ورود به عنوان میهمان جستجو | عناوین فعال | ورود | ثبت نام

انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » مناظرات و مباحثات آزاد » حکایات و پندها
حکایات و پندها
sedmomen
#1 ارسال شده : 1388 دی پنجشنبه, 03 15:29:35(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
حکایت فقیر و ثروتمند

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک دهکده و روستایی دورافتاده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند؛ چقدر فقیر و محتاج هستند.
آن پدر به همراه پسرش مدت یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
صاحب خانه به کمال احترام از این پدر و پسر پذیرایی نمود و روز بعد و در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر...
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر به طور مفصل توجه کردم و نکات زیادی را هم آموختم.
پدر پرسید: چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:
1) فهمیدم که ما در خانه، یک سگ داریم و آنها ۴ تا.
2) ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
3) حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما حیاط خانه آنها نه تنها محدود به دیوار نیست بلکه باغشان نیز بی نهایت است.
در پایان حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود،که پسر اضافه کرد:
متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم...
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
sedmomen
#2 ارسال شده : 1388 دی دوشنبه, 07 14:26:00(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
لطفا نظراتتون رو بگید.
منتظرمBoo hoo! Brick wall
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
azadi
#3 ارسال شده : 1388 دی ﺳﻪشنبه, 08 13:59:02(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/08/24(UTC)
ارسالها: 500
امتیازات: 866

تشکرها: 4 بار
12 تشکر دریافتی در 9 ارسال
داستان خیلی قشنگی بود واقعا آموزنده بود
abbase1385
#4 ارسال شده : 1388 دی چهارشنبه, 09 13:56:29(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
آقای سید مومن خیلی قشنگ بود
منم با اجازه شما میخوایم یه دونه حکایت و پند بزارم اگه کسی دیگه ای هم میتونه بگه استفاده کنیم:
داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید.
داستانی در مورد یک کوهنورد ماجراجو که با صعود تنها به بلندترین کوهها سعی در کسب افتخار داشت.
قهرمان داستان ما زمانی صعود خود را اغاز کرد که هوا رو به تاریکی بود و بجای زدن چادر به صعود خود ادامه داد
در ان سیاهی شب حتی ماه و ستارگان هم از پشت انبوهی از ابر دیده نمیشدند.
کوهنورد همانطور که بالا می رفت در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود؛ ناگهان پایش لیز خورد و باسرعت سقوط کرد......
سقوط همچنان ادامه داشت و در ان لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد فکر می کرد به مرگ چقدر نزدیک است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و آسمان است.
در ان لحظات سخت فریاد زد:
خدایا کمکم کن ......... که ناگهان صدایی از آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
او پاسخ داد: نجاتم بده
آن صدا گفت: واقعا فکر میکنی می توانم نجاتت دهم .
که پاسخ داد: البته تو تنها کسی هستی که می توانی نجاتم دهی.
آن صدا در جوابش گفت: پس طناب دور کمرت را بِبُر.
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد با تمام توان طناب را چسبید و ان را رها نکرد.
روز بعد گروه نجات امدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالی که تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!!!
و شما ؟
شما تا چه حد به طناب زندگی چسبیده اید ؟ ایا تا بحال شده که طناب را رها کرده باشید ؟
هیچگاه به پیامهایی که از جانب خداوند برایتان فرستاده می شود شک نکنید.
خداوند همواره مراقب شماست به خدا توکل کنید با اعتقاد راسخ . Boo hoo! Pray
sedmomen
#5 ارسال شده : 1388 دی پنجشنبه, 10 15:38:06(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
جناب عباس 1385 داستان شما هم خیلی قشنگ بود اگه میشه بازم ادامه بدید=d>
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
sedmomen
#6 ارسال شده : 1388 دی یکشنبه, 13 16:27:06(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال
دو امیرزاده در مصر بودند. یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت. عاقبه الامر آن یکی که دنبال علم و دانش رفت علامه دهر شد و دیگری که به دنبال سلطنت و پادشاهی رفت عزیز مصر گشت. روزی توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت: من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکنت بماندی. که برادر عالم گفت:ای برادر، شکر نعمت باری تعالی همچنان بر من افزونتر است که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم را فرا گرفتم ولی تو را میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر.

من آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از دستم بنالند

چگونه شـــــکر آن نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
میهمان
انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » مناظرات و مباحثات آزاد » حکایات و پندها
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

Silver Theme Created by CRCIS (پایگاه شهید مرتضی مطهری)
با استفاده از YAF | YAF © 2003-2010, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 0/067 ثانیه ایجاد شد.