ورود به عنوان میهمان جستجو | عناوین فعال | ورود | ثبت نام

انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » تاریخ و سیره اهل بیت (ع) » امیرالمومنین علی علیه السلام از منظر استاد شهید مطهری
امیرالمومنین علی علیه السلام از منظر استاد شهید مطهری
sedmomen
#1 ارسال شده : 1389 تير چهارشنبه, 02 22:18:52(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
با سلام به خدمت همه اعضای محترم انجمن شهید مطهری
به مناسبت نزدیک شدن به سالروز ولادت با سر سعادت مولای متقیان امیرالمومنین علی علیه السلام «سیزدهم رجب المرجب» مناسب دیدم که تایپیکی مختص به مولا امیرالمومنین علی علیه السلام ایجاد بشه و نکات و ویژگیهای اخلاقی امام اول شیعیان و مولای متقیان علی علیه السلام از دیدگاه شهید مطهری مورد بررسی قرار بگیره تا با شناخت بیشتر از این بزرگ مردان تاریخ و الگو پذیری از ایشان از رهروان واقعی و حقیقی مولا امیرالمومنین علی علیه السلام باشیم ان شاءالله. در ضمن از شما اعضای محترم انجمن همه خواستارم که بنده رو در این راه یاری کنند تا با غور در دریای سخنان ناب استاد به نکات اخلاقی و ویژه ای که از دیدگاه استاد مطهری در مورد حضرت علی علیه السلام بیان شده پی ببریم.
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
sedmomen
#2 ارسال شده : 1389 تير چهارشنبه, 02 22:25:59(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
سلامی دوباره به خدمت اعضای انجمن شهید مطهری
بنده برای نشون دادن حسن نیت خودم در این راستا چند نمونه از ویژگی ها و خصوصیت اخلاقی مولای متقیان علی علیه السلام رو از دیدگاه استاد بیان می کنم به امید این که دوستان هم در این راه بنده رو یاری کنند
على شخصيت دونيرويى‏
على از مردانى است كه هم جاذبه دارد و هم دافعه، و جاذبه و دافعه او سخت نيرومند است. شايد در تمام قرون و اعصار جاذبه و دافعه‏اى به نيرومندى جاذبه و دافعه على پيدا نكنيم. دوستانى دارد عجيب، تاريخى، فداكار، باگذشت؛ از عشق او همچون شعله‏هايى از خرمنى آتش، سوزان و پرفروغ‏اند؛ جان دادن در راه او را آرمان و افتخار مى‏شمارند و در دوستى او همه چيز را فراموش كرده‏اند. از مرگ على ساليان بلكه قرونى گذشت اما اين جاذبه همچنان پرتو مى‏افكند و چشمها را به سوى خويش خيره مى‏سازد.
در دوران زندگى‏اش عناصر شريف و نجيب، خداپرستانى فداكار و بى‏طمع، مردمى باگذشت و مهربان، عادل و خدمتگزار خلق گرد محور وجودش چرخيدند كه هر كدام تاريخچه‏اى آموزنده دارند، و پس از مرگش در دوران خلافت معاويه و امويان جمعيتهاى زيادى به جرم دوستى او در سخت‏ترين شكنجه‏ها قرار گرفتند اما قدمى را در دوستى و عشق على كوتاه نيامدند و تا پاى جان ايستادند. ساير شخصيتهاى جهان، با مرگشان همه چيزها مى‏ميرد و با جسمشان در زير خاكها پنهان مى‏گردد اما مردان حقيقت خود مى‏ميرند ولى مكتب و عشقها كه برمى‏انگيزند با گذشت قرون تابنده‏تر مى‏گردد.
ما در تاريخ مى‏خوانيم كه سالها بلكه قرنها پس از مرگ على افرادى با جان از ناوك دشمنانش استقبال مى‏كنند.
از جمله مجذوبين و شيفتگان على، ميثم تمّار را مى‏بينيم كه بيست سال پس از شهادت مولى‏ بر سر چوبه‏دار از على و فضايل و سجاياى انسانى او سخن مى‏گويد. در آن ايامى كه سرتاسر مملكت اسلامى در خفقان فرو رفته، تمام آزاديها كشته شده و نفسها در سينه زندانى شده است و سكوتى مرگبار همچون غبار مرگ بر چهره‏ها نشسته است، او از بالاى‏دار فرياد برمى‏آورد كه بياييد از على برايتان بگويم. مردم از اطراف براى شنيدن سخنان ميثم هجوم آوردند. حكومت قدّاره بند اموى كه منافع خود را در خطر مى‏بيند، دستور مى‏دهد كه بر دهانش لجام زدند و پس از چند روزى هم به حياتش خاتمه دادند. تاريخ از اين قبيل شيفتگان براى على بسيار سراغ دارد. اين جذبه‏ها اختصاصى به عصرى دون عصرى ندارد. در تمام اعصار جلوه‏هايى از آن جذبه‏هاى نيرومند مى‏بينيم كه سخت كارگر افتاده است.
از جمله دیگر مجذوبین علی علیه السلام مردى است به نام ابن سِكّيت از علما و بزرگان ادب عربى است و هنوز هم در رديف صاحب نظران زبان عرب مانند سيبويه و ديگران نامش برده مى‏شود. اين مرد در دوران خلافت متوكل عباسى مى‏زيسته (در حدود دويست سال بعد از شهادت على). در دستگاه متوكل متهم بود كه شيعه است اما چون بسيار فاضل و برجسته بود، متوكل او را به عنوان معلم فرزندانش انتخاب كرد. يك روز كه بچه‏هاى متوكل به حضورش آمدند و ابن سكّيت هم حاضر بود و ظاهراً در آن روز امتحانى هم از آنها به عمل آمده بود و خوب از عهده برآمده بودند، متوكل ضمن اظهار رضايت از ابن سكّيت و شايد [به خاطر] سابقه ذهنى كه از او داشت- كه شنيده بود تمايل به تشيع دارد- از ابن سكّيت پرسيد: اين دو تا (دو فرزندش) پيش تو محبوبترند يا حسن و حسين فرزندان على؟ ابن سكّيت از اين جمله و از اين مقايسه سخت برآشفت. خونش به جوش آمد. با خود گفت كار اين مرد مغرور به جايى رسيده است كه فرزندان خود را با حسن و حسين مقايسه مى‏كند! اين تقصير من است كه تعليم آنها را بر عهده گرفته‏ام. در جواب متوكل گفت: به خدا قسم قنبر غلام على به مراتب از اين دو تا و از پدرشان نزد من محبوبتر است. متوكل فى المجلس دستور داد زبان ابن سكّيت را از پشت گردنش درآورند.
تاريخ، افراد سر از پا نشناخته زيادى را مى‏شناسد كه بى‏اختيار جان خود را در راه مهر على فدا كرده‏اند. اين جاذبه را در كجا مى‏توان يافت؟ گمان نمى‏رود در جهان نظيرى داشته باشد. على به همين شدت دشمنان سرسخت دارد، دشمنانى كه از نام او به خود مى‏پيچيدند. على از صورت يك فرد بيرون است وبه صورت يك مكتب موجود است، و به همين جهت گروهى را به سوى خود مى‏كشد و گروهى را از خود طرد مى‏نمايد. آرى، على شخصيت دونيرويى است.

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏16، از صفحه 232 الى 235
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
sedmomen
#3 ارسال شده : 1389 تير چهارشنبه, 02 22:31:15(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
على عليه السلام و بستن آب به روى دشمن‏
ما واقعاً بايد در احوال پيشوايان بزرگ دينمان يعنى در احوال معصومين تأمل و تفكر كنيم، ببينيم آنها چگونه بودند. اين خيلى فكر دارد: جنگ صفّين در يكى از كرانه‏هاى فرات رخ داد. اصحاب معاويه «شريعه» يعنى محلى را كه مى‏شد آب برداشت مى‏گيرند. بعد على عليه السلام وارد مى‏شود. اصحابش بى‏آب مى‏مانند. [پيكى را] نزد معاويه مى‏فرستد كه آخر ما اول براى مذاكره و صحبت كردن آمده‏ايم، بلكه خداوند با مسالمت اين مشكل را از ميان مسلمين بردارد و حل كند؛ چرا دست به چنين كارى زدى؟ ولى معاويه كه فكر مى‏كند پيروزى بزرگى به دست آورده گوشش بدهكار نيست. وقتى كه اميرالمؤمنين مى‏بيند كه فايده ندارد، دستور حمله مى‏دهد و همان روز به شام نرسيده، اصحاب معاويه رانده مى‏شوند و اصحاب على عليه السلام شريعه را مى‏گيرند. بعد اصحاب مى‏گويند: ما حالا ديگر مقابله به مثل مى‏كنيم و اجازه نمى‏دهيم اينها آب بردارند. على عليه السلام مى‏گويد: ولى من اين كار را نمى‏كنم چون آب يك چيزى است كه خدا آن را براى كافر و مسلمان قرار داده. اين كار دور از شهامت و فتوّت و مردانگى است. آنها چنين كردند، شما نكنيد. على نمى‏خواهد پيروزى را به بهاى يك عمل ناجوانمردانه به دست بياورد.
اين نكات در سيره بزرگان زياد است.

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏16، صفحه 111 و 112
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
sedmomen
#4 ارسال شده : 1389 تير چهارشنبه, 02 22:32:28(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
رفتار على عليه السلام با خوارج‏
راهشان را با على عليه السلام جدا كردند. فرقه‏اى شدند به نام «خوارج» يعنى شورشيان بر على. اينها شروع كردند خون دل به دل على وارد كردن. و على تا وقتى كه اينها قيام مسلحانه نكرده بودند با آنها مدارا كرد حداكثر مدارا، حتى حقوق اينها را از بيت المال قطع نكرد، آزادى اينها را محدود نكرد. جلوى چشم ديگران مى‏آمدند به او جسارت و اهانت مى‏كردند و على حلم مى‏ورزيد. على بالاى منبر صحبت مى‏كرد، يكى از اينها پارازيت مى‏داد. روزى على بالاى منبر بود، شخصى سؤالى كرد، على بالبداهه يك جواب بسيار عالى به او داد كه اسباب حيرت و تعجب همه شد و شايد همه تكبير گفتند. يكى از اين خارجيها آنجا بود، گفت: «قاتَلَهُ اللَّهُ ما أفْقَهَهُ» خدا بكشد اين را، چقدر ملّاست؟! اصحابش خواستند كه بريزند به سر او، فرمود: چكارش داريد؟ يك فحشى به من داده، حداكثر اين است كه يك فحشى به او بدهيد؛ نه، كارى به او نداشته باشيد.
على مشغول نماز خواندن است، نماز جماعت مى‏خواند، در حالى كه خليفه مسلمين است (اين چه حلمى است از على؟!). اينها به على اقتدا كه نمى‏كردند، مى‏گفتند على مسلمان نيست، على كافر و مشرك است. در حالى كه على مشغول قرائت حمد و سوره بود، يكى از اينها به نام ابن الكوّاب آمد با صداى بلند اين آيه قرآن را خواند: «وَ لَقَدْ اوحِىَ الَيْكَ وَ الَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ اشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» «زمر/ 65»: خطاب به پيغمبر است: اى پيغمبر! به تو وحى شده است و به پيغمبران پيشين هم وحى شده است، اگر تو هم مشرك بشوى تمام اعمالت هدر رفته است، يا آن پيغمبران هم اگر مشرك بشوند تمام اعمالشان هدر رفته است. اين آيه را خواند، خواست بگويد: على! ما قبول داريم كه اولين مسلمان تو هستى، سابقه‏ات در اسلام چنين است، خدماتت چنين است، عبادتت چنين است، اما چون مشرك شدى و براى خدا شريك قائل شدى، در نزد خدا هيچ اجرى ندارى. على چگونه رفتار مى‏كند؟ على به حكم اينكه: «وَ اذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعوا لَهُ وَ انْصِتوا» «اعراف/ 204»: يعنى هر وقت ديديد قرآن مى‏خوانند استماع كنيد، گوش كنيد، تا او شروع كرد به خواندن اين آيه، سكوت كرد و گوش كرد. وقتى كه تمام كرد، نماز را ادامه داد. تا ادامه داد، دو مرتبه همان آيه را تكرار كرد. باز على سكوت كرد و آيه او را گوش كرد. وقتى او تمام كرد، نماز را ادامه داد. بار سوم يا چهارم كه او شروع كرد، ديگر على اعتنا نكرد و اين آيه را خواند: «فَاصْبِرْ انَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لايَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذينَ لايوقِنونَ» «روم/ 60» و نمازش را ادامه داد.

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏16، صفحه 603 و 604
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
abbase1385
#5 ارسال شده : 1389 تير چهارشنبه, 02 23:18:15(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
سلام به سید
در راستای تایپیک مفیدی که سید مومن ایجاد کردند من هم یکی دیگه از ویژگیهای اخلاقی منحصر به فرد مولا علی علیه السلام رو از دیدگاه استاد بیان می کنم
مسيحى و زره على عليه السلام‏
در زمان خلافت على عليه السلام در كوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزد يك مرد مسيحى پيدا شد. على او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى كرد كه: «اين زره از آن من است، نه آن را فروخته‏ام و نه به كسى بخشيده‏ام و اكنون آن را در نزد اين مرد يافته‏ام.» قاضى به مسيحى گفت: «خليفه ادعاى خود را اظهار كرد، تو چه مى‏گويى؟» او گفت: «اين زره مال خود من است، و در عين حال گفته مقام خلافت را تكذيب نمى‏كنم (ممكن است خليفه اشتباه كرده باشد).».
قاضى رو كرد به على و گفت: «تو مدعى هستى و اين شخص منكر است، عليهذا بر تو است كه شاهد بر مدعاى خود بياورى.».
على خنديد و فرمود: «قاضى راست مى‏گويد، اكنون مى‏بايست كه من شاهد بياورم، ولى من شاهد ندارم.».
قاضى روى اين اصل كه مدعى شاهد ندارد، به نفع مسيحى حكم كرد و او هم زره را برداشت و روان شد.
ولى مرد مسيحى كه خود بهتر مى‏دانست كه زره مال كيست، پس از آنكه چند گامى پيمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت: «اين طرز حكومت و رفتار از نوع رفتارهاى بشر عادى نيست، از نوع حكومت انبياست» و اقرار كرد كه زره از على است. طولى نكشيد او را ديدند مسلمان شده و با شوق و ايمان در زير پرچم على در جنگ نهروان مى‏جنگد «الامام على، صوت العدالة الانسانية، صفحه 63. نيز بحار، جلد 9، چاپ تبريز، صفحه 598( با اختلافى).»

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏18، صفحه 215 و 216
abbase1385
#6 ارسال شده : 1389 تير چهارشنبه, 02 23:27:55(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
على و عاصم‏
على عليه السلام بعد از خاتمه جنگ جمل (1) وارد شهر بصره شد. در خلال ايامى كه در بصره بود، روزى به عيادت يكى از يارانش به نام «علاء بن زياد حارثى» رفت. اين مرد خانه مجلل و وسيعى داشت. على همينكه آن خانه را با آن عظمت و وسعت ديد، به او گفت: «اين خانه به اين وسعت به چه كار تو در دنيا مى‏خورد، در صورتى كه به خانه وسيعى در آخرت محتاجترى؟! ولى اگر بخواهى مى‏توانى كه همين خانه وسيع دنيا را وسيله‏اى براى رسيدن به خانه وسيع آخرت قرار دهى؛ به اينكه در اين خانه از مهمان پذيرايى كنى، صله رحم نمايى، حقوق مسلمانان را در اين خانه ظاهر و آشكارا كنى، اين خانه را وسيله زنده ساختن و آشكار نمودن حقوق قرار دهى و از انحصار مطامع شخصى و استفاده فردى خارج نمايى.»
علاء: «يا اميرَالمؤمنين! من از برادرم عاصم پيش تو شكايت دارم.» (2)
- چه شكايتى دارى؟.
- تارك دنيا شده، جامه كهنه پوشيده، گوشه گير و منزوى شده، همه چيز و همه كس را رها كرده.
- او را حاضر كنيد!.
عاصم را احضار كردند و آوردند. على عليه السلام به او رو كرد و فرمود: «اى دشمن جان خود، شيطان عقل تو را ربوده است، چرا به زن و فرزند خويش رحم نكردى؟ آيا تو خيال مى‏كنى كه خدايى كه نعمتهاى پاكيزه دنيا را براى تو حلال و روا ساخته ناراضى مى‏شود از اينكه تو از آنها بهره ببرى؟ تو در نزد خدا كوچكتر از اين هستى.».
عاصم: «يا اميرالمؤمنين، تو خودت هم كه مثل من هستى، تو هم كه به خود سختى مى‏دهى و در زندگى بر خود سخت مى‏گيرى، تو هم كه جامه نرم نمى‏پوشى و غذاى لذيذ نمى‏خورى، بنابراين من همان كار را مى‏كنم كه تو مى‏كنى و از همان راه مى‏روم كه تو مى‏روى.».
- اشتباه مى‏كنى. من با تو فرق دارم. من سمتى دارم كه تو ندارى. من در لباس پيشوايى و حكومتم. وظيفه حاكم و پيشوا وظيفه ديگرى است. خداوند بر پيشوايان عادل فرض كرده كه ضعيف‏ترين طبقات ملت خود را مقياس زندگى شخصى خود قرار دهند و آن طورى زندگى كنند كه تهيدست‏ترين مردم زندگى مى‏كنند، تا سختى فقر و تهيدستى به آن طبقه اثر نكند. بنابراين من وظيفه‏اى دارم و تو وظيفه‏اى(3).

