ورود به عنوان میهمان جستجو | عناوین فعال | ورود | ثبت نام

انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » تاریخ و سیره اهل بیت (ع) » معجزات امام حسن محتبی علیه السلام
معجزات امام حسن محتبی علیه السلام
سیاوش
#1 ارسال شده : 1390 مرداد ﺳﻪشنبه, 25 16:46:13(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/12/20(UTC)
ارسالها: 227
امتیازات: 684

تشکرها: 9 بار
19 تشکر دریافتی در 18 ارسال
معجزات امام حسن مجتبى علیه السلام
1- در كتاب: بصائر الدرجات از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود: در يكى از سفرها كه امام حسن به عمره ميرفت يكى از فرزندان زبير كه به امامت آن حضرت معتقد بود با آن بزرگوار بود. در يكى از منازل نزديك آبى در زير يك درخت خرما كه از تشنگى خشك شده بود فرود آمدند. براى امام حسن در زير آن درخت فرشى گسترانيدند و براى آن زبيرى هم فرش ديگرى در مقابل امام حسن انداختند. آن مرد زبيرى سر خود را بلند كرد و گفت: كاش اين درخت خرماى تازه ميداشت تا ما ميخورديم.
امام حسن فرمود: آيا تو بخرما اشتهاء دارى!؟ گفت: آرى. حضرت امام حسن دست مبارك خود را بسوى آسمان بلند نمود و دعائى كرد كه آن مرد زبيرى ملتفت نشد. آن درخت خرما سبز و داراى برگ و خرما گرديد. ساربانى كه همراه ايشان بود گفت: بخدا قسم كه امام حسن سحر و جادو كرد. امام حسن به وى فرمود: واى بر تو! اين سحر نيست! بلكه دعاى پسر پيغمبر مستجاب شد. آنگاه بر فراز آن درخت رفتند و از آن خرماها بقدر كفايت چيدند.
2- در كتاب: خرايج از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود: يك روز امام حسن به امام حسين و عبد اللَّه جعفر كه مقروض شده بودند فرمود: معاويه جوائزى براى شما فرستاده كه در فلان روز در اول ماه بشما خواهد رسيد. چون روز اول ماه فرا رسيد همان طور كه حضرت مجتبى فرموده بود جوائز معاويه وارد شد. حضرت امام حسن قرضهاى فراوانى را كه داشت از آن جوائز ادا كرد.
باقيمانده آن را بين اهل بيت و شيعيان خويشتن توزيع نمود. حضرت امام حسين هم قرضهاى خود را از آن جوائز ادا نمود و يك سوم باقيمانده آن را ميان اهل بيت و دوستان خود تقسيم كرد و ما بقى را براى عيال خويشتن فرستاد. عبد اللَّه بن جعفر نيز قرض خويشتن را ادا نمود و ما بقى را براى خوشباش معاويه به فرستاده وى عطا كرد.هنگامى كه اين خبر به معاويه رسيد مال فراوانى براى او فرستاد.
3- نيز در همان كتاب از امام صادق عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود: حضرت امام حسن مجتبى پياده از مكه متوجه مدينه طيبه شد، پاهاى مباركش متورم گرديدند. به آن حضرت گفته شد: اگر سوار شوى اين ورم پاهايت برطرف خواهد شد. فرمود: ابدا سوار نخواهم شد، ولى موقعى كه وارد منزل بعدى شويم شخص سياه چهره‏اى باستقبال ما مى‏آيد كه روغنى دارد، آن روغن براى اين ورم مفيد ميباشد، روغن را از او بخريد و در باره قيمتش مضايقه منمائيد.
يكى از غلامان آن حضرت گفت: در جلو منزلى نيست كه يك چنين دوائى را بفروشند؟ فرمود: چرا، در جلو ما خواهد بود. وقتى چند ميلى راه رفتند ناگاه ديدند آن شخص سياه چهره باستقبال ايشان آمد. امام حسن بغلام خود فرمود: اين همان شخص است، برو روغن را از او خريدارى كن. وقتى نزد او رفت و روغن خواست وى‏ گفت: اين روغن را براى چه كسى ميخواهى؟ گفت: براى حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام، گفت: مرا نزد آن حضرت ببر.
