رو افتاد، گردن اسب را بغل کرد. اسب او را از ميان دشمن عبور داد، از هر طرف مورد حمله دشمن قرار گرفت و از هر طرف شمشيرها فرود مي آمد بدنش را قطعه. قطعه مي کردند، با آواز بلند صدا زد: السلام عليک يا أبتاه! هذا جدي المصطفي قد سقاني بکأسه الأوفي و هو ينتظرک الليلة» حضرت حمله سختي کرد تا اين که خود را به علي اکبر رساند، و ايستاد؛ در حالي که بدنش قطعه. قطعه شده بود و فرمود: «قتل الله. قوما قتلوک يا بني! ما أجرأهم علي الله و علي انتهاک حرمة الرسول (ص) خداوند بکشد مردمي را که تو را کشند اي پسر جانم! چقدر اين مردم بر خدا و هتک حرمت رسول خدا(ص) جري و بي‌باک شده اند! اشک از چشمان مبارکش شد و فرمود: «علي الدنيا بعدک العفاء» پس از تو خاک بر سر دنيا و زندگي آن باد!». [15]

* نوحه خوانی زینب

ابوالفرج از حميد بن مسلم ازدي نقل کرده اند که گفت: دیدم زني را که از خيمه بيرون آمد و فرياد مي زد: «يا حبيباه! يابن اخياه!» اي عزيز دلم و اي فرزند برادرم! پرسيدم اين زن کيست؟ گفتند: او زينب دختر علي بن ابيطالب عليه السلام است، حضرت زینب‌(س) آمد خود را بر روي نعش علي اکبر انداخت، حسين (ع) آمد و دستش را گرفت به خيمه برد و برگشت و به جوانان بني هاشم گفت: بدن برادرتان را به خيمه ببريد، بدن را از قتلگاه برداشتند و به خيمه شهداء آوردند. [16]


منبع :
[1 - اقبال الاعمال ج 3 ص 73 ؛ « سلام بر تو ای شهید ، از نسل بهترین ذریة از فرزندان ابراهیم خلیل
[2] - عروة بن مسعود و فزندش ابومرة هر دو از صحابه رسول خدا بودند عروة یکی از مردان بزرگی است که مشرکان قریش درباره او گفتند : » لولا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم ( زخرف /31 ) ( چرا قرآن بر مرد بزرگ یکی از و شهر ( طائف و مکه ) نازل نشد ) او در نهم هجی اسلام آورد و قوم خود را نیز به اسلام دعوت کرد ولی با مخالفت آنان روبرو شد و سر انجام در حال اذان گفتن به شهادت رسید ( نفس المهموم ) ص 278 ؛ علی الاکبر ، مقرم ؛ ص 15 و 16 )
[3] - نسب قریش ، ص 57 .
[4] - کامل الزیارات ، ص 416
[5] - علی الاکبر ؛ مقرم ص 16-19
[6] - از منزلگاه های بین راه مکه به کوفه
[7] - تاریخ طبری ج 5 ص 407، 408
[8] - خلقا خلق به فتح خاء به معني اندام و به ضم خاء، خوي و سرشت و طبيعت است
[9] - الملهوف ، ص 166
[10] - قطع الله رحمک... يعني خداوند نسل ترا از سلب پسرت، قطع کند چنان که نسل مرا از سلب پسرم، قطع نمودي زيرا علي اکبر فرزندي نداشت.
[11] - الاقبال ج 3 ص 73 من علی پسر حسین بن علی هستم به کعبه سوگند که ما به
پیامبر سزاوارتریم آنقدر با نیزه بر شما می زنم که خم شود با شمشیر شما را می زنم و از پدرم حمایت می کنم شمشیر زدن جوان هاشمی و عربی به خدا سوگند فرزند ناپاک ابن زیاد درباره ما جکم نراند ( ترجمه بر اساس کتاب پژوهشی پیرامون شهدای کربلا 2 266 )
[12] - مقتل الحسین وارزمی ج 2 ص 35 ؛ انوار الهدی
[13] - ارشاد ص 239
[14] - قربوس به فتح قاف و راء به معني کوهه تين مي باشد راء قربوس را نمي توان به سکون خواند مگر در ضرورت شعري.
[15] - الملهوف ص 167
[16] - مقتل الحسین خوارزمی ج 2 ص 31

منبع : مرکز خبر حوزه
بمب افکن
#2 ارسال شده : 1389 آذر یکشنبه, 28 21:41:17(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/12/04(UTC)
ارسالها: 48
امتیازات: 0
Woman
مکان: تهران ،فرحزاد

تشکرها: 19 بار
4 تشکر دریافتی در 1 ارسال
با سلام به شیدا خانوم در تکمله مطالب شما من هم به زندگی یکی دیگر از شهدای کربلا اشاره می کنم
حبیب بن مظاهر

حبیب‌بن مظاهر از جمله مردان ولایتمداری است که صحابی رسول گرامی بود و در نهایت در راه خدا و محبت خاندان اهل‌بیت‌(ع) سر از تنش جدا شد و به فیض شهادت نایل آمد.