پاورقى:
1- جنگ جمل در نزديكى بصره بين اميرالمؤمنين على عليه السلام از يك طرف و عايشه و طلحه و زبير از طرف ديگر واقع شد. به اين مناسبت« جنگ جمل» ناميده شد كه عايشه در حالى كه سوار بر شتر بود سپاه را رهبرى مى‏كرد( جمل در عربى يعنى شتر). اين جنگ را عايشه و طلحه و زبير بلافاصله بعد از استقرار خلافت بر على عليه السلام و ديدن سيرت عادلانه آن حضرت كه امتيازى براى طبقات اشراف قائل نمى‏شد بپا كردند، و پيروزى با سپاه على عليه السلام شد.
2- اين داستان را ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، جلد 3، صفحه 19( چاپ بيروت) نقل مى‏كند، ولى به نام ربيع بن زياد نه علاء بن زياد؛ و ربيع را معرفى مى‏كند در مواطنى و بعد مى‏گويد:« واماالعلاء بن زياد الذى ذكره الرضى فلا اعرفه و لعل غيرى يعرفه.»
3- نهج البلاغه، خطبه 207.


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏18، ص: 227 و 228
ehsane20025
#7 ارسال شده : 1389 تير چهارشنبه, 02 23:38:22(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 165
امتیازات: 204

تشکرها: 14 بار
9 تشکر دریافتی در 9 ارسال
با تشکر از کار خوب و قشنگی که انجام شده من هم یکی دیگه از نکات اخلاقی امام علی علیه السلام رو از زبان استاد مطهری بیان می کنم
عقيل، مهمان على‏
عقيل در زمان خلافت برادرش اميرالمؤمنين على عليه السلام به عنوان مهمان به خانه آن حضرت در كوفه وارد شد. على به فرزند مهتر خويش، حسن بن على، اشاره كرد كه جامه‏اى به عمويت هديه كن. امام حسن يك پيراهن و يك ردا از مال شخصى خود به عموى خويش عقيل تعارف و اهداء كرد. شب فرا رسيد و هوا گرم بود. على و عقيل روى بام دارالاماره نشسته مشغول گفتگو بودند. موقع صرف شام رسيد. عقيل كه خود را مهمان دربار خلافت مى‏ديد طبعاً انتظار سفره رنگينى داشت، ولى برخلاف انتظار وى سفره بسيار ساده و فقيرانه‏اى آورده شد. با كمال تعجب پرسيد: «غذا هرچه هست همين است؟».
على: «مگر اين نعمت خدا نيست؟ من كه خدا را براين نعمتها بسيار شكر مى‏كنم و سپاس مى‏گويم.».
عقيل: «پس بايد حاجت خويش را زودتر بگويم و مرخص شوم. من مقروضم و زير بار قرض مانده‏ام، دستور فرما هرچه زودتر قرض مرا ادا كنند و هر مقدار مى‏خواهى به برادرت كمك كنى بكن، تا زحمت را كم كرده به خانه خويش برگردم.».
- چقدر مقروضى؟.
- صدهزار درهم.
- اوه، صدهزار درهم! چقدر زياد! متأسفم برادرجان كه اين قدر ندارم كه قرضهاى تو را بدهم، ولى صبر كن موقع پرداخت حقوق برسد، از سهم شخصى خودم برمى‏دارم و به تو مى‏دهم و شرط مواسات و برادرى را بجا خواهم آورد. اگر نه اين بود كه عائله خودم خرج دارند، تمام سهم خودم را به تو مى‏دادم و چيزى براى خود نمى‏گذاشتم.
- چى؟! صبر كنم تا وقت پرداخت حقوق برسد؟ بيت المال و خزانه كشور در دست تو است و به من مى‏گويى صبر كن تا موقع پرداخت سهميه‏ها برسد و از سهم خودم به تو بدهم! تو هر اندازه بخواهى مى‏توانى از خزانه و بيت المال بردارى، چرا مرا به رسيدن موقع پرداخت حقوق حواله مى‏كنى؟! بعلاوه مگر تمام حقوق تو از بيت المال چقدر است؟ فرضا تمام حقوق خودت را به من بدهى چه دردى از من دوا مى‏كند؟.
- من از پيشنهاد تو تعجب مى‏كنم. خزانه دولت پول دارد يا ندارد، چه ربطى به من و تو دارد؟! من و تو هم هر كدام فردى هستيم مثل ساير افراد مسلمين. راست است كه تو برادر منى و من بايد تا حدود امكان از مال خودم به تو كمك و مساعدت كنم، اما از مال خودم نه از بيت المال مسلمين. مباحثه ادامه داشت و عقيل با زبانهاى مختلف اصرار و سماجت مى‏كرد كه «اجازه بده از بيت المال پول كافى به من بدهند، تا من دنبال كار خود بروم.».
آنجا كه نشسته بودند به بازار كوفه مشرف بود. صندوقهاى پول تجار و بازاريها از آنجا ديده مى‏شد. در اين بين كه عقيل اصرار و سماجت مى‏كرد، على به عقيل فرمود: «اگر باز هم اصرار دارى و سخن مرا نمى‏پذيرى، پيشنهادى به تو مى‏كنم، اگر عمل كنى مى‏توانى تمام دين خويش را بپردازى و بيش از آن هم داشته باشى.».
- چه كار كنم؟.
- در اين پايين صندوقهايى است. همينكه خلوت شد و كسى در بازار نماند، از اينجا برو پايين و اين صندوقها را بشكن و هرچه دلت مى‏خواهد بردار!.
- صندوقها مال كيست؟.
- مال اين مردم كسبه است، اموال نقدينه خود را در آنجا مى‏ريزند.
- عجب! به من پيشنهاد مى‏كنى كه صندوق مردم را بشكنم و مال مردم بيچاره‏اى كه به هزار زحمت به دست آورده و در اين صندوقها ريخته و به خدا توكل كرده و رفته‏اند بردارم و بروم؟.
- پس تو چطور به من پيشنهاد مى‏كنى كه صندوق بيت المال مسلمين را براى تو باز كنم؟ مگر اين مال متعلق به كيست؟ اين هم متعلق به مردمى است كه خود راحت و بى‏خيال در خانه‏هاى خويش خفته‏اند. اكنون پيشنهاد ديگرى مى‏كنم، اگر ميل دارى اين پيشنهاد را بپذير.
- ديگر چه پيشنهادى؟.
- اگر حاضرى شمشير خويش را بردار، من نيز شمشير خود را برمى‏دارم، در اين نزديكى كوفه شهر قديم «حيره» است، در آنجا بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگى هستند، شبانه دو نفرى مى‏رويم و بر يكى از آنها شبيخون مى‏زنيم و ثروت كلانى بلند كرده مى‏آوريم.
- برادر جان! من براى دزدى نيامده‏ام كه تو اين حرفها را مى‏زنى. من مى‏گويم از بيت المال و خزانه كشور كه دراختيار تو است اجازه بده پولى به من بدهند تا من قروض خود را بدهم.
- اتفاقا اگر مال يك نفر را بدزديم بهتر است از اينكه مال صدها هزار نفر مسلمان يعنى مال همه مسلمين را بدزديم. چطور شد كه ربودن مال يك نفر با شمشير دزدى است، ولى ربودن مال عموم مردم دزدى نيست؟ تو خيال كرده‏اى كه دزدى فقط منحصر است به اينكه كسى به كسى حمله كند و با زور مال او را از چنگالش بيرون بياورد؟! شنيع‏ترين اقسام دزدى همين است كه تو الان به من پيشنهاد مى‏كنى(بحارالانوار، جلد 9، چاپ تبريز، صفحه 613).


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏18، از صفحه 273 الى 276
ehsane20025
#8 ارسال شده : 1389 تير چهارشنبه, 02 23:46:18(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 165
امتیازات: 204

تشکرها: 14 بار
9 تشکر دریافتی در 9 ارسال
مهمانان على‏
مردى با پسرش به عنوان مهمان بر على عليه السلام وارد شدند. على با اكرام و احترام بسيار آنها را در صدر مجلس نشانيد و خودش روبروى آنها نشست. موقع صرف غذا رسيد. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا قنبر، غلام معروف على، حوله‏اى و طشتى و ابريقى براى دست شويى آورد. على آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشويد. مهمان خود را عقب كشيد و گفت: «مگر چنين چيزى ممكن است كه من دستهايم را بگيرم و شما بشوييد».
على فرمود: «برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نيست، مى‏خواهد عهده‏دار خدمت تو بشود، درعوض خداوند به او پاداش خواهد داد، چرا مى‏خواهى مانع كار ثوابى بشوى؟».
باز هم آن مرد امتناع كرد. آخر على او را قسم داد كه «من مى‏خواهم به شرف خدمت برادر مؤمن نائل گردم، مانع كار من مشو.» مهمان با حالت شرمندگى حاضر شد. على فرمود: «خواهش مى‏كنم دست خود را درست و كامل بشويى، همان طورى كه اگر قنبر مى‏خواست دستت را بشويد مى‏شستى، خجالت و تعارف را كنار بگذار.».
همينكه از شستن دست مهمان فارغ شد، به پسر برومند خود محمدبن حنفيه گفت: «دست پسر را تو بشوى. من كه پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوى. اگر پدر اين پسر در اينجا نمى‏بود و تنها خود اين پسر مهمان ما بود من خودم دستش را مى‏شستم، اما خداوند دوست دارد آنجا كه پدر و پسرى هر دو حاضرند، بين آنها در احترامات فرق گذاشته شود.» محمد به امر پدر برخاست و دست پسر مهمان را شست. امام عسكرى وقتى كه اين داستان را نقل كرد فرمود: «شيعه حقيقى بايد اين‏طور باشد.»(بحارالانوار، جلد 9، چاپ تبريز، ص 598.)


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏18، از صفحه 406 الى 408
abbase1385
#9 ارسال شده : 1389 تير پنجشنبه, 03 15:27:07(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
اعتراف معاويه درباره على عليه السلام‏
جناب عدىّ بن حاتم- پسر حاتم طايى معروف- در اواخر حيات رسول اكرم مسلمان شد كه داستان اسلامش هم داستان جالبى است و در كتاب داستان راستان آورده‏ايم. از كسانى است كه به على عليه السلام پيوست و از آن شيعيان بسيار خالص و مخلص مولى على عليه السلام است و در جنگها در ركاب آقا بود. در جنگ صفين سه پسرش- طريف و طُرفه و طارف- در ركاب مولا شهيد شدند. بعد كه اميرالمؤمنين از دنيا رفتند و شهيد شدند او سالها زنده بود. يك وقتى اتفاق افتاد كه او با معاويه ملاقات كرد. معاويه كه از آن نيرنگ بازهاى عجيب دنيا و منافق و كثيف و پليد و دشمن درجه اول مولاست، خواست با يك حرفى ببيند مى‏تواند عدى را ناراحت كند، يك تبرّى ولو ظاهرى از عدى نسبت به على بگيرد. با خودش فكر كرد يك پدر پسر كشته كه داغ سه پسر ديده بالاخره هرچه باشد از اينكه بچه هايش از دست رفته‏اند ناراحت است. لابد با خودش فكر مى‏كند كه‏اى كاش ما همراه على نرفته بوديم، به على نپيوسته بوديم و سه پسرِ اينچنين در راه على از دست نداده بوديم.
اين نقطه‏اى بود كه معاويه حس كرد در روح او وجود دارد، از همين جا بلكه بتواند او را به طرف خودش بياورد. گفت: يا عدى! أين الطُرُفات؟ پسرانت طريف و طرفه و طارف كجا هستند؟ گفت: در ركاب على بن ابى طالب در صفين كه با تو مى‏جنگيدند شهيد شدند. گفت: عدى! على درباره تو انصاف نداد، بى انصافى كرد، بچه‏هاى خودش حسن و حسين را سالم نگه داشت بچه‏هاى تو را به كشتن داد، بچه‏هاى تو را جلو فرستاد و بچه‏هاى خودش را عقب نگه داشت. گفت: خير بعكس است، من درباره على انصاف ندادم. اين انصاف نيست كه على امروز در زير خاكها باشد و عدى روى زمين زنده راه برود. معاويه وقتى ديد مطلب بالاتر از اين حرفهاست، يكمرتبه گفت: عدى! على را آنچنان كه ديدى و شناختى براى من توصيف كن. عدى گفت: مرا معاف كن. گفت: نه، اين حرفها گذشت، من مى‏خواهم حقيقت را از تو بشنوم، مى‏خواهم على را آنچنان كه ديده و شناخته‏اى توصيف كنى.
عدى شروع كرد به توصيف على كردن، سيماى اخلاقى و روحى على را بيان كردن كه معاشرتش با دوستان چطور بود، عبادتش چگونه بود، تقوايش چطور بود، ايثارش چگونه بود، گفت و گفت تا به عبادت على رسيد. گفت: معاويه! من خودم در شبهاى تار على را در محراب عبادت ديدم كه اشك مى‏ريخت و قطرات اشك بر محاسن مباركش جارى بود و مانند مارگزيده به خودش مى‏پيچيد. وقتى به اينجا رسيد عدى نگاه كرد ديد معاويه دارد گريه مى‏كند و اشكهايش مى‏ريزد. بعد با آستينش اشكهايش را پاك كرد. معاویه گفت: به خدا ديگر دنيا عقيم است كه مثل على بن ابى طالب بزايد؛ يكى بود و او هم رفت.


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، صفحه 298 و 299
aa_yy113
#10 ارسال شده : 1389 تير یکشنبه, 06 14:59:16(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/10/14(UTC)
ارسالها: 118
امتیازات: 354

تشکرها: 0 بار
11 تشکر دریافتی در 11 ارسال
مروّت على عليه السلام‏
لشكر معاويه و لشكر على عليه السلام در كنار فرات به يكديگر نزديك مى‏شوند. معاويه دستور مى‏دهد يارانش پيشدستى كنند و قبل از اينكه على عليه السلام و يارانش برسند، آب را به روى آنان ببندند. ياران معاويه خيلى خوشحال مى‏شوند. با خود مى‏گويند از وسيله خوبى استفاده كرديم، چون وقتى آنها بيايند آب به چنگشان نمى‏آيد و مجبور مى‏شوند فرار كنند ... (1) على عليه السلام فرمود: ابتدا با يكديگر مذاكره كنيم بلكه بتوانيم با مذاكره مشكل را حل كنيم به اصطلاح (گرهى را كه با دست مى‏شود باز كرد، با دندان باز نكنيم)، كارى كنيم كه از جنگ و خونريزى ميان دو گروه از مسلمانان جلوگيرى كنيم. سپس خطاب به معاويه فرمود: اما هنوز ما نرسيده‏ايم تو دست به چنين كارى زده‏اى! معاويه شوراى جنگى تشكيل داد و قضيه را با سربازان و افسران خود مطرح كرد و گفت: شما چه مصلحت مى‏بينيد؟
آنها را آزاد بگذاريم يا نه؟ بعضى گفتند: آزاد بگذاريم و بعضى گفتند: نه. عمرو عاص گفت: آزاد بگذاريد، براى اينكه اگر آزاد نگذاريد به زور از شما مى‏گيرند و آبرويتان مى‏رود. به هرحال آنها آزاد نگذاشتند و جنگ را به على عليه السلام تحميل كردند. اينجاست كه على عليه السلام يك خطابه حماسى در مقابل لشكرش ايراد مى‏كند كه اثرش از هزار طبل و هزار شيپور و هزار نغمه و مارش نظامى بيشتر است. صدا زد: قَدِ اسْتَطْعَموكُمُ الْقِتالَ، فَاقِرّوا عَلى‏ مَذَلَّةٍ وَ تَأْخيرِ مَحَلَّةٍ، اوْ رَوُّوا السُّيوفَ مِنَ الدِّماءِ تَرْوَوْا مِنَ الْماءِ معاويه گروهى از گمراهان را دور خودش جمع كرده است و آنها آب را به روى شما بسته‏اند. اصحاب من! تشنه هستيد؟ آب مى‏خواهيد؟ سراغ من آمده‏ايد كه آب نداريد؟ مى‏دانيد چه بايد بكنيد؟ شما اول بايد شمشيرهاى خودتان را از اين خونهاى پليد، سيراب كنيد تا آنوقت خودتان سيراب شويد. بعد جمله‏اى گفت كه هيجانى در همه ايجاد كرد، موت و حيات را از جنبه حماسى و نظامى تعريف كرد: ايهاالناس! حيات يعنى چه؟ زندگى يعنى چه؟ مردن يعنى چه؟ آيا زندگى يعنى راه رفتن بر روى زمين و غذا خوردن و خوابيدن؟ آيا مردن يعنى رفتن زير خاك؟ خير، نه آن زندگى است و نه اين مردن. فَالْمَوْتُ فى حَياتِكُمْ مَقْهورينَ وَ الْحَياةُ فى مَوْتِكُمْ قاهِرينَ (2): زندگى آن است كه بميريد و پيروز باشيد، و مردن آن است كه زنده باشيد و محكوم ديگران.
اين جمله چقدر حماسى است! چقدر اوج دارد! ديگر بايد به زور لشكر على عليه السلام را نگه داشت. با دو حمله رفتند و معاويه و اصحابش را تا چند كيلومتر آن طرف‏تر راندند. شريعه در اختيار اصحاب على عليه السلام قرار گرفت. جلو آب را گرفتند و معاويه بى‏آب ماند. معاويه شخصى را براى التماس فرستاد. اصحاب على عليه السلام گفتند: محال است. ما كه ابتدا نكرديم، شما چنين كارى كرديد و حال، ما به شما آب نمى‏دهيم. ولى على عليه السلام فرمود: من چنين كارى نمى‏كنم، اين عملى است ناجوانمردانه، من با دشمن در ميدان جنگ روبرو مى‏شوم، من هرگز پيروزى را از راه اين گونه تضييقات نمى‏خواهم، به دست آوردن پيروزى از اين راه شأن من و شأن هيچ مسلمان عزيز و با كرامتى نيست.
اسم اين كار چيست؟ اين را مى‏گويند: مروّت، مردانگى. مروّت بالاتر از شجاعت است. چه خوب مى‏گويد ملّاى رومى در آن شعر- كه از بهترين اشعارى است كه در مدح مولى‏ سروده شده است- آنجا كه خطاب به على عليه السلام مى‏گويد: (در شجاعت شير ربانيستى *** در مروّت خود كه داند كيستى) در شجاعت شير خدا هستى اما كسى نمى‏تواند در مروّت، تو را توصيف كند كه تو كيستى. اينجا على عليه السلام را ما در يك موقف و صحنه و در يك لباس و جامه [خاص‏] مى‏بينيم‏