هنگامى كه آن شخص سياه بحضور امام حسن مشرف شد گفت: يا ابن رسول اللَّه! من غلام تو هستم، پول اين روغن را از تو نخواهم گرفت، ولى تو دعا كن خدا يك پسر صحيح و سالمى بمن عطا كند كه شما خاندان را دوست داشته باشد، زيرا هنگامى كه من از زن خود مفارقت نمودم وى در حال وضع حمل بود.
امام حسن به وى فرمود: بسوى منزل خود برو، زيرا خداى رؤف يك پسر صحيح و سالم بتو عطا كرده است. آن مرد فورا متوجه منزل خويشتن گرديد و ديد كه زوجه‏اش يك پسر صحيح و سالم آورده آنگاه بسوى امام حسن مراجعت كرد و براى ولادت آن پسر دعاى خير در حق آن حضرت نمود. وقتى امام حسن از آن روغن به پاى مبارك خويشتن ماليد هنوز از جاى خود بر نخواسته بود كه ورم پاهايش برطرف گرديدند.
4- در كتاب: كافى همين روايت را نقل كرده و افزوده كه امام حسن فرمود: خدا بتو پسرى عطا كرده كه از شيعيان ما خواهد بود.
5- در كتاب: خرائج مي نگارد: روايت شده كه حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام در رحبه بود. مردى برخاست و به آن حضرت گفت: من از رعيت‏ها و اهل شهرهاى تو ميباشم.
حضرت امير فرمود: تو از رعيت‏ها و اهل شهرهاى ما نيستى. بلكه پادشاه روم فرستاده مسائلى را از معاويه پرسش نمايند، چون معاويه از جواب آنها عاجز شده است لذا تو را براى خاطر آن مسائل نزد من فرستاده. آن مرد گفت: راست گفتى يا امير المؤمنين، معاويه مرا مخفيانه نزد تو فرستاد، ولى تو از اين موضوع آگاه شدى، در صورتى كه غير از خداى عليم كسى از اين راز آگاه نبود. حضرت امير فرمود: از هر يك از اين دو فرزندم كه ميخواهى جويا شو. گفت از حسن پرسش ميكنم، آنگاه امام حسن متوجه وى شد و فرمود:
تو آمده‏اى جويا شوى:
1- بين حق و باطل چقدر است. 2- بين آسمان و زمين چقدر است.
3- بين مشرق و مغرب چقدر است. 4- قوس و قزح چيست. 5- مؤنث چيست.
6- آن ده موضوعى كه هر كدام از ديگرى شديدتر است چيست؟ گفت: آرى.
امام حسن عليه السّلام فرمود:
1- بين حق و باطل بقدر چهار انگشت است. زيرا آنچه را كه به چشم خود بنگرى حق و گاهى آنچه را كه بگوش خود بشنوى باطل است (و فاصله بين چشم و گوش انسان چهار انگشت ميباشد).
2- فاصله بين آسمان و زمين نفرين شخص مظلوم است و آنچه كه چشم بنگرد.
3- فاصله بين مشرق و مغرب يك روز راه است براى آفتاب.
4- قزح نام شيطان است و منظور از قوس همين قوس خدائى است كه علامت فراوانى نعمت و امان از براى اهل زمين ميباشد كه غرق شوند.
5- مؤنث آن است كه معلوم نشود مرد است يا زن. بايد در نظر داشت كه اگر محتلم شود مرد ميباشد و اگر حيض شود يا پستانهايش ظاهر شوند زن است، اگر از اين طريق معلوم نشد بايد به وى گفته شود: بول كند، اگر ادرار او جستن كند و بديوار برسد مرد است. ولى اگر بول او نظير شتر بطرف پاهايش برگردد زن خواهد بود.
6- اما آن ده چيزى كه بعضى از آنها از ديگرى شديدتر است: شديدترين چيزى كه خدا آفريده سنگ است، شديدتر و سفت‏تر از سنگ آهن ميباشد كه سنگ بوسيله آن قطع مى‏شود- شديدتر از آهن آتش است كه آهن را آب مينمايد. سخت‏تر از آتش آب است (كه آتش را خاموش ميكند) شديدتر از آب ابر ميباشد (كه‏ آب را جذب و توليد مينمايد) سخت‏تر از ابر باد است كه ابر را حمل و نقل يا پراكنده ميكند. شديدتر و قوى‏تر از باد آن ملكى است كه باد را رد مينمايد قوى‏تر از آن ملك ملك الموت است كه وى را ميميراند. قويتر از ملك- الموت خود موت ميباشد كه وى را مى‏ميراند. شديد و قويتر از موت همان خدائى است كه موت را دفع مينمايد.