حبيب بن مظاهر بن رئاب اسدي از صحابه رسول خدا (ص) مي باشد که محضر آن حضرت را درک کرده است.

مورخين نوشته اند: حبيب در زمان حکومت امیر المؤمنین(ع) وارد کوفه شد و در تمام جنگها در خدمت امام علي (ع) بود و از خواص و فراگيرندگان علوم آن حضرت بود.

* علم به آینده

کشّي از فضيل بن زبير نقل کرده است: ميثم سوار بر اسب در کوفه حرکت مي کرد و در محلي که بني اسد اجتماع کرده بودند، با حبيب بن مظاهر روبرو شد با يکديگر به گفتگو پرداختند و چنان به هم نزديک شده بودند که اسبان آنان گردن به گردن قرار داشتند. سپس حبيب گفت: گويا مي بينم پيرمردي که در دارالرزق خربزه مي فروشد و در دوستي اهل بيت پيامبر (ع) استوار و پايدار است روي چوبه، شکمش شکافته مي گردد.

سپس ميثم گفت: همانا من مردي را مي شناسم که سرخ رنگ و داراي دو گيس است، براي ياري پسر دختر پيامبرش قیام می‌کند و کشته مي شود و سرش در کوفه گردانده مي شود. سپس از هم جدا شدند. اهل مجلس گفتند: دروغگوتر از اين دو نفر نديده ايم، مجلس بکلي تمام نشده بود که رُشيد هَجري آمد و از آن دو نفر پرسید، مردم گفتند که رفتند و چنين و چنان مي گفتند. رشيد گفت: خدا رحمت کند ميثم را، فراموش کرده بگوید يکصد درهم به جايزه آورنده سر او افزوده مي شود.

سپس رشید رفت و حاضران در مجلس گفتند: اين دروغگوتر از آن دو نفر است.

چندي نگذشت که سر ميثم را در درب عمرو بن حريث، به دار آويختند و سر حبيب را از کربلا به کوفه آوردند که همراه حسين (ع) به شهادت رسيده بود و گفتار آنان به واقعيت پيوست.

مورخين نوشته اند: حبيب از کساني بود که به حسين (ع) نامه نوشت و چون مسلم بن عقيل وارد کوفه شد و وارد منزل مختار گشت و شيعيان به خدمت او رفت و آمد مي کردند، جماعتي از آنان در حمایت مسلم سخناني ايراد می‌کردند که جلوتر از همه عابس شاکري و پشت سر او حبيب بود.

حبيب و مسلم بن عوسجه براي امام حسين (ع) بيعت مي‌گرفتند تا آن که ابن زياد وارد کوفه شد و مردم را از اطراف مسلم پراکنده کرد و يارانش فرار کردند. پس از آمدن حسين (ع) به کربلا، حبیب و مسلم بن عوسجه مخفيانه، از کوفه خارج شدند و خود را به آن حضرت رساندند.

قرة بن قيس حنظلي پیامی از عمر بن سعد برای امام حسین‌(ع) آورد و چون امام(ع) او را ديد فرمود: اين را مي شناسيد؟ حبيب بن مظاهر گفت: بلي، اين مرديست تميمي و از قبیله ما است و او را قبلا با حسن رأي مي شناختم و گمان نمي کردم در اين معرکه حاضر شود، قرة بن قیس آمد و به امام حسين (ع) سلام کرد و پيغام ابن سعد را ابلاغ نمود.

امام‌(ع) به او پاسخ دادند، سپس حبيب به او گفت: خدا رحمتت کند اي قره! چرا به سوي اين ستمگران برمي گردي؟ به اين مرد کمک کن که خدا به وسيله پدرانش شما و ما را هدايت کرده و کرامت داده است. قره گفت: پاسخ پيام را مي رسانم و سپس تصميم مي گيرم.