پاورقى:
1- [ افتادگى از نوار است.]
2- نهج البلاغه، خطبه 51



منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏23، صفحه 157 الى 160
ehsane20025
#11 ارسال شده : 1389 تير دوشنبه, 07 21:08:21(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 165
امتیازات: 204

تشکرها: 14 بار
9 تشکر دریافتی در 9 ارسال
عزت نفس در كلام امام صادق و امام على عليهما السلام‏
امام صادق فرمود (در تحف العقول است): وَ لا تَكُنْ فَظّاً غَليظاً يَكْرَهُ النّاسُ قُرْبَكَ وَ لاتَكُنْ واهِناً يُحَقِّرُكَ مَنْ عَرَفَكَ (1): در معاشرت با مردم ميانه رو باش؛ نه آن جور خشن و تندخو و بد اخلاق و بد برخورد باش كه مردم از نزديك شدن به تو خوششان نيايد، و نه آنقدر واهن يعنى ضعيف باش كه هركس با تو برخورد مى‏كند تو را تحقير كند.
مؤمن نبايد كارى بكند كه در نظر ديگران تحقير بشود. در وسائل از على عليه السلام نقل مى‏كند: لِيَجْتَمِعْ فى قَلْبِكَ الْافْتِقارُ الَى النّاسِ وَ الْاسْتِغْناءُ عَنْهُمْ در آنِ واحد در قلب خودت بايد دو حس متضاد را داشته باشى: من به مردم محتاجم، من از مردم بى نيازم. در چه خودم را محتاج فرض كنم و در چه بى‏نياز؟ فرمود: آن وقت كه با مردم برخورد مى‏كنى، سخن مى‏گويى، به روى بى‏اعتنايى نباش، حرفهاى تند و خشن و گوشه‏دار و زخم‏دار و خاردار به مردم نگو؛ نگو گور پدر مردم، هركه هرچه مى‏خواهد بگويد؛ سخنت نرم و ملايم باشد. اينجا فرض كن من محتاج آنهايم: يَكونُ افْتِقارُكَ الَيْهِمْ فى لينِ كَلامِكَ وَ حُسْنِ بِشْرِكَ، وَ يَكونُ اسْتِغْناؤُكَ عَنْهُمْ فى نَزاهَةِ عِرْضِكَ وَ بَقاءِ عِزِّكَ (2).
اما آنجا كه پاى عِرض و حيثيت و آبرو و عزت در ميان است، بگو من به فلك هم احتياج ندارم. آنجا كه عزتت مى‏خواهد خدشه‏دار بشود، بايد فرضت بر اين باشد كه من به فلك هم احتياجى ندارم. در نهج البلاغه است: ما احْسَنَ تَواضُعَ الْاغْنِياءِ لِلْفُقَراءِ طَلَباً لِما عِنْدَ اللَّهِ، وَ احْسَنُ مِنْهُ تيهُ الْفُقَراءِ عَلَى الْاغْنِياءِ اتِّكالًا عَلَى اللَّهِ (3): چقدر زيباست كه ثروتمند در مقابل فقير متواضع و فروتن باشد و خودش را كوچك كند به خاطر رضاى حق، و از آن زيباتر بى‏اعتنايى فقراست نسبت به اغنيا به خاطر اعتماد به حق. (چقدر زيباست كه غنى در مقابل فقير متواضع باشد و چقدر زيباتر است كه فقير به غنى بى‏اعتنا، و توكلش به خدا باشد.).
در دعاى ابوحمزه مى‏خوانيم: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى وَكَلَنى الَيْهِ فَاكْرَمَنى وَ لَمْ يَكِلْنى الَى النّاسِ فَيُهينونى (4): چقدر من بايد خدا را شكر كنم كه مرا به خودش واگذار كرد و خودش مرا محترم كرد و محتاج مردم نكرد كه خوارم كنند.
باز در نهج البلاغه است (جمله‏هاى خيلى عجيب و پرمعنايى است): قَدْرُ الرَّجُلِ عَلى‏ قَدْرِ هِمَّتِهِ قدر و اندازه هركسى همان قدر و اندازه همتش است، هرچه همت دارد اندازه‏اش همان است وَ شَجاعَتُهُ عَلى‏ قَدْرِ ا نَفَتِهِ و شجاعت هركسى به اندازه حس مردانگى اوست. شجاعت غير از زور بازوست. شجاعت قوّت قلب است نه زور بازو، نقطه مقابل جُبن و تهوّر است، يعنى نترس بودن و در عين حال بى‏احتياط نبودن. شجاعت هركس به آن اندازه است كه روح مردانگى در روحش باشد، وَ عِفَّتُهُ عَلى‏ قَدْرِ غيرَتِهِ (5): پاكدامنى هركس به اندازه غيرتش است؛ يعنى آدمهايى كه عفت ندارند، مردانى كه بى‏عفت‏اند، بى غيرت‏اند. آدم بى عفت كه نسبت به ناموس ديگران عفت ندارد، اگر خودش نسبت به ناموس خودش غيرت مى‏داشت محال بود كه عفت نداشته باشد. هرجا كه شما آدم ناپاك و بى عفتى پيدا كرديد، بدانيد كه حس غيرت نسبت به ناموس خودش هم در او مرده است. و لذا در جاى ديگر مى‏فرمايد: ما زَنى‏ غَيورٌ قَطُّ (6): هرگز يك آدم باغيرت زنا نمى‏كند. هركه زنا كرده بى‏غيرت بوده و در واقع خودش هم چندان اهميتى نمى‏داده كه ديگرى با ناموسش زنا كند.
باز كلام ايشان است در همان نامه‏اى كه به امام حسن نوشته‏اند: لاتَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً (7): پسرم! هرگز در دنيا بنده كسى مباش، زيرا خدا تو را آزاد آفريده است. در اعلاميه حقوق بشر كه فرانسويها منتشر كردند، آن جمله طلايى‏اش كه اين اعلاميه با آن شروع مى‏شود اين است: «خدا انسانها را آزاد آفريده است». اميرالمؤمنين در هزار و دويست سال قبل از آنها فرمود: لاتَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً هرگز بنده كسى مباش، زيرا خداى متعال تو را آزاد آفريده است.

پاورقى:
1- تحف العقول، ص 316
2- تحف العقول( با ترجمه)، ص 201، حديث 21
3- نهج البلاغه، حكمت 398، ص 1277
4- مفاتيح الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى‏
5- نهج البلاغه، حكمت 44، ص 1110
6- نهج البلاغه، حكمت 297، ص 1232
7- نهج البلاغه، نامه 31( قسمت 45)، ص 929


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص:401 الى 404
سیاوش
#12 ارسال شده : 1389 تير ﺳﻪشنبه, 08 13:42:23(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/12/20(UTC)
ارسالها: 227
امتیازات: 684

تشکرها: 9 بار
19 تشکر دریافتی در 18 ارسال
اوصاف على عليه السلام‏
ما اگر على را الگو و امام خود بدانيم، يك انسان كامل و يك انسان متعادل و يك انسانى را كه همه ارزشهاى انسانى به‏طور هماهنگ در او رشد كرده است [پيشواى خود قرار داده‏ايم.]. وقتى شب مى‏شود و خلوت شب فرا مى‏رسد، هيچ عارفى به پاى او نمى‏رسد. آن روح عبادت كه جذب شدن و كشيده شدن به سوى حق و پرواز به سوى خداست، با شدت در او رخ مى‏دهد، مثل آن حالتى كه انسان در مطلبى داغ مى‏شود؛ مثلًا وقتى در حالت جنگ و دعوا و ستيز است، چاقو قسمتى از بدنش را مى‏بُرد و يك تكه گوشت از بدنش به طرفى انداخته مى‏شود ولى آنچنان توجهش متمركز مبارزه است كه احساس نمى‏كند يك قطعه گوشت از بدنش جدا شده است. على در حال عبادت چنان گرم مى‏شود و آن عشق الهى چنان در وجودش شعله مى‏كشد كه اصلًا گويى در اين عالم نيست. خودش گروهى را اين‏طور توصيف مى‏كند: هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلى‏ حَقيقَةِ الْبَصيرَةِ وَ باشَروا روحَ الْيَقينِ وَ اسْتَلانوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفونَ وَ انِسوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيا بِابْدانٍ ارْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْاعْلى‏ (1): با مردم‏اند و با مردم نيستند؛ در حالى كه با مردم‏اند، روحشان به عاليترين [محل‏] وابسته است. در حال عبادت تير را از بدنش بيرون مى‏آورند ولى او آنچنان مجذوب حق و عبادت است كه متوجه نمى‏شود، حس نمى‏كند. آنچنان در محراب عبادت مى‏گريد و به خود مى‏پيچد كه نظيرش را كسى نديده است.
روز كه مى‏شود، گويى اصلًا اين آدم آن آدم نيست. با اصحابش كه مى‏نشيند، چنان چهره‏اش باز و خندان است (2) كه از جمله اوصافش اين بود كه هميشه قيافه‏اش باز و شكفته است. به قدرى على عليه السلام به اصطلاح خوش مجلس و حتى بذله‏گو بود كه عمروعاص وقتى عليه على تبليغ مى‏كرد، مى‏گفت: او به درد خلافت نمى‏خورد چون خنده روست، آدم خنده رو كه به درد خلافت نمى‏خورد؛ خلافت، آدم عبوس مى‏خواهد كه مردم از او بترسند. اين را هم خودش در نهج البلاغه نقل مى‏كند: عَجَباً لِابْنِ النّابِغَةِ يَزْعُمُ لِاهْلِ الشّامِ أنَّ فِىَّ دُعابَةً وَ انِّى امْرُوٌ تِلْعابَةٌ (3): [از پسر نابغه تعجب مى‏كنم كه‏] مى‏گويد على خيلى با مردم خوش و بش مى‏كند، خيلى شوخى مى‏كند، مزّاح است.
با دشمن كه در ميدان جنگ به صورت يك مجاهد روبرو مى‏شود، باز چهره‏اش باز و خندان است كه درباره‏اش گفته‏اند: (هُوَ الْبَكّاءُ فِى الِمحْرابِ لَيْلًا *** هُوَ الضَّحاك اذَا اشْتَدَّ الضَّرابُ): اوست كه در محراب عبادت، بسيار گريان و در ميدان نبرد، بسيار خندان است (4) او چگونه موجودى است؟ او انسانِ قرآن است. قرآن چنين انسانى مى‏خواهد: انَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِىَ اشَدُّ وَطْأً وَ اقْوَمُ قيلًا. انَّ لَكَ فِى النَّهارِ سَبْحاً طَويلًا (5): شب را براى عبادت بگذار و روز را براى شناورى در زندگى و اجتماع. على عليه السلام گويى شب يك شخصيت و روز شخصيتى ديگر است.
حافظ چون مفسر است و پيچ و تابهاى قرآن را خوب درك مى‏كند، با زبان رمزى خود همين موضوع را كه شب وقت عبادت و روز موقع حركت و رفتن به دنبال زندگى است، در اشعارش آورده است (6):
روز در كسب هنر كوش كه مى‏خوردن روز *** دلِ چون آينه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت مى‏صبح فروغ است كه شب*** گرد خرگاه افق پرده شام اندازد (7)
على عليه السلام روز و شبش اين گونه است.
تعبير «جامع الاضداد بودن» كه ما درباره انسان كامل مى‏گوييم، صفتى است كه از هزار سال پيش على عليه السلام با آن شناخته شده است. حتى خود سيد رضى در مقدمه نهج البلاغه مى‏گويد: مطلبى كه هميشه با دوستانم در ميان مى‏گذارم و اعجاب آنها را برمى‏انگيزم اين موضوع است كه جنبه‏هاى گوناگون سخنان على عليه السلام [به گونه‏اى است‏] كه انسان در هر قسمتى از سخنان او كه وارد مى‏شود، مى‏بيند به يك دنيايى رفته است: گاهى در دنياى عُبّاد است و گاهى در دنياى زهّاد، گاهى در دنياى فلاسفه است و گاهى در دنياى عرفا، گاهى در دنياى سربازان و افسران است و گاهى در دنياى حكام عادل، گاهى در دنياى قضات است و گاهى در دنياى مفتى‏ها. على عليه السلام در همه دنياها وجود دارد و از هيچ دنيايى از دنياهاى بشريت غايب نيست.
صفى الدين حلّى- كه در قرن هشتم هجرى مى‏زيسته است- مى‏گويد: (جُمِعَتْ فى صِفاتِكَ الْاضْدادُ *** فَلِهذا عَزَّتْ لَكَ الْانْدادُ) اضداد در تو يك جا جمع شده‏اند. بعد مى‏گويد: (زاهدٌ حاكمٌ حليمٌ شجاعٌ *** ناسكٌ فاتكٌ فَقيرٌ جَوادٌ): حليمى در نهايت درجه حلم و شجاعى در نهايت درجه شجاعت، خونريزى در نهايت درجه خونريزى- در جايى كه بايد خون كثيفى را ريخت- و عابد هستى در منتهى‏ درجه عبادت، فقيرى و جواد! ندارى و بخشنده هستى، ندارى و آنچه به دستت مى‏آيد مى‏بخشى كه: (قرار در كف آزادگان نگيرد مال *** نه صبر در دل عاشق، نه آب در غربال) همين‏طور على را توصيف مى‏كند: (خُلْقٌ يُخْجِلُ النَّسيمَ مِنَ الْعَطَفِ *** وَ بَأْسٌ يَذوبُ مِنْهُ الْجَمادُ)(8): اخلاق تو آنچنان لطيف و رقيق و آنچنان نازك است كه نسيم از لطافت اين اخلاق شرمسار است، و آنچنان شجاعت و تهاجم و روح مجاهده‏اى دارى كه سنگها و جمادات و فلزات در برابر آن آب مى‏شوند. روح تو آن نسيم لطيف است يا اين قدرت و صلابت و قوّت؟ تو چگونه موجودى هستى؟!. پس انسان كامل يعنى انسانى كه قهرمان همه ارزشهاى انسانى است، در همه ميدانهاى انسانيت قهرمان است.
ما چه درسى بايد بياموزيم؟ اين درس را بايد بياموزيم كه اشتباه نكنيم كه فقط يك ارزش را بگيريم و ارزشهاى ديگر را فراموش كنيم. ما نمى‏توانيم در همه ارزشها قهرمان باشيم ولى در حدى كه مى‏توانيم، همه ارزشها را با يكديگر داشته باشيم؛ اگر انسان كامل نيستيم، بالاخره يك انسان متعادل باشيم. آن وقت است كه ما به صورت يك مسلمان واقعى در همه ميدانها در مى‏آييم. پس اين، معنى انسان كامل و اين هم نمونه‏اى از آن كه ان شاء اللَّه در جلسه آينده بقيه مطلب را براى شما عرض مى‏كنم‏


پاورقى:
1- نهج البلاغه، حكمت 147
2- برخلاف زهّاد و عبّاد ما كه وقتى زاهد و عابد مى‏شوند، خاصيت زهدشان اين است كه رويشان را ترش مى‏كنند، عبوس مى‏شوند و به همه مردم منت دارند.
3- خطبه 82
4- بَكّاء يعنى بسيار گريان و ضحّاك يعنى بسيار خندان.
5- مزمل/ 6 و 7
6- در اين موضوع شعرى از حافظ را برايتان مطرح مى‏كنم، زيرا حافظ جزء كسانى است كه مى‏خواهند آنان را وسيله‏اى براى گمراهى و انحراف جوانان قرار دهند. وقتى جوانان ببينند يك شخصيت خيلى بزرگ و شاعر هنرمند عالى كارش شرابخوارى و هرزگى بوده، مى‏گويند بنابراين ما هم برويم مثل حافظ بشويم، از او كه بهتر نيستيم؛ در صورتى كه اشعار حافظ، همه عرفان و معنى است و تمام شعرهايش به صورت رمز است. تاريخ اين‏طور بيان كرده كه حافظ اساساً يك مرد عالم بوده نه شاعر، و تا دويست سال بعد از وفاتش عالمى شمرده مى‏شد كه گاهى هم شعر مى‏گفته است.
بعد از دويست سال جنبه‏هاى علمى او مغفولٌ عنه و فراموش شد و به صورت يك شاعر، معروف شد. عالمى بود كه كارش تفسير قرآن هم بود و اصلًا مفسر قرآن بود و معمولًا كتاب كشّاف زمخشرى را تدريس مى‏كرد. مردى بود عارف و مفسر و عالم، و اساساً در اين عوالمى‏[ كه برخى مى‏گويند] نبوده است ولى زبان شعرش زبان رمز است.
7- [ استاد در حواشى خود بر ديوان حافظ( آيينه جام) در كنار اين شعر چنين نوشته‏اند:« مقصود اين است كه روز، وقت خلوت و حالات خاص نيست( انَّ لَكَ فِى النَّهارِ سَبْحاً طَويلًا)، شب است كه وقت خلوت و انس و فيض است: انَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِىَ اشَدُّ وَطْأً وَ اقْوَمُ قيلًا. وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى انْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْموداً. بنابراين، اين دو بيت در رديف ابياتى است كه از ذكر و ورد و مناجات و خلوت سحر ياد كرده است.» سپس استاد محل ابيات ديگر حافظ در اين زمينه را مشخص كرده‏اند.]
8- [ استاد پنج بيت از اين شعر را در كتاب سيرى در نهج البلاغه، چاپ بيست و نهم، صفحه 44 آورده‏اند. تمام شعر پانزده بيت است كه طالبان مى‏توانند به ديوان صفى الدين حلّى، صفحات 88 و 89 مراجعه كنند.]