6- در كتاب: مناقب مى‏نويسد: ابو سفيان نزد حضرت امير آمد و گفت: يا ابا الحسن! من بتو يك حاجتى دارم. فرمود: چه حاجتى؟ گفت: من بيايم نزد پسر عمويت محمّد كه براى ما قرار دادى بنويسد. فرمود: اى ابو سفيان! پسر عمويم با تو قرارى نهاده كه هرگز از آن باز نخواهد گشت. فاطمه اطهر پشت پرده بود و امام حسن كه كودكى چهارده ماهه و تازه راه افتاده بود نزد حضرت زهراء بود. ابو سفيان به فاطمه اطهر گفت: اى دختر حضرت محمّد! به اين كودك بگو: براى من نزد جدش سخنى بگويد كه عرب و عجم از آن بهره‏مند شوند.
حضرت امام حسن عليه السّلام متوجه ابو سفيان شد، با يك دست خود بصورت و با دست ديگر به ريش ابو سفيان زد. آنگاه خداى توانا زبان مبارك او را گويا كرد و به ابو سفيان فرمود: اى ابو سفيان! تو بگو: لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، تا من شفيع تو گردم، سپس آن حضرت فرمود: سپاس مخصوص آن خدائى است كه در آل محمّد صلى اللَّه عليه و آله و سلم ذريه‏اى از آن حضرت قرار داد كه نظير يحيى بن زكريا است كه در باره‏اش فرموده: وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا.
ابو حمزه ثمالى از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود: حضرت امام حسن نشسته بود كه شخصى به حضور آن حضرت آمد و گفت: يا ابن رسول اللَّه! خانه‏ات سوخت. فرمود: نه، نسوخت. آنگاه شخص ديگرى نزد آن بزرگوار آمد و گفت: يا بن رسول اللَّه در آن خانه‏اى كه نزديك خانه تو ميباشد يك حريقى رخداده كه ما شك نداريم بزودى خانه تو نيز خواهد سوخت، ولى خداى توانا آن حريق را از خانه آن حضرت برطرف نمود.
يكوقت مردم از دست ظلم و ستم زياد بن ابيه از حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام استمداد نمودند. امام حسن دست مبارك خود را بلند كرد و فرمود: پروردگارا! حق ما و شيعيان ما را از ابن ابيه بگير و بما نشان بده كه وى را به بلائى فورى مبتلا كرده باشى، زيرا تو بر هر چيزى قادر و توانائى.
پس از اين نفرين يك زخم در انگشت ابهام دست راست زياد بن ابيه پيدا شد كه آن را سلعه ميگفتند. تورم آن زخم همچنان تا گردن زياد رسيد تا اينكه وى را كشت.
يكوقت مردى مبلغ هزار دينار بدروغ از حضرت امام حسن عليه السّلام ادعا نمود ولى آن حضرت در حقيقت مديون وى نبود. ايشان نزد شريح قاضى رفتند. شريح به امام حسن گفت: قسم ميخورى؟ فرمود: اگر اين شخص كه مدعى است قسم بخورد من به وى عطا خواهم كرد. شريح به آن مرد گفت: بگو: بحق آن خدائى كه غير از او خدائى نيست و او بر غيب و شهود دانا است. امام حسن فرمود: منظور من اين گونه قسم نبود، بلكه بايد بگويد: بخدا قسم كه من از تو اين مبلغ را طلبكارم و هزار دينار را بگيرد.
آن مرد اين قسم را خورد و پولها را گرفت. وقتى از جاى برخاست بزمين افتاد و مرد. موقعى كه راجع بنحوه قسم خوردن از امام حسن جويا شدند فرمود: آن قسمى كه آن مرد خورد حاوى توحيد خداى رؤف بود. من ميترسيدم كه خدا به بركت توحيد خويشتن او را از عقوبت قسم دروغى كه خورد عفو نمايد.
فتال نيشابورى در كتاب: مونس الحزين از حضرت امام جعفر صادق روايت‏ ميكند كه فرمود: بعضى‏ها به امام حسن عليه السّلام و آن تحملهائى كه آن حضرت در مقابل آزارهاى معاويه ميكرد اعتراض نمودند.
