ورود به عنوان میهمان جستجو | عناوین فعال | ورود | ثبت نام

انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » مناظرات و مباحثات آزاد » حکایت عشقی بی پایان
حکایت عشقی بی پایان
sedmomen
#1 ارسال شده : 1388 دی یکشنبه, 13 17:13:53(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد وآسيب ديد عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:"بايد از عکسبرداري کنیم تا جائي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشد"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند . که او در پاسخ آنان چنین گفت:
«همسرم پیر و سالخورده در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود! »
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم.
پيرمرد با اندوه ! گفت : « خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد.»
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟»
پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: «اما من که مي دانم او چه کسي است... »
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
sedmomen
#2 ارسال شده : 1388 دی یکشنبه, 13 17:14:45(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
لطفا نظرات خودتون رو راجع به این حکایت بگویید؟
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
azadi
#3 ارسال شده : 1388 دی دوشنبه, 14 13:36:15(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/08/24(UTC)
ارسالها: 500
امتیازات: 866

تشکرها: 4 بار
12 تشکر دریافتی در 9 ارسال
سلام جالب بود خیلی باحال بود =d>
ehsane20025
#4 ارسال شده : 1388 دی دوشنبه, 14 14:42:06(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 165
امتیازات: 204

تشکرها: 14 بار
9 تشکر دریافتی در 9 ارسال
سلام به سید مومن که حکایتهای قشنگی رو نقل میکنه
به نظر من هم این حکایت عشقی که بین این پیر زن و همسر پیرش بود خیلی قشنگ بود که امیدوارم همه زن و شوهرهاای جوان مملکت ما از این عشق سرمشق بگیرن و کم پی ایراد گرفتن از همدیگه باشن تا زندگیشون سرشار از شادی و آرامش باشه به جای این که زندگی لبریز از تنفر داشته باشن
کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
میهمان
انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » مناظرات و مباحثات آزاد » حکایت عشقی بی پایان
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

Silver Theme Created by CRCIS (پایگاه شهید مرتضی مطهری)
با استفاده از YAF | YAF © 2003-2010, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 0/034 ثانیه ایجاد شد.