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏23، صفحه 121 الى 126
sedmomen
#13 ارسال شده : 1389 تير پنجشنبه, 10 13:18:35(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
با سلام و تشکر از اعضای محترم انجمن که مطالب مفیدی رو در رابطه با این موضوع ارائه دادند
مناجات على عليه السلام‏
يك وقت هم سراغ على عليه السلام مى‏رويد، هنگامى كه از كار مردم فارغ شده است؛ اوست و خداى خودش، اوست و خلوتش، اوست و راز و نيازهاى عاشقانه و عابدانه‏اش (1). باز هم خوشبختانه در نهج البلاغه است، آنجا كه مى‏گويد: (اللَّهُمَّ انَّكَ آنَسُ الْآنِسينَ لِاوْلِيائِكَ): خدايا تو از هر انيسى براى اولياى خودت انيس‏تر هستى؛ يعنى با هيچ انيسى مانند تو انس نمى‏گيرم، انيس من تويى. وقتى با هركه غير از تو هستم، با انيسى نيستم، تنها هستم؛ فقط وقتى با تو هستم حس مى‏كنم كه با كسى هستم. (وَ احْضَرُهُمْ بِالْكِفايَةِ لِلْمُتَوَكِّلينَ عَلَيْكَ): كسانى كه به تو اعتماد كنند مى‏بينند از هركس ديگر حاضرترى، براى اينكه به سراغ كسانى كه به تو اعتماد مى‏كنند مى‏روى. (تُشاهِدُهُمْ فى سَرائِرِهِمْ وَ تَطَّلِعُ عَلَيْهِم فى ضَمائِرِهِمْ وَ تَعْلَمُ مَبْلَغَ بَصائِرِهِم):ْ خدايا! تو دوستان و عاشقانت را در آن سرّ ضميرشان مشاهده مى‏كنى و از باطن ضميرشان آگاهى؛ به مقدار عرفان و بصيرت آنها عالم و آگاهى و مى‏دانى كه اينها در چه حد از بصيرت هستند. (فَاسْرارُهُمْ لَكَ مَكْشوفَةٌ وَ قُلوبُهُمْ الَيْكَ مَلْهوفَةٌ) (2): اسرارشان پيش تو پيداست و دلهاشان به سوى تو در پرواز است.
دعاى كميل را كه دعاى على عليه السلام است، در شبهاى جمعه بخوانيد. اين دعا از نظر مضمون در اوج عرفان است؛ يعنى شما از اول تا آخر اين دعا را كه بخوانيد، نه دنيا در آن پيدا مى‏كنيد و نه آخرت (مقصودم از آخرت همان بهشت و جهنم است). چه مى‏بينيد؟ مافوق دنيا و مافوق آخرت: خدا، روابط يك بنده خالص و پرستنده و واله و شيدا نسبت به ذات اقدس الهى، يعنى حقيقت عبادت، و خودش هم مى‏گويد عبادت حقيقى همين است. ببينيد على عليه السلام در دعاى كميل با خداى خودش چگونه راز و نياز و مناجات مى‏كند! ببينيد زين العابدين عليه السلام در سحرهاى ماه رمضان در دعاى ابوحمزه چگونه با خداى خود راز و نياز و مناجات مى‏كند! اين، قدم اول مسلمانى ماست. قدم اول ما اين است كه به خداى خود نزديك شويم و با نزديك شدن به خداى خودمان است كه ساير مسئوليتهايمان و از آن جمله مسئوليتهاى اجتماعى را مى‏توانيم به خوبى انجام دهيم. كوشش كنيم كه اين گرايشهاى يكجانبه را- كه هميشه اسلام دچار درد گرايشهاى يكجانبه ملت خودش بوده است- كنار بگذاريم، تا دين دچار بيمارى گرايش يكجانبه نشود. ارزش عبادت را هرگز كم نگيريم.
در لحظات آخر كه امام صادق عليه السلام در حال رفتن بودند، دستور دادند همه خويشان نزديك را جمع كردند. چشمهايشان را براى آخرين بار باز كردند و يك جمله گفتند و رفتند. جمله اين بود كه: (لَنْ تَنالَ شَفاعَتُنا مُسْتَخِفّاً بِالصَّلوةِ) (3): شفاعت ما شامل كسى كه نماز را كوچك بشمارد، نمى‏شود

پاورقى:
1- مخصوصاً براى جوانان كه خوشبختانه اخيراً توجهى به نهج البلاغه پيدا كرده‏اند اين قسمتها را مى‏خوانم كه همه جنبه‏هاى نهج البلاغه را بشناسند.
2- نهج البلاغه، خطبه 225
3- وسائل الشيعه، ج 3/ ص 16


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏23،صفحه 159 و 160
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
sedmomen
#14 ارسال شده : 1389 تير پنجشنبه, 10 13:40:13(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
دنيا از ديد على عليه السلام‏
على عليه السلام مى‏فرمايد: دنيا! تو را طلاق دادم و سه طلاقه هم كردم و ديگر رجعتى در اين طلاق نيست. اعْزُ بى عَنّى اى دنيا! از من دور شو! فَوَ اللَّهِ لا اذِلُّ لَكِ فَتَسْتَذِلّينى وَ لا اسْلَسُ لَكِ فَتَقودينى(1): دنيا! به خدا قسم هرگز تسليم و رام تو نمى‏شوم كه مرا خوار و زبون كنى. على عليه السلام هميشه در مقابل دنيا يعنى در مقابل اشياء، يك حالت عصيان و تمرد و سركشى دارد و هيچ اجازه نمى‏دهد كه دنيا در روح او چنگ بيندازد. وَ لا اسْلَسُ (2) لَكِ من مهارم را به دست تو نمى‏دهم كه به هرجا كه بخواهى بكِشى و ببرى. اين همان زهد اسلامى و ترك دنياى اسلامى است، يعنى آزاد زيستن نسبت به نعمتهاى دنيا و خود را نفروختن به نعمتهاى دنيا.
باز على عليه السلام مى‏فرمايد: الدُّنْيا دارُ مَمَرٍّ لا دارُ مَقَرٍّ، وَ النّاسُ فيها رَجُلانِ: رَجُلٌ باعَ فيها نَفْسَهُ فَاوْبَقَها وَ رَجُلٌ ابْتاعَ نَفْسَهُ فَاعْتَقَها (3): مردم در بازار دنيا دو دسته‏اند: يك دسته در بازار دنيا خود را مى‏فروشند و پولِ فروختن خودشان را مى‏گيرند، و دسته دوم مردمى هستند كه در دنيا خود را مى‏خرند و آزاد مى‏كنند.
يك وقت على عليه السلام درهم يا دينارى را كه مال خودشان بود كف دست گرفت، قدرى به آن نگاه كرد و فرمود: اى پول! تو تا وقتى كه در دست من هستى مال من نيستى؛ درست عكس آنچه ما مى‏گوييم. ما مى‏گوييم تا وقتى پول مال من است كه در جيب من است و وقتى خرج كردم از دست من رفته است. على عليه السلام عكس اين را فرموده است: تو تا وقتى كه در دست من هستى مال من نيستى، زيرا تا وقتى كه در دست من هستى بايد مال تو باشم و نوكر تو باشم و تو را نگهدارى كنم. تو آن وقت مال من هستى كه تو را خرج كرده باشم و الّا تا وقتى كه تو را نگه داشته‏ام تو مال من و در خدمت من نيستى، من مال تو و در خدمت تو هستم.
على عليه السلام از جلو يك قصابى مى‏گذشت (4). قصاب چشمش كه به على عليه السلام افتاد عرض كرد: امروز گوشتهاى خوبى آورده‏ام، اگر مى‏خواهيد بخريد. حضرت فرمود: پول ندارم. قصاب گفت: من براى پولش صبر مى‏كنم. فرمود: من به شكم خود مى‏گويم صبر كند. چرا از تو گوشت بگيرم كه تو بخواهى براى پولش صبر كنى؟ من شكمم را وادار به صبر مى‏كنم كه اين مقدار ذليل و مقروض و مديون تو نباشم‏


پاورقى:
1- نهج البلاغه، نامه 45
2- «سلَس» حالت شتر يا حيوان ديگرى را مى‏گويند كه وقتى مهار شد، اگر آن را به دست بچه‏اى هم بدهند رام دنبال او مى‏رود.[ سلَس يعنى انقياد.]
3- نهج البلاغه، حكمت 133
4- سعدى اين داستان را در مورد يك عارف به شعر درآورده است ولى چنانكه در احاديث ماست، اين واقعه در مورد على عليه السلام است.



منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى؛ ج‏23؛ صفحه 294 و 295
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
sedmomen
#15 ارسال شده : 1389 تير پنجشنبه, 10 14:11:33(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
على عليه السلام، نمونه كامل اسلام‏
شما وقتى به على بن ابى طالب عليه السلام از يك نظر نگاه كنيد، مى‏بينيد يك عابد و اول عابد دنياست به طورى كه عبادت على ميان همه ضرب المثل مى‏شود، آنهم نه عبادتى كه فقط خم و راست بشود، بلكه عبادتى كه سراسر جذبه است، سراسر شور است، سراسر عشق است، سراسر گريه و اشك است. بعد از اينكه على از دنيا رفته است، مردى به نام ضرار با معاويه روبرو مى‏شود. معاويه مى‏داند كه او از اصحاب على است، مى‏گويد: مى‏خواهم على را كه با او بودى براى من توصيف كنى. خود معاويه از هركس ديگر على شناس‏تر بود ولى در عين حال اين كار را دوست داشت، چون در ته دلش به على ارادت داشت و حال آنكه به روى او شمشير مى‏كشيد. بشر يك چنين موجودى است. به على اعتقاد داشت، همان طورى كه شيطان به آدم اعتقاد داشت، ولى در عين حال از هيچ جنايتى درباره او كوتاهى نمى‏كرد. ضرار يكى از مشاهدى كه على را ديده بود براى معاويه نقل كرد، گفت: در يك شبى من على را در محراب عبادتش ديدم «يَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّليمِ وَ يَبْكى بُكاءَ الْحَزين» مثل آدمى كه مار او را زده باشد، در محراب عبادت از خوف خدا به خود مى‏پيچيد و مثل يك آدم غرق در حزن و اندوه مى‏گريست و اشك مى‏ريخت، مرتب مى‏گفت آه آه از آتش جهنم. معاويه گريه‏اش گرفت و گريست.
همچنين معاويه در برخوردى كه با عدى بن حاتم پيدا كرد، مى‏خواست عدى را عليه على عليه السلام كه از دنيا رفته بود تحريك كند. به عدى گفت: «ايْنَ الطُّرَفات؟» طرَيف و طُرفه و طارف چطور شدند؟ (عدى سه پسر داشت به نامهاى طريف، طرفه و طارف كه هر سه در ركاب على عليه السلام شهيد شدند. معاويه مى‏خواست فتنه‏انگيزى كند، داغ جوانهايش را به يادش بياورد، بلكه بتواند از او يك كلمه عليه على عليه السلام اقرار بگيرد). عدى گفت: همه‏شان در صفّين در ركاب على كشته شدند. گفت: على درباره تو انصاف نداد، بى انصافى كرد؛ بچه‏هاى خودش حسن و حسين را كنار كشيد و بچه‏هاى تو را جلو انداخت و به كشتن داد. عدى گفت: من درباره على انصاف ندادم. اگر من انصاف مى‏دادم، نبايد الآن على زير خاك باشد و من زنده باشم. معاويه كه ديد تيرش به سنگ خورده است، گفت: اى عدى! دلم مى‏خواهد حقيقت را برايم درباره على بگويى. عدى، على عليه السلام را بسيار مفصل توصيف كرد.
خود او مى‏گويد: آخر كار كه شد، يك وقت ديدم اشكهاى نجس معاويه روى ريشش جارى شده است. بسيار اشك ريخت. بعد با آستين خود اشكهايش را پاك كرد و گفت: هيهات! زمان و روزگار عقيم است كه مثل على مردى را بياورد. ببينيد حقيقت چگونه جلوه دارد!. اين از عبادت على، اما آيا على فقط اهل محراب بود و در غير محراب جاى ديگرى پيدايش نمى‏شد؟.
باز على را مى‏بينيم كه از هر نظر اجتماعى ترين فرد است، آگاه ترين فرد به اوضاع و احوال مستمندها، بيچاره‏ها، مساكين و شاكيهاست. درحالى كه خليفه بود، روزها دِرّه خودش يعنى شلّاقش را روى دوشش مى‏انداخت و شخصاً در ميان مردم گردش مى‏كرد و به كارهاى آنها رسيدگى مى‏نمود. به تجّار كه مى‏رسيد فرياد مى‏كرد: الْفِقْهُ ثُمَّ الْمَتْجَرُ (1): اول برويد مسائل تجارت را ياد بگيريد، احكام شرعى‏اش را ياد بگيريد، بعد بياييد تجارت كنيد؛ معامله حرام نكنيد، معامله ربوى نكنيد. اگر كسى مى‏خواست دير به دنبال كسبش برود، على مى‏گفت زود پاشو برو: اغْدوا الى عِزِّكُمْ (2). اين مرد عابد اينچنين بود. اول بار من اين حديث را از مرحوم آيت اللَّه العظمى بروجردى شنيدم. يك وقت مرد فقيرى، متكدى‏اى آمده بود به ايشان چسبيده بود و چيزى مى‏خواست. ايشان به قيافه‏اش نگاه كرد، ديد مردى است كه مى‏تواند كار و كاسبى بكند، گدايى برايش حرفه شده است. نصيحتش كرد. از جمله همين جمله على عليه السلام را فرمود، گفت اميرالمؤمنين به مردم فرياد مى‏كرد: اغْدوا الى عِزِّكُمْ صبح زود به دنبال عزت و شرف خودتان برويد، يعنى برويد دنبال كار و كسب و روزى‏تان. انسان وقتى كه از خود درآمد داشته باشد و زندگى‏اش را خود اداره كند، عزيز است. كار و كسب، عزت و شرافت است.
اين را مى‏گويند نمونه يك مسلمان واقعى. در عبادت اول عابد است. در مسند قضا كه مى‏نشيند، يك قاضى عادل است كه يك سر مو از عدالت منحرف نمى‏شود. ميدان جنگ مى‏رود، يك سرباز و يك فرمانده شجاع است؛ يك فرمانده درجه اول كه خودش فرمود: من از اول جوانى جنگيده‏ام و در جنگ تجربه دارم. روى كرسى خطابه مى‏نشيند، اول خطيب است. روى كرسى تدريس مى‏نشيند، اول معلم و مدرّس است، و در هر فضيلتى همين‏طور است. اين، نمونه كامل اسلام است.
اسلام هرگز نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ را نمى‏پذيرد كه بگوييم اين گوشه اسلام را قبول داريم ولى آن گوشه‏اش را قبول نداريم. انحرافات در دنياى اسلام از همين جا پيدا شده و مى‏شود كه ما يك گوشه را بگيريم و بچسبيم ولى گوشه‏هاى ديگر را رها كنيم. به اين ترتيب قهراً همه را خراب و فاسد مى‏كنيم. همين طورى كه روش بسيارى از زاهد مسلكان ما در گذشته غلط بود، روش كسانى كه تمام اسلام را در كتاب مفتاح مثلًا جستجو مى‏كردند، در بياض (3) و دعا جستجو مى‏كردند غلط بود، روش كسانى هم كه بكلى از دعا و عبادت و نافله و فريضه استعفا داده و فقط مى‏خواهند در مسائل اجتماعى اسلام بينديشند غلط است.