حضرت مجتبى عليه السّلام سخنى فرمود كه مضمون آن اين بود: اگر من دعا كنم خداى توانا عراق را شام و شام را عراق، زن را مرد و مرد را زن ميكند. آن مرد شامى گفت: چه كسى است كه بتواند اين قدرت را داشته باشد!؟
حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام به وى فرمود: برخيز!! حيا نميكنى كه در ميان مردان نشسته‏اى؟ ناگاه آن مرد بخود توجهى كرد و ديد كه زن شده!! آنگاه امام حسن به وى فرمود: زن تو مرد شده، او با تو مقاربت ميكند تو از وى حامله ميشوى و فرزندى مياورى كه خنثى خواهد بود (يعنى هم علامت مردى و هم علامت زن بودن را خواهد داشت) همان طور شد كه آن بزرگوار فرموده بود.
آنگاه پس از چندى بود كه ايشان توبه كردند و بحضور امام حسن مجتبى آمدند. امام حسن عليه السّلام دعا كرد و خداى توانا ايشان را بحالت اوليه برگردانيد . حسين بن ابو العلا از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود:
امام حسن به اهل بيت خود فرمود: من بوسيله زهر خواهم مرد، همان طور كه پيغمبر معظم اسلام صلى اللَّه عليه و آله بوسيله زهر از دنيا رحلت نمود. گفتند: چه كسى تو را مسموم خواهد نمود؟ فرمود: كنيز يا زوجه‏ام. گفتند: وى را از خانه خويشتن خارج كن.
فرمود: هيهات كه بشود او را خارج كرد! زيرا اجل من بدست او ميباشد، راه و چاره‏اى هم نخواهم داشت، اگر او را خارج نمايم باز هم كسى غير از او مرا نخواهد كشت، زيرا اين موضوع قضا و قدر واجب و لازمى است كه از طرف خدا مقدر شده. چند روزى از اين مقاله نگذشته بود كه معاويه شخصى را براى تحريك زوجه امام حسن فرستاد.
پس از اين جريان بود كه امام حسن به زوجه‏اش فرمود: آيا يك شربت شير نزد تو هست؟ گفت: آرى. همان زهرى را كه معاويه فرستاده بود آن زن در ميان شير ريخته بود. هنگامى كه امام حسن آن شير را آشاميد و احساس مسموميت نمود به آن زن فرمود: اى دشمن خدا! مرا كشتى؟ خدا تو را بكشد. آگاه باش بخدا قسم كه پس از من شوهرى نخواهى يافت و از آن مرد فاسق كه دشمن خدا است ابدا خيرى نخواهى ديد.
7- طبرى در كتاب: دلائل از ابن عباس روايت ميكند كه گفت: امام حسن مجتبى عليه السّلام به ماده گاوى كه قصاب ميخواست آن را ذبح كند مرور كرد و فرمود: اين گاو به يك گوساله ماده‏اى حامله است كه سفيدى در ميان پيشانى آن است و سر دمش هم سفيد ميباشد. ما با قصاب براه افتاديم، وقتى قصاب آن گاو را ذبح نمود ديديم گوساله‏اش بهمان اوصافى است كه امام حسن فرموده بود. ما به آن حضرت گفتيم: آيا نه چنين است كه خدا (در سوره لقمان آيه- 34) ميفرمايد: خدا آنچه را كه در رحم‏ها ميباشد ميداند؟ پس تو چگونه اين مطلب را دانستى؟ فرمود: علوم مخزون و پوشيده و قطعى و مخفى را هيچ ملك مقرب و هيچ پيغمبر مرسلى از آنها اطلاع ندارند غير از محمّد و ذريّه آن حضرت كسى نميداند «1» 8- در كتاب: نجوم از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود:
گروهى بحضور حضرت امام حسن مجتبى آمدند و گفتند:
از آن معجزات و عجائبى كه پدرت حضرت امير بما نشان ميداد تو نيز نشان بده! فرمود: اگر از من معجزه ببينيد ايمان مياوريد؟ گفتند: آرى، بخدا قسم كه ايمان مياوريم. فرمود: آيا نه چنين است كه شما پدرم را ميشناسيد؟ گفتند: چرا. وقتى امام حسن يك گوشه پرده را رد كرد ديدند حضرت امير در آنجا نشسته است. فرمود: او را ميشناسيد؟ آنان عموما گفتند: آرى، اين امير المؤمنين است. اكنون ما شهادت ميدهيم كه تو ولى خدا و بعد از آن حضرت امام ميباشى. تو پدرت حضرت امير را همان طور بما نشان دادى كه پدرت رسول خدا را بعد از رحلتش در مسجد قبا به ابو بكر نشان داد.