* موعظه حبیب به لشکریان عمر بن سعد


حبيب در ادامه به لشکریان عمر بن سعد گفت: مردم! شما چه بد قومي هستید. مردمي هستند که وقتی به ملاقات خدا بروید دامن شما به خون اولاد پيامبرش و عترت و اهل بيتش که عابدترين مردم اين شهر و شب زنده داران و ذکر کنندگان خدا هستند؛ آلوده باشد.

در این هنگام سالم غلام زياد و يسار یکی دیگر از لشکریان ابن زیاد، مبارز طلبيدند و حبيب و برير زود از جايشان برخاستند؛ ولي امام حسين (ع) آنان را امر به نشستن فرمود و عبدالله بن عمير کلبي برخاست و حضرت به او اذن مبارزه داد.

* وضعیت مسلم بن عوسجه به حبیب بن مظاهر

در واقعه عاشورا چون مسلم بن عوسجه پس از جنگ بسیار به زمين افتاد، امام حسين (ع) به سوي او رفت و حبيب هم همراه حضرت بود. حبيب گفت: اي مسلم! افتادنت بر من بسيار سنگين است. بهشت بر تو مژده باد! مسلم به آهستگي گفت: خدا مژده خير به تو بدهد.

حبيب به او گفت: اگر نبود که من هم به زودي به تو ملحق خواهم شد، دوست داشتم به علت مقام ديني و خويشاوندي که داري وصاياي تو را بشنوم و انجام دهم. مسلم در حالي که به ‌امام(ع) اشاره مي کرد، گفت: تو را به خدمتگزاري اين مرد توصيه مي کنم خدا تو را رحمت کند تا در رکاب او جان به جان آفرين تسليم کني. حبيب گفت: به خداي کعبه، چنين خواهم کرد.

چون امام حسين (ع) براي اداي نماز ظهر مهلت خواست، حصين که از لشکریان کوفه بود گفت: ای حسین‌(ع) نماز از تو پذيرفته نمي شود! و به لشکر امام حسین‌(ع) حمله کرد حبيب ضربه اي بر صورت اسب حصين وارد کرد و او از روي اسب افتاد و يارانش او را نجات دادند و حبيب آنان را دنبال مي کرد تا او را از دستشان بگيرد و با شمشيرش ضربه وارد مي کرد تا اين که کشتار بزرگي از دشمن کرد و در اين گير و دار، بديل بن صريم عقفاني به او حمله برد و با شمشيرش ضربه اي به حبیب زد و در نهایت به شهادت رسید و سرش را از تن جدا کرد.

حصين به قاتل حبیب گفت من در قتل او با تو شريک هستم، ولی قاتل حرف او را رد کرد. حصين به او گفت: سرش را به من بده تا بر گردن اسبم آويزان کنم تا مردم ببينند و اشتراک مرا در قتل او بپذيرند و سپس تو آن را بگير و از ابن زياد پاداش بگير چون من بي نياز از پاداش او هستم، قاتل نپذيرفت، ولي با دخالت اقوام طرفين، سازش کردند و سر حبيب را به او داد و او به گردن اسبش، آويخت و در ميان قشون حرکت کرد و سپس به او برگرداند و او آن را گرفت و از سينه اسبش آويخت و پيش ابن زياد برد.

در کوفه، قاسم پسر حبيب که تازه به سن بلوغ رسيده بود او را دنبال کرد، او متوجه قاسم شد و گفت چرا به دنبال من مي آيي؟ آیا خبري هست، جريان را به من بگو، قاسم جريان را گفت و درخواست رأس پدرش را کرد تا دفنش کند قاتل گفت: امير راضي به دفن آن نمي شود و من مي خواهم پاداش خوبي از امير بگيرم! قاسم گفت: ولي خدا بدترين مزد را به تو خواهد داد که بهتر از خودت را کشته‌اي و سپس گريه کرد و از او جدا شد.

پسر حبیب مدتي صبر کرد تا در فرصت مناسب از او قصاص کند تا اين که در زمان مصعب بن زبير در جنگ مصعب با عبدالملک بن مروان در محل «اجمير» وارد قشون مصعب شد و قاتل پدرش را در چادرش ديد و در فرصت مناسب او را کشت.
کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
میهمان
انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » تاریخ و سیره اهل بیت (ع) » علی اکبر
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

Silver Theme Created by CRCIS (پایگاه شهید مرتضی مطهری)
با استفاده از YAF | YAF © 2003-2010, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 0/113 ثانیه ایجاد شد.