پاورقى:
1- وسائل الشيعه، ج 12/ ص 282، ح 1.
2- همان، ص 4، ح 10.
3- كتاب دعا


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏23، صفحه 504 الى 508
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
sedmomen
#16 ارسال شده : 1389 تير پنجشنبه, 10 14:19:04(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
وضوى على عليه السلام‏
ما ادّعا مى‏كنيم كه شيعه على هستيم. شيعه على كه با اسم نمى‏شود برادر! آن كسى كه وضوى على را شرح داده است مى‏گويد: على بن ابى طالب آمد وضو بگيرد. تا دست به آب برد (آن استحباب اوّلى كه انسان دستش را مى‏شويد) گفت: بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ، اللَّهُمَّ اجْعَلْنى مِنَ التَّوّابينَ وَاجْعَلْنى مِنَ الْمُتَطَهِّرينَ به نام تو و به تو، خدايا مرا از توبه كاران قرار بده، مرا از پاكيزگان قرار بده! توبه يعنى پاكيزه كردن خود. على عليه السلام وقتى سراغ آب مى‏رود، چون آب رمز طهارت است به ياد توبه مى‏افتد. دستش را كه تميز مى‏كند، به ياد پاكيزه كردن روح خودش مى‏افتد. به ما مى‏گويد وقتى با اين آب، با اين طَهور، با اين ماده‏اى كه خدا آن را وسيله پاكيزگى قرار داده است مواجه مى‏شوى، وقتى سراغ اين ماده مى‏روى، چشمت به آن مى‏افتد و دستت را با آن مى‏شويى و پاكيزه مى‏كنى، بفهم كه يك پاكيزگى ديگرى هم هست و يك آب ديگرى هم هست كه آن پاكيزگى، پاكيزگى روح است و آن آب، آب توبه است. آن شخص مى‏گويد على عليه السلام دستهايش را كه شست، روى صورتش آب ريخت و گفت: اللَّهُمَّ بَيِّضْ وَجْهى يَوْمَ تَسْوَدُّ فيهِ الْوُجوهُ وَ لاتُسَوِّدْ وَجْهى يَوْمَ تَبْيَضُّ فيهِ الْوُجوهُ.
صورت را دارد مى‏شويد و برحسب ظاهر نورانى مى‏كند. وقتى كه صورتش را با آب مى‏شويد برّاق مى‏شود ولى على كه به اين قناعت نمى‏كند، اسلام هم به اين قناعت نمى‏كند. اين خوب است و بايد هم باشد اما بايد توأم با يك پاكيزگى ديگر، با يك نورانيت ديگر، با يك سفيدى چهره ديگر باشد. فرمود: خدايا! چهره مرا سفيد گردان آنجا كه چهره‏ها تيره و سياه مى‏شود (قيامت). خدايا! آنجا كه چهره‏هايى سفيد مى‏شود چهره مرا سياه مكن، مرا روسفيد گردان. آنجا كه افراد، روسياه و يا روسفيد مى‏شوند، مرا روسياه مكن. بعد روى دست راستش آب ريخت و گفت: اللَّهُمَّ اعْطِنى كِتابى بِيَمينى وَ الْخُلْدَ فِى الْجَنانِ بِيَسارى وَ حاسِبْنى حِساباً يُسْراً پروردگارا! در قيامت نامه عمل مرا به دست راستم بده (چون نامه عمل سعادتمندها به دست راستشان داده مى‏شود). خدايا! در آنجا از من آسان حساب بكش (به ياد حساب آخرت مى‏افتد). بعد روى دست چپش آب ريخت و گفت: اللَّهُمَّ لا تُعْطِنى كِتابى بِشِمالى وَ لا مِنْ وَراءِ ظَهْرى وَ لا تَجْعَلْها مَغْلولَةً الى‏ عُنُقى وَ اعوذُ بِكَ مِنْ مُقَطَّعاتِ النّيرانِ پروردگارا! نامه عمل مرا به دست چپم مده و نيز آن را از پشت سر به من مده (نامه عمل عده‏اى را از پشت سر به آنها مى‏دهند نه از پيش رو كه آن هم رمزى دارد).
خدايا! اين دست مرا مغلول و غُل شده در گردنم قرار مده. خدايا! از قطعات آتش جهنم به تو پناه مى‏برم. مى‏گويد بعد ديدم مسح سر كشيد و گفت: (اللَّهُمَّ غَشِّنى بِرَحْمَتِكَ وَ بَرَكاتِك):َ خدايا! مرا به رحمت و بركات خودت غرق كن. مسح پا را كشيد و گفت: (اللَّهُمَّ ثَبِّتْ قَدَمَىَّ عَلَى الصِّراطِ يَوْمَ تَزِلُّ فيهِ الْاقْدامُ): خدايا! اين دو پاى مرا بر صراط ثابت بدار و ملغزان، آن روزى كه قدمها مى‏لغزند (وَاجْعَلْ سَعْيى فيما يُرْضيكَ عَنّى)«وسائل، ج 1/ ص 282، ح 1؛ اربعين شيخ بهايى، حديث 5»: خدايا! عمل و سعى مرا، روش و حركت مرا در راهى قرار بده كه رضاى تو در آن است. وضويى كه اينقدر با خواست و خواهش و توجه توأم باشد، يك جور قبول مى‏شود و وضويى كه ما مى‏گيريم جور ديگر.
پس نماز را نبايد استخفاف كرد و سبك شمرد. نبايد انسان كوشش كند كه در نماز فقط به واجباتش قناعت كند و بگويد برويم ببينيم فتواى مرجع تقليد چيست؛ آيا مى‏گويد سه تا سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ للَّهِ وَ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ اكْبَر بايد گفت يا يكى هم كافى است؟ مجتهد بايد فتوايش را بگويد. مجتهد مى‏گويد يكى هم كافى است، احتياط مستحبى اين است كه سه تا گفته شود. ديگر ما نبايد بگوييم حالا كه گفته‏اند يكى كافى است، ما هم يكى بيشتر نمى‏خوانيم. اين، فرار از نماز است. ما بايد طورى باشيم كه وقتى هم مجتهد به ما مى‏گويد يكى واجب است و دو تاى ديگر مستحب، بگوييم ما مغتنم مى‏شماريم و آن دو تاى ديگر را هم مى‏گوييم.


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏23، صفحه 511 الى 513
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
sedmomen
#17 ارسال شده : 1389 تير پنجشنبه, 10 14:29:23(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
نصيحت على عليه السلام‏
شخصى آمد خدمت مولاى متقيان على عليه السلام و گفت: يا اميرالمؤمنين! مرا نصيحت كن. على عليه السلام نصايح زيادى كرد. دو جمله اولش را برايتان عرض مى‏كنم، فرمود: (لا تَكُنْ مِمَّنْ يَرْجُو الْاخِرَةَ بِغَيْرِ عَمَلٍ وَ يُرَجِّى التَّوْبَةَ بِطولِ الْامَلِ، يَقولُ فِى الدُّنْيا بِقَوْلِ الزّاهِدينَ وَ يَعْمَلُ فيها بِعَمَلِ الرّاغِبينَ)(نهج البلاغه فيض الاسلام، حكمت 142). همين دو جمله فعلًا ما را بس. فرمود: نصيحت من به تو اينكه از آن كسان مباش كه اميد به آخرت دارد اما مى‏خواهد بدون عمل به آخرت برسد؛ مثل همه ما. ما مى‏گوييم حبّ على بن ابى طالب كافى است. تازه حبّ ما حبّ حقيقى نيست؛ اگر حبّ حقيقى بود عمل هم پشت سرش بود. مى‏گوييم همين وابستگى ظاهرى كافى است! خيال مى‏كنيم على عليه السلام از كسانى است كه احتياج دارد، و اگر افرادى انتساب دروغين هم داشته باشند ديگر بسيار خوب، ما عجالتاً سياهى لشكر مى‏خواهيم، سياهى لشكر هم كافى است! ما خيال مى‏كنيم يك گريه دروغين بر امام حسين كافى است. ولى اميرالمؤمنين فرمود اينها دروغ است. اگر حبّ على بن ابى طالب تو را به عمل كشاند، بدان حبّ تو صادق و راستين است. اگر گريه بر حسين بن على تو را به سوى عمل كشاند، بدان كه تو بر حسين بن على گريه كرده‏اى و گريه تو راستين است. اگر نه، فريب شيطان است.
جمله دوم: وَ يُرَجِّى التَّوْبَةَ بِطولِ الْامَلِ اى مرد! از آن كسان مباش كه احساس نياز به توبه را در وجود خود دارند اما هميشه مى‏گويند دير نمى‏شود، وقت باقى است. برادر! اگر على بيايد و من و تو هم برويم خدمتش و بگوييم آقاجان! ما را نصيحت كن، چنين جمله‏اى به ما مى‏گويد: لا تَكُنْ مِمَّنْ يَرْجُو الْاخِرَةَ بِغَيْرِ عَمَلٍ وَ يُرجِّى التَّوْبَةَ بِطولِ الْامَلِ. تا كى بگوييم آقا دير نمى‏شود، حالا وقت باقى است؟! تا هنوز جوان هستيم مى‏گوييم‏اى آقا! جوان بيست ساله كه ديگر وقت توبه كردنش نيست. عجيب اين است كه بعضى افراد پير و كهنسال وقتى يك جوان را مى‏بينند كه متوجه عبادت است و به گناه خودش توجه دارد و در حال توبه و ندامت است، مى‏گويند:
اى آقا! تو جوانى، هنوز وقت اين حرفها براى تو نرسيده. اتفاقاً جوانى بهترين وقتش است. يك شاخه تا وقتى كه هنوز تازه است، آمادگى بيشترى براى راست شدن دارد؛ هرچه بزرگتر و خشكتر بشود، آمادگى‏اش كمتر مى‏شود. بعلاوه، چه كسى به اين جوان قول داده كه او پا به سن بگذارد، ميانه مرد بشود، از ميانه مردى بگذرد و پير بشود؟ تا جوانيم مى‏گوييم جوانيم. در ميانه مردى هم كه مى‏گوييم حالا خيلى وقت داريم، توبه وقتش پيرى است، وقتى كه پير شديم، از همه كارها افتاديم و همه قدرتها از ما گرفته شد، آن وقت توبه مى‏كنيم. نمى‏دانيم كه اشتباه كرده‏ايم؛ آن وقت اتفاقاً هيچ توبه نمى‏كنيم، آن وقت ديگر حال توبه برايمان نمى‏ماند، آنقدر در زير بار معاصى كمر ما خم شده است كه دل ما ديگر حاضر براى توبه كردن نيست. دل يك جوان آماده‏تر است براى توبه كردن تا دل يك پير. چه خوب مى‏گويد مولوى: (خاربن در قوّت و برخاستن *** خاركن در سستى و در كاستن) مثلى مى‏آورد، مى‏گويد شخصى خارى را در سر راه مردم كاشته بود. اين خار بزرگ شد. گفتند: آقا بيا اين خار را بكَن. گفت: دير نمى‏شود، بوته خارى است كنده مى‏شود. دوباره گفتند. باز گفت: دير نمى‏شود، حالا مى‏كَنيم، يك سال ديگر مى‏كَنيم! سال بعد بوته خار بزرگتر شد ولى خاركن چطور؟ پيرتر شده. گفتند: بيا بكن. گفت: دير نمى‏شود، بعد مى‏كَنيم. سال به سال بوته خار بيشتر رشد مى‏كرد، بيشتر ريشه مى‏دوانيد، تنه‏اش كلفت‏تر، خارهايش تيزتر و خطرش بيشتر مى‏شد اما خاركن پيرتر و از نيرويش كاسته مى‏شد: (خاربن در قوّت و برخاستن *** خاركن در سستى و در كاستن) مى‏خواهد بگويد اين ملكات رذيله، اخلاق فاسد، روزبه روز در وجود تو مثل آن بوته خار بيشتر رشد مى‏كند، بيشتر ريشه مى‏دواند، تنه‏اش كلفت‏تر، خارهايش تيزتر و خطرش بزرگتر مى‏شود، ولى تو خودت روزبه روز پيرتر مى‏شوى و از نيرويت، از آن نيروهاى مقدس تو كاسته مى‏شود. وقتى كه جوان هستى، مثل يك آدم قوى و نيرومندى هستى كه مى‏خواهد يك نهال را بكَند؛ به سرعت مى‏كنى، ريشه‏اش را هم مى‏كنى مى‏اندازى دور. اما وقتى كه پير شدى، مثل يك آدم سست قوّه‏اى هستى كه مى‏خواهد يك درخت قوى را با دست خودش بكَند، هرچه زور مى‏زند درخت از ريشه در نمى‏آيد.
به خدا قسم يك روزش يك روز است، يك ساعتش يك ساعت است، يك شب را اگر به تأخير بيندازيم اشتباه مى‏كنيم! نگوييد فردا شب شب بيست و سوم ماه رمضان است، يكى از ليالى قدر است و براى توبه بهتر است؛ نه، همين امشب از فردا شب بهتر است، همين ساعت از يك ساعت بعد بهتر است، هر لحظه از لحظه بعدش بهتر است. عبادت بدون توبه قبول نيست، اول بايد توبه كرد. گفت: «شستشويى كن و آنگه به خرابات خرام» اول بايد شستشو كرد، بعد وارد آن محل پاك و پاكيزه شد.
ما تا توبه نكنيم، چه عبادتى مى‏كنيم؟! ما توبه نمى‏كنيم و روزه مى‏گيريم! توبه نمى‏كنيم و نماز مى‏خوانيم! توبه نمى‏كنيم و به حج مى‏رويم! توبه نمى‏كنيم و قرآن مى‏خوانيم! توبه نمى‏كنيم و ذكر مى‏گوييم! توبه نمى‏كنيم و در مجالس ذكر شركت مى‏كنيم! به خدا قسم اگر شما يك توبه بكنيد تا پاك بشويد و بعد يك شبانه روز با حالت توبه و پاكى نماز بخوانيد، همان يك شبانه روز به اندازه ده سال شما را جلو مى‏برد و به مقام قرب پروردگار مى‏رساند. سوراخ دعا را گم كرده‏ايم، راهش را بلد نيستيم.
شخصى آمد خدمت اميرالمؤمنين على عليه السلام استغفار كرد. او هم مثل ما خيال مى‏كرد توبه كردن، گفتن اسْتَغْفِرُاللَّهَ رَبّى وَ اتوبُ الَيْه است و اگر غين‏اش را هم خيلى غليظ بگوييم ديگر توبه ما خيلى بهتر است! على عليه السلام فهميد اين بدبخت چقدر گمراه است. كم اتفاق مى‏افتد كه او اين‏جور حدّت به خرج بدهد و با لحن تندى سخن بگويد ولى اينجا با لحن تندى سخن گفت، فرمود: ثَكِلَتْكَ امُّكَ، اتَدْرى مَا الْاسْتِغْفارُ؟ الْاسْتِغْفارُ دَرَجَةُ الْعِلّيّينَ اى خدا مرگت بدهد، اى مادرت به عزايت بنشيند! آيا تو مى‏دانى استغفار چيست؟ استغفار درجه مردمان بلندمرتبه است. استغفار، حالت توبه و يك حالت مقدس است، يك جوّ مقدس و پاك است. شما حالت توبه را پيدا بكنيد، واقعاً توبه بكنيد، بعد خودتان را در يك جوّ و فضاى مقدس مى‏بينيد، احساس مى‏كنيد كه لطف و عنايت الهى بر روح شما سايه افكنده است، احساس مى‏كنيد گروهى از فرشتگان دور شما را گرفته‏اند، پاك مى‏شويد، چون در حالت توبه انسان خودبينى را از دست مى‏دهد، خود را ملامت مى‏كند و گناهان خويش را در نظر مى‏گيرد.
در اسلام گفته‏اند اگر مى‏خواهى توبه كنى لازم نيست بروى پيش كشيش، پيش آخوند و گناه را به او بگويى؛ گناه را به خداى خودت بگو، چرا گناه را نزد يك بشر اقرار و اعتراف مى‏كنى؟ نزد خداى غفّارالذّنوب خودت اقرار كن. قُلْ يا عِبادِىَ الَّذينَ اسْرَفوا عَلى‏ انْفُسِهِمْ لاتَقْنَطوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ انَّ اللَّهَ يَغْفِرُالذُّنوبَ جَميعاً (زمر/ 53). اين نداى خداست: اى بندگان اسرافكار من، اى بندگان گنهكار من، اى بندگان معصيتكار من، اى بندگان من كه بر خودتان ظلم كرده‏ايد! از رحمت من نااميد مباشيد، بياييد به سوى من، من مى‏پذيرم، قبول مى‏كنم، در جوّ و فضاى توبه وارد بشويد.