امام حسن فرمود: آيا نشنيده‏ايد كه خدا (در قرآن، سوره بقره، آيه 154) ميفرمايد:
آن افرادى را كه در راه خدا كشته شده‏اند مگوئيد مرده‏اند، بلكه زنده‏اند، ولى شما تشخيص نميدهيد. اكنون كه اين آيه در باره اين گونه افراد كه در راه خدا كشته شده‏اند نازل شده باشد پس در باره ما امامان چه ميگوئيد!؟ گفتند: ايمان آورديم و تصديق نموديم يا ابن رسول اللَّه! 9- نيز در همان كتاب از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت ميكند كه‏ فرمود: موقعى كه امام حسن عليه السّلام با معاويه صلح كرد و با يك ديگر در نخيله نشستند معاويه به آن حضرت گفت: اين طور بمن رسيده كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله خرماى نخل را بطور تخمين معلوم ميكرد، آيا تو نيز اين علم را دارى؟
امام حسن فرمود: پيغمبر اكرم خرماى نخل را از نظر وزن و كيل تخمين ميزد، ولى من خرماى نخل را از نظر عدد تخمين ميزنم. معاويه گفت: مثلا اين درخت خرما چند عدد خرما دارد؟
امام حسن فرمود: چهار هزار و چهار عدد خرما دارد. هنگامى كه معاويه دستور داد تا خرماى آن درخت را چيدند و شماره كردند ديدند چهار هزار و سه عدد است. وقتى متوجه عبد اللَّه بن عامر بن كريز شدند ديدند يك خرما در دست او است.
امام حسن به معاويه فرمود: به خدا قسم اگر كافر نميشدى تو را از كليه اعمالى كه انجام ميدهى آگاه ميكردم. زيرا پيغمبر اكرم اسلام در يك زمانى بود كه تكذيب نمى‏شد. ولى تو مرا تكذيب ميكنى و ميگوئى: چون در زمان جدش كودك بوده از كجا معلوم كه چيزى شنيده باشد. اى معاويه بخدا قسم كه تو زياد را دعوت خواهى كرد، حجر بن عدى را خواهى كشت، سرهائى را شهر بشهر حمل و نقل خواهى كرد. همان طور شد كه امام حسن خبر داده بود، زيرا معاويه زياد را دعوت كرد، حجر بن عدى را كشت، سر عمرو بن حمق خزاعى را نزد او آوردند.
10- در كتاب: خرائج از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود:
يكوقت دو نفر مرد در حضور امام حسن مجتبى بودند. امام بيكى از ايشان فرمود:
تو در شب گذشته در باره فلانى چنين و چنان گفتى. آن مرد گفت: حقا كه امام حسن از گذشته‏ها خبر ميدهد و بسيار تعجب نمود.امام حسن مجتبى به وى فرمود: ما آنچه را كه در شب و روز واقع مى‏شود ميدانيم.آنگاه فرمود: خداى عليم حلال و حرام، تنزيل و تأويل را به پيغمبر خود تعليم داد و پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله هم كليه علم خود را بما ياد داد. و ...
11- در كتاب كشف الغمه مي نگارد: آن حضرت به پسرش فرمود: عرب داراى يك جولانى است، خواب‏هاى دور و دراز عرب به ايشان برگشت، آنان شتران را راندند و خسته كردند تا اينكه تو را خارج نمودند، و لو اينكه در لانه كفتار بودى.

زندگانى حضرت زهرا عليها السلام(نجفى)، ص: 364 الی 374
کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
میهمان
انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » تاریخ و سیره اهل بیت (ع) » معجزات امام حسن محتبی علیه السلام
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

Silver Theme Created by CRCIS (پایگاه شهید مرتضی مطهری)
با استفاده از YAF | YAF © 2003-2010, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 0/101 ثانیه ایجاد شد.