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى؛ ج‏23؛ ص : 546 الى 550
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
sedmomen
#18 ارسال شده : 1389 تير پنجشنبه, 10 15:01:37(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
الهام از روش على عليه السلام‏
روش على عليه السلام به وضوح به ما مى‏آموزد كه تغيير رژيم سياسى و تغيير و تعويض پستها و برداشتن افراد ناصالح و گذاشتن افراد صالح به جاى آنها بدون دست زدن به بنيادهاى اجتماع از نظر نظامات اقتصادى و عدالت اجتماعى، فايده‏اى ندارد و اثربخش نخواهد بود. به على عليه السلام مى‏گفتند قانون كه عطف بماسبق نمى‏كند؛ شما هركارى مى‏خواهيد بكنيد، بكنيد ولى از امروز به بعد؛ مى‏خواهى رعايت عدالت بكنى، رعايت مساوات بكنى، بسيار خوب ولى از امروز؛ آنچه كه در زمان خليفه پيشين صورت گرفته است مال سابق است و ارتباطى به دوران حكومت شما ندارد. و على عليه السلام در جواب همه اين به اصطلاح نصيحتها مى‏فرمود: خير، قانون الهى عطف بماسبق مى‏كند: انَّ الْحَقَّ الْقَديمَ لا يُبْطِلُهُ شَىْ‏ءٌ حق كهنه را چيزى نمى‏تواند باطل كند؛ وقتى بر من ثابت است كه حق اين است و باطلْ آن- ولو سالها از آن گذشته- فرقى نمى‏كند، من بايد حق را به موضع اصلى‏اش برگردانم.


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏24، صفحه 229 و 230
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
abbase1385
#19 ارسال شده : 1389 تير شنبه, 12 13:53:50(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
عدالت از نظر على عليه السلام
(1) لَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَ انْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ انَّ اللَّهَ قَوِىٌّ عَزيزٌ (2) * انَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسانِ وَ ايتاءِ ذِى الْقُرْبى‏ وَ يَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْىِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرونَ (3). اين دو آيه كريمه از دو سوره است و هركدام در يك جا از قرآن است. آيه اول آيه بيست و پنجم از سوره حديد است و آيه دوم آيه نودم از سوره نحل است. در هر دو آيه از يك مطلب ياد شده و آن موضوع عدالت است. البته هر آيه مطلب اضافه‏اى نسبت به ديگرى دارد.
در آيه اول مى‏فرمايد: «ما پيغمبران خود را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنها كتاب و مقياس و وسيله اندازه‏گيرى فرستاديم تا مردم بر ميزان عدالت عمل كنند؛ آهن فرستاديم كه فلزى محكم و باصلابت است و منافعى براى حيات بشر در بر دارد. علت ديگرِ فرستادن پيغمبران اين است كه آمدن آنها وسيله امتحانى باشد و معلوم و روشن شود كه چه كسى به يارى حق و اهل حق مى‏شتابد و چه كسى نمى‏شتابد. خداوند نيرومند و غالب است.» در آيه دوم مى‏فرمايد: «خدا امر مى‏كند به عدالت و به نيكى و كمك و صله ارحام، و نهى مى‏كند از كارهاى زشت و بد و ظلم؛ خداوند پند مى‏دهد تا شما متذكر بشويد.»
در آيه اول هدف كلى اديان آسمانى را برقرار شدن موازين عدالت ذكر مى‏كند و در آيه دوم به عنوان يك اصل از اصول و مبانى كلى اسلام و به عنوان معرفى روح اسلام مى‏فرمايد: خداوند به عدل و احسان امر مى‏كند و از فحشاء و زشت‏كاريها و بديها و ظلمها نهى مى‏كند. موضوع عدل و احسان، خصوصاً موضوع عدل، گذشته از اينكه در خود قرآن كريم مكرر ذكر شده، در تاريخ اسلام و در ميان مسلمين فصلى طولانى دارد (چه از نظر علمى در تاريخ علوم اسلامى و چه از نظر عملى و اجرايى در تاريخ اجتماعى و سياسى اسلام) و چون واقعاً يكى از اركان اسلام اصل عدل است شايسته است كه در اطراف آن صحبت شود، مخصوصاً ما شيعيان كه يكى از اصول دين را عدل مى‏دانيم.

پاورقى:
1- اين سخنرانى در شب 19 رمضان 1381 هجرى قمرى( 1340 هجرى شمسى) ايراد شده است.
2- حديد/ 25.
3- نحل/ 90.



منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏25، ص: 221 و 222
abbase1385
#20 ارسال شده : 1389 تير شنبه, 12 13:58:07(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
على، شهيد عدالت‏
راستى كه علىّ مرتضى مجسمه عدل و نمونه رحمت و محبت و احسان بود. امشب شب ضربت خوردن اين شهيد عدالت است، ضربتى كه در راه تصلب و انعطاف‏ناپذيرى از حق و عدالت و دفاع از حقوق انسان خورد و در عين حال همين ضربت به مرارتها و مجاهدتها و مشقتها و رنجهاى او در اين راه خاتمه داد و او را در حال انجام وظيفه از پا درآورد، ضربتى كه خود او را آسوده كرد اما جهان اسلامى را تا ابد در مرگ چنين امام عادلى- كه اگر حكومتش مدتى ادامه پيدا مى‏كرد، جامعه نمونه كامل و درخشان اسلامى جامه عمل مى‏پوشيد- سوگوار ساخت.
اينكه خود او را آسوده و راحت كرد و از نظر شخص خودش آسايش يافت، تعبيرى است كه از كلام خودش اقتباس كرده‏ام. در همان حال كه در اثر آن ضربت در بستر افتاده بود فرمود: مَثَل من مَثَل تشنه‏اى است كه در شب تاريك در صحراى بى‏پايانى در جست و جوى آب روان باشد و ناگهان به آب برسد، و من هميشه از خداوند مى‏خواستم كه هروقت مقرر شده بميرم در بستر نميرم، در راه خدا كشته شوم و اين آرزوى من بود كه به آن رسيدم: وَ ما كُنْتُ الّا كَقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبٍ وَجَدَ «نهج‏البلاغه، نامه 23».

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏25، ص: 223
abbase1385
#21 ارسال شده : 1389 تير شنبه, 12 14:02:33(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
كلام على عليه السلام‏
روايت ديگرى است كه در نهج‏البلاغه نيز هست. اميرالمؤمنين على عليه السلام به شخصى فرمود: آيا مى‏خواهى من الآن به تو بگويم اين اسب تو كه آبستن است كرّه‏اش ماده است يا نر؟ گفت: يا اميرالمؤمنين! اين كه غيب است؛ شما مگر غيب مى‏دانيد؟ خنديد، فرمود اين كه غيب نيست، تَعَلُّمٌ مِنْ ذى عِلْمٍ «نهج‏البلاغه، خطبه 126»: شاگردى است. يك نادانى از يك عالم آموخته. آن عالم هم كه پيغمبر باشد در ذات خودش نادانى بوده، از عالمى كه علمْ ذاتش است (خدا) آموخته است. نه من غيب مى‏دانم نه پيغمبر. خدا غيب را مى‏داند، خدا به پيغمبرش گفته و پيغمبرش به ما گفته است. اين كه غيب نيست؛ يعنى آن خبرهايى كه انبيا مى‏دهند آنها تعلم است نه علم غيب. علم غيب در اصطلاح قرآن يعنى يك كسى از ذات خود بدون تعلم غيب را بداند؛ او عالم الغيب است. خدا عالم الغيب است، پيغمبر و امام متعلم‏الغيب هستند. پس علم غيب يك مسأله است، تعلم غيب مسأله ديگرى است به نصّ خود قرآن كه مى‏فرمايد: عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ احَداً. الّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسولٍ احدى را [بر غيب خود] آگاه نمى‏كند مگر آنكه كسى از پيامبران و رسولان خودش را بپسندد كه او را يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ مطلع مى‏كند؛ خودش او را بر غيب خودش مسلط مى‏كند يعنى آگاه مى‏كند، او را متعلم‏الغيب مى‏كند. فَانَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً. خداى متعال نه تنها پيغمبران را به غيب آگاه مى‏كند، بلكه همچنين پيغمبران در كنف حفظ الهى هستند. اينجا يك تعبير عجيب و مخصوصى هست.


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏27، صفحه 815 و 816
abbase1385
#22 ارسال شده : 1389 تير شنبه, 12 14:06:28(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
بيان على عليه السلام‏
چه بيان خوبى دارد على عليه السلام در نهج‏البلاغه! اصحابش را مخاطب قرار داده. مردم وقتى كه به رفاه زياد و عيش و تنعم عادت كردند، خصلت عيش و تنعم و رفاه‏زدگى كم‏حوصلگى و كم‏صبرى و زودرنجى و پر توقعى و امثال اينهاست. از على عليه السلام انتظارات زيادى داشتند؛ مى‏گفتند براى ما كافى است كه دور و بر تو هستيم؛ مگر غير از اينكه دور و بر تو هستيم كار ديگرى هم بايد انجام دهيم؟! پس چرا فتح و پيروزى زود نصيب ما نمى‏شود؟ مگر ما كه دور تو را گرفته‏ايم بر حق نيستيم؟
مى‏فرمود: شما زمان پيغمبر را- كه دور نشده- در نظر بگيريد؛ ببينيد خداوند به پيغمبر- كه اصل حق بود- چه وقت نصرت را عنايت كرد، چقدر پيغمبر و يارانش استقامت به خرج دادند تا در نهايت امر پيروز شدند. شما خيال كرده‏ايد اين يك لقمه ساده‏اى بود كه همان روز اول به آنها رسيد؟
آنگاه مى‏فرمايد سيزده سال مكه به جاى خود كه چه رنجهايى پيغمبر اكرم شخصاً متحمل شدند و چه رنجهايى اصحاب پيغمبر متحمل شدند! تازه دوره مدينه رسيده كه دوره پيروزيشان است. وضع جنگها در دوره مدينه را تشريح مى‏كند، مى‏فرمايد: وَ لَقَدْ كُنّا مَعَ رَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله نَقتُلُ آباءَنا وَ ابْناءَنا وَ اخْوانَنا ما همراه پيغمبر بوديم، بزرگترين امتحانات و آزمايشها پيش پاى ما گذاشته مى‏شد. گاهى مجبور بوديم پسران خودمان را بكشيم چون به جنگمان آمده بودند، پدرانمان را بكشيم چون در گروه مخالف بودند، برادران خودمان را بكشيم چون در گروه مخالف بودند.
گاهى با دشمن آنچنان روبرو مى‏شديم كه وَ لَقَدْ كانَ الرَّجُلُ مِنّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنا يَتَصاوَلانِ تَصاوُلَ الْفَحْلَيْن. شترهاى نر را ديده‏ايد كه گاهى به جان همديگر مى‏افتند؟ چگونه يكديگر را در بغل مى‏گيرند، اين مى‏خواهد او را به زمين بزند او مى‏خواهد اين را! يعنى جنگ تن به تن ما به حالت كشتى‏گيرى رسيده بود. فَمَرَّةً لَنا مِنْ عَدُوِّنا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنّا «نهج‏البلاغه، خطبه 56»: هيچ‏كس هم قول نداده بود كه هميشه ما [برتر باشيم؛] حالا كه ما همراه پيغمبر هستيم پس حتماً بايد طرف پيروز باشيم؛ گاهى به سود ما بود به ضرر دشمن، گاهى هم به سود دشمن بود به ضرر ما. چنين بود تا وقتى كه صدق نيّات ما به ظهور رسيد يعنى واقعاً آنچه كه بايد از درون ما بجوشد جوشيد، آنوقت خداوند پيروزى خودش را بر ما نازل كرد. شما چه توقعى داريد؟! چرا اينقدر پر توقع شده‏ايد؟!
وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَى الطَّريقَةِ لَاسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً. اگر بر اين طريقت استقامت بورزند آن وقت است كه آنها را از آب فراوان سيراب خواهيم كرد؛ مقصود اين است كه نعمتهاى ما از زمين و آسمان به سر مردم خواهد ريخت. مفسرين گفته‏اند اين آيه مثل آيه «وَ لَوْ انَّ اهْلَ الْقُرى‏ امَنوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْارْضِ» « اعراف/ 96» است؛ يعنى درهاى بركتها به روى مردم باز خواهد شد.


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏27، صفحه 800 و 801
abbase1385
#23 ارسال شده : 1389 تير شنبه, 12 14:09:10(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
على عليه‏السلام و دعواى دو نفر
در حديث است كه روزى اميرالمؤمنين على عليه السلام- طبق همان قاعده‏اى كه هميشه داشتند و در همان ايام خلافت خودش تنها راه مى‏رفت و حتى در جاهاى خلوت مى‏رفت و شخصاً اوضاع و احوال را تفتيش مى‏كرد- در يكى از كوچه باغ‏هاى كوفه راه مى‏رفت، يك وقت فريادى شنيد: الْغَوْث! الْغَوْث! به فريادم برسيد! به فريادم برسيد! معلوم بود جنگ و دعوايى است، فردى دارد مى‏خورد و فردى هم دارد مى‏زند. به سرعت به طرف آن صدا دويد و فرياد مى‏كرد: يا الْغَوْث، يا الْغَوْث! دو نفر با هم زد و خورد مى‏كردند، يكى ديگرى را مى‏زد. تا امام رسيد دعواى اينها تمام شد (شايد هم امام عليه السلام آنها را صلح داد). معلوم شد آن دو نفر با هم رفيق هستند. وقتى امام خواست كتك‏زننده را جلب كند و ببرد، كتك‏خورده گفت: من از او گذشتم.
امام فرمود: بسيار خوب، تو گذشتى، اين حق خصوصى خودت است، از حق خودت گذشتى؛ اما يك حقى هم سلطان دارد (سلطان يعنى حكومت) و يك مجازاتى هم حكومت بايد بكند، اين را ديگر تو نمى‏توانى بگذرى زيرا به تو مربوط نيست. از حق عمومى نمى‏توان گذشت و در موارد حق عمومى، اسلام هم نمى‏گذرد اما در حدود خصوصى [مى‏توان از حق خود گذشت.] اين كه كسى كه به يك فرد مجرم و گنهكار كمك مى‏كرده بخواهد كمك خود را قطع كند، يك مسئله خصوصى است [و حق دارد اين كار را بكند، ولى به او مى‏گويند] تو به اندازه خودت عفو كن و ترتيب اثر نده. اين است كه قرآن باز دستور به عفو و گذشت مى‏دهد و مى‏خواهد تا حد امكان از راه محبت و نيكى جبران كند.

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏26، ص: 430
abbase1385
#24 ارسال شده : 1389 تير شنبه, 12 14:18:42(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
تعريف عدالت از نظر على عليه السلام‏
از على عليه السلام سوال شد كه آيا جود افضل است يا عدل؟ جوابى كه حضرت دادند اين بود كه عدل افضل است. دو دليل هم ذكر كرده بودند: يكى اينكه عدل هر چيزى را در محل خود قرار مى‏دهد و اما جود اشياء را از محل خود خارج مى‏كند. نفرمود كه عدل به اين دليل از جود بهتر است كه همه مردم را در يك رديف و يك صف قرار مى‏دهد و هيچ فرقى بين آنها نمى‏گذارد، فرمود: عدل به اين دليل از جود افضل است كه هر چيزى را در جاى خود و محل خود قرار مى‏دهد.
مولوى مى‏گويد:
عدل، وضع نعمتى در موضعش *** نى به هر بيخى كه باشد آبكش‏
ظلم چبود وضع در ناموضعى*** كه نباشد جز بلا را منبعى‏
عدل چبود آب ده اشجار را *** ظلم چبود آب دادن خار را

پس جواب اميرالمؤمنين درباره عدل و جود مبتنى بر اين است كه مقتضاى عدالت اين نيست كه الغاى همه تفاوتها بين افراد بشود، مقتضاى عدالت رعايت استحقاقهاست. اينجاست كه- همان طورى كه عرض كردم- سؤال دوم پيش مى‏آيد كه ملاك استحقاق و عدم استحقاق، بجا بودن و بيجا بودن چيست؟


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏25، صفحه 243 و 244
abbase1385
#25 ارسال شده : 1389 تير شنبه, 12 14:21:30(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
چه عدالتى موجب شهادت على شد؟
به هر حال چون امشب چنين شبى است، در طليعه سخنم در اين چند شب شمه‏اى از عدالتها و احسانهاى مولاى متقيان عرض مى‏كنم و در اطراف اين كلمه توضيح مى‏دهم كه چگونه عدالت على عليه السلام قاتلش شد و چگونه تصلبش در اين راه، آشوبها و فتنه‏ها از طرف آنها كه عدالت على مستقيماً بر ضرر آنها بود بپا كرد، و اين عدالت چه جور عدالتى بود؟ آيا يك عدالت صرفاً اخلاقى بود نظير آنچه مى‏گوييم: امام جماعت يا قاضى يا شاهد طلاق يا بيّنه شرعى بايد عادل باشد. اين جور عدالتها كه باعث قتل كسى نمى‏شود، بلكه بيشتر باعث شهرت و محبوبيت و احترام مى‏گردد.
آن نوع عدالت مولى كه قاتلش شناخته شد، در حقيقت فلسفه اجتماعى او و نوع تفكر مخصوصى بود كه در عدالت اجتماعى اسلامى داشت و خودش شديداً اصرار مى‏ورزيد كه عدالت اجتماعى اسلام و فلسفه اجتماعى اسلام صرفاً همين را اقتضا مى‏كند.
او تنها عادل نبود، عدالتخواه بود. فرق است بين عادل و عدالتخواه، همان طورى كه فرق است بين آزاد و آزاديخواه؛ يكى آزاد است يعنى خودش شخصاً مرد آزادى است و يكى آزاديخواه است يعنى طرفدار آزادى اجتماع است و آزادى هدف و ايده اجتماعى اوست. علم هم همين طور است: يكى شخصاً عالم است، يكى علاوه بر اين طرفدار عموميت علم و سواد و تعليم عمومى است. همين طور است عدالت: يكى شخصاً آدم عادلى است و يكى عدالتخواه است، عدالت فكر اجتماعى اوست. باز مثل اينكه يكى صالح است و ديگرى اصلاح‏طلب. در آيه كريمه قرآن مى‏فرمايد: كونوا قَوّامينَ بِالْقِسْطِ «نساء/ 135». قيام به قسط يعنى اقامه و بپاداشتن عدل، و اين غير از عادل بودن از جنبه شخصى است.


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏25، صفحه 223 و 224
ehsane20025
#26 ارسال شده : 1389 تير ﺳﻪشنبه, 15 23:19:18(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 165
امتیازات: 204

تشکرها: 14 بار
9 تشکر دریافتی در 9 ارسال
على عليه السلام در ساعات آخر عمر
شگفت انگيزترين دوره‏هاى زندگى على عليه السلام در حدود چهل و پنج ساعت است. على عليه السلام چند دوره زندگى دارد: از تولد تا بعثت پيغمبر، از بعثت پيغمبر تا هجرت، از هجرت تا وفات پيغمبر كه دوره سوم زندگى على عليه السلام است و شكل و رنگ ديگرى دارد، از وفات پيغمبر تا خلافت خودش (آن بيست و پنج سال) دوره چهارم زندگى على عليه السلام است، و دوره خلافت چهارسال و نيمه‏اش دوره ديگرى از زندگى اوست. على عليه السلام يك دوره ديگرى هم دارد كه اين دوره از زندگى او كمتر از دو شبانه روز است و شگفت انگيزترين دوره‏هاى زندگى على عليه السلام است، يعنى فاصله ضربت خوردن تا وفات. انسان كامل بودنِ على عليه السلام اينجا ظاهر مى‏شود، يعنى در لحظاتى كه مواجه با مرگ شده است (1). اولين عكس العمل على عليه السلام در مواجهه با مرگ چه بود؟ ضربت كه به فرق مباركش وارد شد، دو جمله از او شنيده شد. يك جمله اينكه: «اين مرد را بگيريد» و ديگر اينكه: فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ قسم به پروردگار كعبه كه رستگار شدم؛ به شهادت نائل شدم، شهادت براى من رستگارى است.
على عليه السلام را آوردند و در بستر خواباندند. طبيبى به نام اثيربن عمرو را- كه از تحصيل كرده‏هاى جندى شاپور و عرب بود و در كوفه مى‏زيست- براى معاينه زخم اميرالمؤمنين آوردند. حضرت را با وسايل آن زمان معاينه كرد. نوشته‏اند رگى از شُش گوسفند را كه گرم بود لاى زخم گذاشت و با اين آزمايش فهميد كه زهر وارد خون حضرت شده است. لذا اظهار عجز كرد. [معمولًا احوال مريض لاعلاج را] (2) به خود مريض نمى‏گويند، به كسان او مى‏گويند، ولى او مى‏دانست كه على عليه السلام كسى نيست كه لازم باشد احوالاتش را به كسان او بگويد. پس عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! اگر وصيتى داريد بفرماييد.
وقتى‏امّ كلثوم سراغ آن لعين ازل و ابد (ابن ملجم) مى‏رود، شروع مى‏كند به بدگويى كردن به او كه پدر من با تو چه كرده بود كه چنين كارى كردى؟ بعد به او مى‏گويد: اميدوارم كه پدرم سلامت خود را بازيابد و روسياهى براى تو بماند. تا اين جمله راامّ كلثوم گفت، ابن ملجم شروع به صحبت كرد و گفت: خاطرت جمع باشد، من آن شمشير را به هزار درهم (يا دينار) خريدم و هزار درهم (يا دينار) دادم تا مسمومش كردند و من سمّى به اين شمشير خورانيده‏ام كه اگر بر سر همه مردم كوفه يكجا وارد مى‏شد، همه را از بين مى‏برد. مطمئن باش پدر تو زنده نمى‏ماند.
شگفتيهاى على عليه السلام و معجزه‏هاى (3) انسانى او در اينجا ظهور مى‏كند. جزء وصاياش مى‏گويد: با اسيرتان مدارا كنيد. و بعد مى‏فرمايد: يا بَنى عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لا الْفِيَنَّكُمْ تَخوضونَ دِماءَ الْمُسْلِمينَ خَوْضاً، تَقولونَ قُتِلَ اميرُالْمُؤْمِنينَ قُتِلَ اميرُ الْمُؤْمِنينَ. الا لا تَقْتُلُنَّ بى‏الّا قاتِلى (4): اولاد عبدالمطّلب! نكند وقتى كه من از دنيا رفتم، بين مردم بيفتيد و بگوييد اميرالمؤمنين شهيد شد، فلان كس محرّك بود، فلان كس دخالت داشت و اين و آن را متهم كنيد؛ نمى‏خواهم دنبال اين حرفها برويد، قاتل من يك نفر است. به امام حسن عليه السلام فرمود: فرزندم حسن! بعد از من اختيار او با توست. مى‏خواهى آزادش كنى آزاد كن، و اگر مى‏خواهى قصاص كنى توجه داشته باش كه او به پدر تو فقط يك ضربه زده است، به او يك ضربه بزن. اگر كشته شد، شد و اگر كشته نشد، نشد. باز هم سراغ اسيرش را مى‏گيرد: آيا به اسيرتان غذا داده‏ايد؟ آيا به او آب داده‏ايد؟ آيا به او رسيدگى كرده‏ايد؟ كاسه‏اى شير براى مولى‏ مى‏آورند؛ مقدارى مى‏نوشد، مى‏گويد: باقى را به اين مرد بدهيد تا بنوشد و گرسنه نماند.
رفتارش با دشمن اين گونه است كه باعث شده مولوى بگويد: (در شجاعت شير ربّانيستى*** در مروّت خود كه داند كيستى) اينها مردانگيهاى على عليه السلام است، انسانيتهاى على عليه السلام است. على عليه السلام در بستر افتاده و ساعت به ساعت حالش وخيم‏تر مى‏شود و سموم روى بدن مقدس او بيشتر اثر مى‏گذارد. اصحاب ناراحتند، گريه مى‏كنند، ناله مى‏كنند ولى مى‏بينند لبهاى على خندان و شكفته است، مى‏فرمايد: (وَ اللَّهِ ما فَجَأَنى مِنَ الْمَوْتِ وارِدٌ كَرِهْتُهُ وَلا طالِعٌ انْكَرْتُهُ، وَ ما كُنْتُ الّا كَقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبٍ وَجَدَ) (5): به خدا قسم آنچه بر من وارد شده است چيزى كه براى من ناپسند باشد نيست.
شهادت در راه خدا هميشه آرزوى من بوده و براى من چه از اين بهتر كه در حال عبادت شهيد شوم. وَ ما كُنْتُ الّا كَقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبٍ وَجَدَ. مَثَلى مى‏آورد كه عرب با اين مثل خيلى آشنا بود. عرب در بيابانها و به‏طور فصلى زندگى مى‏كرد و وقتى در يك جا آب و علف براى حيوانات و حشمش پيدا مى‏شد، تا وقتى كه آب و علف بود در آنجا مى‏ماند، بعد در جاى ديگرى آب و علف پيدا مى‏كرد و مى‏رفت. چون روزها خيلى گرم بود، گاهى شبها براى پيدا كردن نقطه‏اى كه آب داشته باشد مى‏رفتند، يعنى شبها دنبال آبگردى بودند (قارب به چنين كسى مى‏گويند). حضرت به مردم مى‏گويد: اى مردم! براى كسى كه در شب تاريك دنبال آب بگردد و ناگهان آب را پيدا كند، چه سرور و شعفى دست مى‏دهد؟ مَثَل من مَثَل عاشقى است كه به معشوق خود رسيده و مثل كسى است كه در يك شب ظلمانى آب پيدا كرده باشد
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند *** وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى*** آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
اين بيت همان فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَة را مى‏گويد. «از غصه نجاتم دادند» يعنى فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَة. پر حرارت ترين سخنان على عليه السلام آنهايى است كه در همين چهل و پنج ساعت (تقريباً) از ايشان صادر شده است. على عليه السلام اندكى بعد از طلوع فجر روز نوزدهم ضربت خورد و در نيمه‏هاى شب بيست و يكم روح مقدسش به عالم بالا پرواز كرد.
در لحظات آخر، همه دور بستر على عليه السلام جمع بودند. زهر به بدن مباركش خيلى اثر كرده بود و گاهى وجود مقدسش از حال مى‏رفت و به حال اغما در مى‏آمد. ولى همينكه به هوش مى‏آمد باز از زبانش دُر مى‏ريخت، حكمت و نصيحت و پند و موعظه مى‏ريخت. آخرين موعظه على عليه السلام همان موعظه بسيار بسيار پرحرارت و پرجوشى است كه در بيست ماده بيان كرده است. اول حسن و حسين و بعد بقيه اهل بيتش را مخاطب قرار مى‏دهد: حسنم! حسينم! همه فرزندانم و همه مردمى كه تا دامنه قيامت سخن من به آنها مى‏رسد، با شما هستم. (يعنى ما و شما هم مخاطب على عليه السلام هستيم). در اين كلمات، جامعيت اسلام را بيان مى‏كند: اللَّهَ اللَّهَ فِى الْايْتامِ، اللَّهَ اللَّهَ فِى الْقُرْآنِ، اللَّهَ اللَّهَ فى جيرانِكُمْ، اللَّهَ اللَّهَ فى بَيْتِ رَبِّكُمْ، اللَّهَ اللَّهَ فِى الصَّلوةِ، اللَّهَ اللَّهَ فِى الزَّكوةِ (6). .. يك يك بيان مى‏كند: خدا را، خدا را درباره يتيمان؛ خدا را، خدا را درباره قرآن؛ خدا را، خدا را درباره همسايه هاتان؛ خدا را، خدا را ... وقتى آن مطالبى را كه در نظر داشت بگويد گفت، آنها كه چشمشان به لبهاى على بود ديدند كه حال مولى‏ بيشتر منقلب شد و عرقى به پيشانى مقدسش آمد و ديگر توجهش را از مخاطبين سلب كرد. چشمها و گوشها متوجه لبهاى على بود تا ببينند على ديگر چه مى‏خواهد بگويد. يك وقت ديدند صداى على عليه السلام بلند شد: اشْهَدُ انْ لا الهَ الّا اللَّهُ وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسولُهُ. و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم‏


پاورقى:
1- شايد در جلسه ديگرى اين را توضيح دهم كه يكى از معيارهاى انسان كامل چگونگى عكس العملش در مواجهه با مرگ است.
2- [ افتادگى از نوار است.]
3- نه معجزه‏اى كه براى اثبات حقانيت است، بلكه معجزه‏اى كه بيشتر براى يك عالِم معجزه است.
4- نهج البلاغه، نامه 47
5-نهج البلاغه، نامه 23
6- بحارالانوار( چاپ سنگى)، ج 9/ ص 746 و نهج البلاغه، نامه 47



منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏23، صفحه 160 الى 164
ehsane20025
#27 ارسال شده : 1389 تير ﺳﻪشنبه, 15 23:37:14(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 165
امتیازات: 204

تشکرها: 14 بار
9 تشکر دریافتی در 9 ارسال
كليات هدفهاى اسلامى در بيان على عليه السلام‏
1. بازگشت به اسلام راستين‏
مى‏گويد هدف اول ما اين است: لِنَرُدَّ الْمَعالِمَ مِنْ دينِكَ. سيد جمال مى‏گفت بازگشت به اسلام راستين كه در واقع ترجمه فارسى همين جمله است. سنتهاى اسلامى هر كدام نشانه‏هاى راه سعادت است، معالم دين است، علامتهاى راه رستگارى است كه با اين علامتها بايد راه سعادت و تكامل را پيمود. خدايا! ما مى‏خواهيم اين نشانه‏ها را كه به زمين افتاده و رهروانْ راه را پيدا نمى‏كنند، اسلامِ فراموش‏شده را باز گردانيم.
2. اصلاح چشمگير در شهرها
وَ نُظْهِرَ الْاصْلاحَ فى بِلادِكَ. خيلى جمله عجيبى است! «نُظْهِرَ» يعنى آشكار كنيم. اصلاح نمايان و چشمگير، اصلاحى كه روشن باشد، در شهرهايت به عمل آوريم. آنقدر اين اصلاح، اساسى باشد كه [تشخيص آن‏] احتياج به فكر و مطالعه نداشته باشد، علائمش از در و ديوار پيداست؛ به عبارت ديگر سامان به زندگى مخلوقات تو دادن، شكمها را سير كردن، تن‏ها را پوشانيدن، بيماريها را معالجه كردن، جهلها را از ميان بردن، اقدام براى بهبود زندگى مادى مردم، زندگى مادى مردم را سامان دادن. على عليه السلام همچنين در نامه‏اى كه به مالك اشتر نوشته است وقتى كه هدفهاى او را براى حكومت ذكر مى‏كند كه تو چه وظيفه‏اى دارى، از جمله مى‏گويد: وَ اسْتِصْلاحَ اهْلِها وَ عِمارَةَ بِلادِها (1): انسانها را اصلاح كنى و شهرها را عمران نمايى.
3. نجات مظلومان‏
هدف سوم: فَيَأْمَنَ الْمَظْلومونَ مِنْ عِبادِكَ. آنجا كه رابطه انسان با انسان رابطه ظالم و مظلوم است، رابطه غارتگر و غارت‏شده است، رابطه كسى است كه از ديگرى امنيت و آزادى را سلب كرده است، هدف ما اين است كه مظلومان از شر ظالمان نجات پيدا كنند. در آن فرمانى كه به مالك اشتر نوشته است، جمله‏اى دارد كه عين آن در اصول كافى هم هست، به او مى‏فرمايد: مالك! تو بايد به گونه‏اى حكومت كنى كه مردم تو را به معنى واقعى تأمين‏كننده امنيتشان و نگهدار هستى و مالشان و دوست عزيز خودشان بدانند نه يك موجودى كه خودش را به صورت يك ابوالهول درآورده و هميشه مى‏خواهد مردم را از خودش بترساند، با عامل ترس مى‏خواهد حكومت كند. بعد فرمود: من اين جمله را از پيغمبر «غَيرَ مَرَّةٍ» (يعنى نه يك بار بلكه مكرر) شنيدم (2) كه: لَنْ تُقَدَّسَ امَّةٌ حَتّى‏ يُؤْخَذَ لِلضَّعيفِ حَقُّهُ مِنَ الْقَوِىِّ غَيْرَ مُتَعْتَعٍ (3): پيغمبر فرمود: هرگز امتى (4)، جامعه‏اى به مقام قداست (مقامى كه قابل تقديس و تمجيد باشد كه بشود گفت اين جامعه جامعه انسانى است) نمى‏رسد مگر آن وقت كه وضع به اين منوال باشد كه ضعيف حقش را از قوى بدون لكنت كلمه بگيرد؛ وقتى ضعيف در مقابل قوى مى‏ايستد لكنتى در بيانش وجود نداشته باشد.
اين جمله شامل دو مطلب است: يكى اين كه مردم به طور كلى روحيه ضعف و زبونى را از خود دور كنند و در مقابل قوى (هر اندازه قوى باشد) شجاعانه بايستند، لكنت به زبانشان نيفتد، ترس نداشته باشند- كه ترس از جنود ابليس است- و ديگر اين كه اصلا نظامات اجتماعى بايد طورى باشد كه در مقابل قانون، قوى و ضعيفى وجود نداشته باشد. پس على عليه السلام مى‏گويد در برنامه حكومت اسلامى ما «فَيَأْمَنَ الْمَظْلومونَ مِنْ عِبادِكَ» خدايا بندگان ستمديده تو در امنيت قرار گيرند، چنگال ستمگر را قطع كنيم.
4. بپا داشتن قوانين الهى تعطيل شده‏
چهارم: وَ تُقامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدودِكَ. در اصطلاح امروز وقتى مى‏گويند «حدود» اصطلاح فقه است. گاهى اصطلاح خاص فقه با اصطلاح حديث متفاوت است و خود فقه هم به اين مطلب توجه دارد. امروز وقتى مى‏گوييم «حدود» يعنى قوانين جزائى اسلام، ولى در اصطلاح خود قرآن يا در اصطلاح پيغمبر اگر گفته مى‏شود «حدود» (تِلْكَ حُدودُ اللَّهِ فَلاتَعْتَدوها) (5): يعنى مطلق مقررات اسلامى اعم از قوانين جزائى يا قوانين غير جزائى. در يك جامعه فاسد گاهى حدود الهى، قوانين الهى (جزائى يا غير جزائى) به حالت تعطيل در مى‏آيد. وقتى به حالت تعطيل درآمد، چون بى‏حساب وضع نشده است، نظام اجتماعى در همان قسمتِ مربوط به آن قانون به حالت نيمه تعطيل درمى‏آيد، اعم از آن كه آن قانون الهى به طور كلى تعطيل شده باشد يا به صورت تبعيض در آمده باشد يعنى در مورد بعضى اجرا مى‏شود، در مورد بعضى ديگر اجرا نمى‏شود؛ قانون قدرتش براى به تله انداختن قوى، ضعيف است و براى گرفتار كردن ضعيف، قوى است. اين يك مورد از موارد تعطيل حدود الهى است.
مى‏بينيد على عليه السلام چقدر حساسيت نشان مى‏دهد كه قانون خدا تعطيل بردار نيست ولو در مورد فرزند خودم. مى‏شنود كه عبداللَّه بن عباس، پسر عموى عزيز و مورد احترامش- كه واقعا هم از جهاتى مرد بزرگى بوده ولى بديهى است كه معصوم نبوده- مرتكب خطايى شده. به على خبر دادند كه ابن عباس، پسر عموى بزرگ تو، دانشمند و عالم تو، سياستمدار و مورد اعتماد تو در بيت‏المال تصرفى كرده است، از آن تصرفاتى كه امروز اصلا كسى آنها را به حساب نمى‏آورد. على عليه السلام نامه‏اى به او نوشته كه اين نامه در نهج‏البلاغه هست: پسر عباس! من از تو انتظار نداشتم؛ به خدا قسم اگر چنين و چنان بشود و اگر چنين بكنى، با آن شمشيرى كه به هر كس زدم يكسره به جهنم رفت و حساب و كتابى ندارد، تو را آدم خواهم كرد. بعد مى‏گويد: پسر عباس! به خداى عالم قسم اگر حسن و حسين هم چنين كارى بكنند، با همين شمشير مى‏زنمشان، و مى‏زد. اين مقدار حساسيت در مقابل اجراى قانون الهى!

پاورقى:
1- نهج‏البلاغه، نامه 53.
2- پيغمبر اكرم بعضى جمله‏ها را كه خيلى به آنها عنايت داشته مكرر مى‏گفته و به يك بار قناعت‏نمى‏كرده است.
3- نهج‏البلاغه، نامه 53.
4- كلمه« امت» مساوى است با آنچه كه امروز جامعه مى‏گوييم.
5- بقره/ 229.


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏24، ص: 113 الى 116
ehsane20025
#28 ارسال شده : 1389 تير ﺳﻪشنبه, 15 23:46:25(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 165
امتیازات: 204

تشکرها: 14 بار
9 تشکر دریافتی در 9 ارسال
على عليه السلام و كارهاى توليدى‏
على عليه السلام مردى بود كه بيش از هركسى وارد اجتماع مى‏شد و فعاليت اجتماعى و توليد ثروت مى‏كرد، ولى ثروت در كفَش قرار نمى‏گرفت، ثروت را اندوخته و ذخيره نمى‏كرد. كدام كار توليدى مشروع است كه در آن زمان وجود داشته و على عليه السلام انجام نداده است؟ اگر تجارت است او عمل كرده، اگر زراعت و باغدارى و درختكارى است او انجام داده، اگر حفر قنوات است، اگر سربازى كردن است او انجام داده است. ولى در عين حال كه همه اين كارها را مى‏كرد، زاهد بود. اتفاق مى‏افتاد كه مى‏رفت در آن باغستانهاى مدينه كه مربوط به اهل كتاب و غير مسلمانان بود و براى آنان كار مى‏كرد، خدمت مى‏كرد، مزد مى‏گرفت و بعد مزد او بود كه تبديل به نان مى‏شد. به خانه‏اش گندم و جو مى‏آورد و صدّيقه طاهره سلام اللَّه عليها با دست خودش آنها را آرد مى‏كرد، مى‏پخت و در عين حال وقتى كه به محتاجى، مسكينى، يتيمى، اسيرى برخورد مى‏كردند فوراً او را بر خودشان مقدّم مى‏داشتند. اين بود معنى زهد على عليه السلام؛ شما اين جور زاهد را پيدا كنيد.
زهد على عليه السلام همدردى بود. همدردى انسانيت است. او از حقّ صددرصد مشروع خودش هم استفاده نمى‏كرد. براى خودش فقط به اندازه يك سرباز از بيت‏المال حقوق قائل بود، ولى در همان هم قناعت مى‏كرد. حاضر نبود با شكم سير بخوابد، چرا؟ چون دل و وجدان و قلب زنده‏اش به او اجازه نمى‏داد. مى‏فرمود: اوْ ابيتَ مِبْطاناً وَ حَوْلى بُطونٌ غَرْثى‏ وَ اكْبادٌ حَرّى‏، اوْ اكونَ كَما قالَ الْقائِلُ: (وَ حَسْبُكَ داءً انْ تَبيتَ بِبِطْنَةٍ *** وَ حَوْلَكَ اكْبادٌ تَحِنُّ الَى الْقِدِّ): آيا من با شكم سير بخوابم (از چه غذايى؟ از غذاى مشروع خودش. باز هم حاضر نبود با شكم سير بخوابد. مى‏گفت در اطراف من شكمهاى گرسنه وجود دارند) در حالى كه در اطراف من شكم گرسنه هست؟ من نمى‏توانم با شكم سير بخوابم.
نه تنها همسايه ديوار به ديوار را مى‏گفت، بلكه مى‏گفت: وَ لَعَلَّ بِالْحِجازِ اوِ الْيَمامَةِ مَنْ لا طَمَعَ لَهُ فِى الْقُرْصِ (نهج‏البلاغه فيض الاسلام، نامه 45، صفحه 970): شايد در حجاز يا يمامه، كناره‏هاى خليج فارس، گرسنه‏اى باشد كه همين قرص نان هم گيرش نيايد، چطور من با شكم سير بخوابم؟!
اين است معنى زهد كه نظير اين را اگر پيدا كرديد انسانيت به آن افتخار مى‏كند، نه اين مردگى كه ما داريم كه اسم بى‏عرضگى و مردگى و بى‏حركتى خودمان را زهد گذاشته‏ايم. اين زهد نيست. زهد، زهد على عليه السلام است كه مى‏فرمايد: آيا من از كسانى باشم كه درباره‏اش مى‏گويند: وَ حَسْبُكَ داءً انْ تَبيتَ بِبِطْنَةٍ- وَ حَوْلَكَ اكْبادٌ تَحِنُّ الَى الْقِدِّ : اين درد تو را بس كه با شكم سير بخوابى و در اطرافت افرادى گرسنه بخوابند. زهد همان زهدى است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله داشت. با اينكه پيغمبر در اواخر عمر فوق‏العاده قدرت داشت ولى آنقدر دلش زنده بود و اهل ايثار و گذشت بود كه آيه نازل شد: ميانه‏روى را از دست نده.
يك وقت اصحاب ديدند وجود مقدس پيامبر موقع نماز نيامد. بعداً معلوم شد كه وقت نماز برهنه‏اى به منزل ايشان آمده و حضرت چيزى نداشته است جز اينكه لباس تنش را بكند و به او بدهد و به اين جهت نتوانسته است به مسجد بيايد. به اين مى‏گويند زهد و انسانيت. وَ لاتَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلولَةً الى‏ عُنُقِكَ وَ لاتَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلوماً مَحْسوراً ( اسراء/ 29).
رسول اكرم صلى الله عليه و آله يك نفر را مى‏فرستد كه برايش پيراهنى بخرد. او مى‏رود يك پيراهن نسبتاً عالى مى‏خرد به دوازده درهم و مى‏آيد. حضرت نگاه مى‏كنند و مى‏گويند من به پيراهنى كمتر از اين هم مى‏توانم قناعت كنم. دومرتبه مى‏روند و در سر راه كنيزكى را مى‏بينند كه گريه مى‏كند، مى‏پرسند چرا گريه مى‏كنى؟ دخترك جواب مى‏دهد: پولى صاحبخانه به من داده و من آن را گم كرده‏ام. حضرت چهار درهم به او مى‏دهند و روانه مى‏شوند و بعد با هشت درهم ديگر دو پيراهن مى‏خرند و يكى از آنها را به عريانى مى‏دهند. در بازگشت مى‏بينند همين كنيز نشسته و گريه مى‏كند. حضرت سؤال مى‏كنند چرا گريه مى‏كنى؟ مى‏گويد: چون خيلى دير شده است مى‏ترسم اگر به منزل بروم مرا كتك بزنند. مى‏فرمايد: بيا با هم برويم تا شفاعت تو را بكنم. كنيز را با خود مى‏برد. وقتى كنيز درِ خانه را به حضرت نشان مى‏دهد حضرت از پشت در فرياد مى‏كند: السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اهْلَ الْبَيْتِ! عادت ايشان بود كه وقتى مى‏خواستند وارد خانه كسى شوند سلام مى‏كردند (دستور قرآن است كه بدون اجازه داخل خانه كسى نشويد)، همين كارى كه ما مى‏كنيم و يا اللَّه مى‏گوييم. البته يا اللَّه ذكر است و چه بهتر كه در اين‏جور مواقع اعلام مردم با يك يا اللَّه باشد.
حضرت بلند سلام كرد. اهل خانه كه صداى پيغمبر را شنيدند قلبشان به تپش افتاد، مى‏دانستند كه پيغمبر تا سه بار سلام نكند برنمى‏گردد. حضرت باز سلام كردند. اهل منزل جواب ندادند. مرتبه سوم كه حضرت سلام كردند، اهل خانه فرياد كردند: السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسولَ اللَّه! ادْخُلْ ادْخُلْ داخل شويد. فرمود: آيا اول صداى مرا نشنيديد؟ عرض كردند شنيديم ولى خوشمان مى‏آمد كه تكرار كنيد، چون سلام شما براى خانواده ما بركت است. ما اگر بار اول جواب شما را مى‏داديم از سلامهاى دوم و سوم شما محروم مى‏شديم. ما چون مى‏دانستيم كه شما تا سه بار سلام مى‏كنيد، عمداً جواب سلام شما را نداديم. حضرت وارد شدند و فرمودند: من براى شفاعتى آمده‏ام. اگر اين كنيزك دير آمده است مزاحمش نشويد. عرض كردند: يا رسولَ اللَّه! ما به خاطر مقدم شما او را آزاد كرديم. حضرت فرمودند: خدا را شكر كه با دوازده درهم دو برهنه را پوشانيدم و يك برده را آزاده كردم «بحارالانوار ج 16/ ص 214.»! اين را مى‏گويند زاهد. اين، فلسفه زهد واقعى اسلام است. اين، زنده‏دلى است، انسانيت و همدردى است.


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏25، صفحه 456 الى 460
ehsane20025
#29 ارسال شده : 1389 تير چهارشنبه, 16 00:01:06(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 165
امتیازات: 204

تشکرها: 14 بار
9 تشکر دریافتی در 9 ارسال
على و استفاده از عنوان خلافت‏
در آخر سخن، قسمتهايى جزئى از كارهاى شخصى و سخت‏گيريهايى كه بر خودش در اين موضوع مى‏كرد عرض مى‏كنم. على عليه السلام به هيچ وجه حاضر نبود نه خودش و نه كس ديگر از بستگانش و يارانش از عنوان خلافت سوء استفاده كنند؛ حتى گاهى سوء استفاده هم حساب نمى‏شد، فى‏الجمله اولويتى به شمار مى‏رفت، آنهم اولويتى كه ديگران درباره او قائل مى‏شدند نه خودش. اگر به بازار مى‏رفت كه چيزى بخرد كوشش مى‏كرد كسى را پيدا كند كه او را نشناسد كه او خليفه اميرالمؤمنين است، براى آنكه مبادا ملاحظه او را بكند و بين او و ديگران فرق بگذارد. همين قدر هم حاضر نبود از عنوان خودش استفاده كند.
مناصب اجتماعى از نظر كسى كه واقعاً وظيفه خودش را انجام دهد و نخواهد از عنوان خودش استفاده كند نبايد گفت حق است، بايد گفت تكليف است. فرق است بين حق و تكليف. حق يعنى استفاده و بهره، تكليف يعنى وظيفه. اگر ما سوء استفاده‏ها را از مناصب اجتماعى بگيريم آنوقت مى‏بينيم نمى‏توانيم عنوان حق به آنها بدهيم، بايد عنوان تكليف به آنها بدهيم. آنوقت است كه اگر بخواهيم درباره بعضى مناصب بحث كنيم كه آيا شامل فلان دسته و فلان صنف مى‏شود، بايد بگوييم آيا اين تكليف شامل آنها هست يا نيست؟ نه اينكه آيا اين حق به آنها مى‏رسد يا خير؟ صورت مسئله بكلى عوض مى‏شود. مثلًا مى‏گوييم «سربازى» تكليف است نه حق، لهذا مى‏گوييم سرباز وظيفه، نمى‏گوييم حق سربازى. اگر بنا شود از عناوين سوء استفاده نشود و خالص عمل شود، معلوم مى‏شود همه اينها تكليف است نه حق. شرايط تكليف هم غير از شرايط حق است. براى على كه هيچ گونه سوء استفاده‏اى از خلافت نمى‏كرد، خلافت و حكومت تكليف بود نه حق. اگر بنا شود از تكليف و وظيفه‏اى استفاده‏هاى نامشروع بشود، هر تكليفى را مى‏شود به غلط نام حق رويش گذاشت. اگر نماز خواندن- كه صد درصد تكليف است- مورد سوء استفاده واقع شود و منبع درآمد زندگى كسى بشود، از نظر آن شخص استفاده‏جو نماز خواندن يا امامت جماعت حق است نه تكليف، بزرگترين حقها هم ممكن است باشد، اما حقيقت اين طور نيست.
وقتى علىّ مرتضى عليه السلام را مى‏بينيم حتى حاضر نيست اينقدر از عنوان خود استفاده كند كه وقتى چيزى مى‏خواهد بخرد از كسى مى‏خرد كه او را نشناسد، مبادا به احترام مقام خلافت به او ارزانتر بفروشد، بايد بگوييم حتى خلافت هم تكليف است نه حق، چه تكليفى كه بالاتر از آن تكليفى نيست! از تكليف هم بالاتر است، رياضت است. در روزهاى گرم مى‏آمد بيرون دارالاماره و در سايه مى‏نشست، مبادا مراجعه‏كننده‏اى بيايد و در آن هواى گرم به او دسترسى پيدا نكند. اين در واقع رياضت بود، پرمشقت‏ترين تكليفها بود.
در نامه‏اى به قثم بن عباس كه از طرف خودش والى حجاز بود مى‏نويسد: (وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ، فأفْتِ الْمُسْتَفْتِىَ، وَ عَلِّمِ الْجاهِلَ، وَ ذاكِرِ الْعالِمَ، وَ لايَكُنْ لَكَ الَى النّاسِ سَفيرٌ الّا لِسانُكَ، وَ لا حاجِبٌ الّا وَجْهُكَ )(1): در هر بامداد و شام ساعتى براى رسيدگى به امور رعيت معين كن و به سؤالات آنها شخصاً جواب ده و نادان و گمراهشان را متوجه ساز، با دانشمندان در تماس باش و جز زبانت واسطه‏اى بين خود و مردم قرار مده و جز چهره‏ات حاجبى.
به مالك اشتر مى‏نويسد: (وَ اجْعَلْ لِذَوِى الْحاجاتِ مِنْكَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فيهِ شَخْصَكَ، وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عامّاً فَتَتَواضَعُ فيهِ لِلَّهِ الَّذى خَلَقَكَ، وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَكَ وَ أعْوانَكَ مِنْ أحْراسِكَ وَ شُرَطِكَ حَتّى يُكَلِّمَكَ مُتَكَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَعْتَعٍ، فَانّى سَمِعْتُ رَسولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه وَ آلِهِ يَقولُ فى غَيْرِ مَوْطِنٍ: لَنْ تُقَدَّسَ امَّةٌ حَتّى يُؤْخَذَ لِلضَّعيفِ فيها حَقُّهُ مِنَ الْقَوِىِّ غَيْرَ مُتَعْتَعٍ )(2): براى ارباب رجوع وقتى مقرر كن و خود شخصاً به گرفتاريهايشان برس و براى اين موضوع مجلسى عمومى تشكيل ده و در آن مجلس براى خدايت كه تو را آفريده و اين مقام داده فروتنى كن، و در اين موقع ارتش و مأموران و پاسبانان را از جلو چشم مردم دور كن تا بدون پروا و هراس با تو سخن گويند، زيرا مكرر از رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود: هرگز ملتى به قداست و پاكى نخواهد رسيد مگر آنكه در ميان آنها حق ضعفا از اقويا و نيرومندان بدون لكنت و پروا گرفته شود.
باز درباره منع احتجاب مى‏نويسد: (فَلا تُطَوِّلَنَّ احْتِجابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ فَإنَّ احْتِجابَ الْوُلاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّيقِ )(3): خود را از رعيت، زياد در پنهان مدار كه اين پنهان داشتن، خود نوعى فشار و تنگى است.


پاورقى:
1- نهج‏البلاغه، نامه 67.
2- نهج‏البلاغه، نامه 53.
3- همان.



منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏25، صفحه 236 الى 243
کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
میهمان
انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » تاریخ و سیره اهل بیت (ع) » امیرالمومنین علی علیه السلام از منظر استاد شهید مطهری
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

Silver Theme Created by CRCIS (پایگاه شهید مرتضی مطهری)
با استفاده از YAF | YAF © 2003-2010, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 0/513 ثانیه ایجاد شد.